آدرس : خیابان طالقانی نبش غذادارو  -    تلفن تماس : 66475055

  • Cougar

    متن تصویر

  • Lions

    متن تصویر

  • Snowalker

    متن تصویر

  • Howling

    متن تصویر

  • Sunbathing

    متن تصویر

یک لرن مرجع تخخصی وبلاگ نویسان
گفتگو با جانباز گرانقدر جناب آقای دکتر سید رضا هاشمی - اخبار عمومی - اخبار : ایثارگران دانشگاه علوم پزشکی تهران
اطلاعیه
داوطلبین گرامی لطفا قبل از طرح سوال جدید سوالات موجود در آرشیو سوالات را با دقت مطالعه نمایید زیرا به سوالات تکراری پاسخ داده نمیشود.
اخبار عمومی : گفتگو با جانباز گرانقدر جناب آقای دکتر سید رضا هاشمی
فرستنده esmaeili در تاريخ ۱۳۹۴/۱۲/۸ ۱۴:۲۰:۰۰ (481 بار خوانده شده)


پای سخنان بسیار جذاب جانباز گرامی جناب آقای دکتر سید رضا هاشمی رئیس بهداشت و درمان معاونت دانشجویی و مسئول کمیسیون پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران نشستیم . شما عزیزان را به خواندن این مصاحبه دعوت می‌کنم





.
لطفاً خودتان را معرفی کنید؟
سید رضا هاشمی هستم متولد آبان سال 1347 . در خانواده مذهبی بزرگ شدم و از کودکی با قرآن مأنوس بودم . خوشبختانه پدر  و مادرم در قید حیات هستند .6 خواهر و 1 برادر دارم . سال 1377 ازدواج کردم و دارای دو فرزند پسر هستم . و هم‌اکنون در معاونت دانشجویی دانشگاه  علوم پزشکی تهران مشغول خدمت  هستم
دوران دبستان، راهنمایی و دبیرستان خود را چگونه گذرانده‌اید؟
در منطقه جی تهران ساکن بودیم، دوران دبستان را در مدرسه مظفر امیری گذراندم ، دوران راهنمایی در مدرسه ملاصدرا سپری شد و دوران دبیرستان را در پونک (کیهان نو) بودم. دیپلمم را دریکی از دبیرستان‌های منطقه 5 گذراندم و در سال 1369 در رشته پزشکی دانشگاه تهران پذیرفته شدم.
چرا این رشته را انتخاب کردید؟
رشته تحصیلی‌ام تجربی بود در جبهه رزمنده بودم وهم یک دوره 45 روزه دیده بودم و امدادگر عملیاتی بودم وکوله پشتی مخصوص امداد را داشتم ودر شرایط سخت کارها وامدادهای اولیه را در خط مقدم جبهه انجام می‌دادم، شاید به همین دلیل بود که پزشکی را انتخاب کردم.
لطفاً از فعالیت‌های فرهنگی‌تان برای ما بگوئید؟
بیشتر فعالیتم فرهنگی بود به جهت اینکه جزو قاریان ممتاز کشور هستم و همین‌طور یک مدتی به‌عنوان مسئول کانون قرآن وزارت بهداشت بودم.


چگونه به جبهه رفتید؟
از زمانی که جنگ شروع شد علاقه‌مند بودم که در جنگ شرکت کنم. سوم راهنمایی بودم، به دلیل سن پایینم اجازه شرکت در جنگ را نمی‌دادند. آن زمان می‌گفتند که متولد 1345 می‌تواند اعزام شود باوجوداینکه در کپی  شناسنامه‌ام هم‌دست برده بودم ولی بازهم موفق نشدم که به جبهه بروم .اولین باری که به جبهه رفتم اول دبیرستان بودم زمانی که به جبهه اعزام شدم شهید همت به‌تازگی شهید شده بود، بچه‌ها به من بلیت قطار دادند و به شوخی گفتند که بلیت هواپیماست، برای همین من رفتم فرودگاه و بلیطم را نشان دادم، آنجا بود که فهمیدم این بلیت ، بلیت قطار است و نه هواپیما. ولی درهرصورت من را با پرواز بعدی با هواپیمای 330 به دوکوهه فرستادند . وقتی رسیدم بچه‌ها هنوز نرسیده بودند و درراه بودند و وقتی‌که من را زودتر از خود آنجا دیدند بسیار تعجب کردند.
نحوه حضورتان در جبهه را برای ما بگویید؟
اولین باری که به جبهه رفتم سال 61 بود، از طریق دوستان به قسمت تبلیغات لشکر حضرت رسول معرفی شدم. و همراه آقای دکتر پرویز در پادگان دوکوهه در قسمت تبلیغات لشکر فعالیت می‌کردم. از دلایلی هم که من را به قسمت تبلیغات معرفی کرده بودند، این بود که من قاری قرآن بودم وبری لشکر قرائت قرآن انجام می‌دادم واز طرف دیگر به دلیل سن پایینم مرا برای قسمت تبلیغات مناسب‌تر می‌دیدند، اتفاقاً در    مسابقه‌ای هم که در بین تمام لشکرهای حاضر در جبهه درزمینه ی قرائت قرآن برگزار شد مقام اول را کسب نمودم. شرایطی که در آن بودم مرا ارضا نمی‌کرد ودوست داشتم در گردان عملیاتی شرکت کنم.
تقریباً 3 ماه در این حوزه فعالیت کردم و به تهران برگشتم و مشغول درس و مدرسه شدم از اول تا سوم دبیرستان به جبهه نرفتم تقریباً نزدیک عید و اواخر سال 1363 مجدداً به جبهه رفتم. این بار نیز چون سازمان تبلیغات شناخت کافی نسبت به من داشت من را به‌عنوان مدرس کلام قرآن به ارتش فرستادندومن چندین لشکر ارتش را مورد تعلیم قرآن قراردادم مثل لشکر اهواز، لشکر مشهد و هر بار 100 تا 200 نفر از رزمندگان را با شرایط تلاوت صحیح قرآن آشنا می‌کردم، بار بسیار خوب و مثبتی داشت و این امر باعث شده بود که به‌صورت صحیح قرآن را تلاوت کنند،حتی در خط مقدم هم برای بچه‌ها کلاس قرآن         می‌گذاشتم ، امابااین حال بازدوست داشتم درگردان عملیاتی باشم.
 
دو ماه در آنجا ماندم و بار دیگر برگشتم تهران. تا  عملیات کربلای 5 آغاز شود، شروع به آموزش امدادگر عملیاتی کردم که پادگان 21 حمزه شرق تهران و بیمارستان امام خمینی هم‌زمان برگزار می‌کردند. 30 روز در پادگان و حدود 15 روز در بخش ارتوپدی و جراحی بیمارستان امام خمینی این دوره‌ها را گذراندم و بلافاصله به دوکوهه اعزام شدم

.
زمستان65 بود ، پیشنهاد دادند که درسایت مرکز بهداشت و درمان دوکوهه بمانم که قبول نکردم. و همان شب اعلام کردم که می‌خواهم امدادگر برای عملیات باشم و وارد گردان میثم شدم و ازآنجا عازم ادامه عملیات کربلای 5 شدم . تقریباً حدود 60نفری بودیم که ان شب در دوکوهه تقسیم شدیم .از دوکوهه به کرخه رفتیم ازآنجا اتوبوس‌ها آمدند و ما را سوار کردند. فکر می‌کردم  که امدادگری کار سختی نباشد و فقط مجروح‌های احتمالی را درمان می‌کنم، بعد از گذشت 4 یا 5 ساعت خودم را در منطقه عملیاتی شلمچه
دیدم.هزاران جنازه عراقی و برخی نیز از شهدای خودمان روی زمین بود و بوی تعفن جنازه عراقی‌ها منطقه را پرکرده بود. آتش سنگین، ماشین‌های منفجرشده، صحنه‌های بسیار وحشتناکی بود.
 وقتی وارد منطقه شدیم،  برنامه به این صورت بود که ما باید یک مسافت 300 متری را طی می‌کردیم تا به کانال ماهی برسیم . فضایی که در آن بودیم بیابان وسیعی بود بدون هیچ‌گونه حفاظی. با سرعت‌بالا باید   می‌دویدیم . در همان لحظات اولیه یک خمپاره 60 بدون صدا وسط دسته ما اصابت کرد. دسته ما تقریباً 45 نفرِ بود.
با اصابت خمپاره دو نفر همان‌جا مجروح شدند، به اقتضای کارم ایستادم تا آن دو نفر را درمان کنم .وقتی بالای سر یکی از آن‌ها رفتم در حال گفتن ذکر یا حسین شهید شد . مجروح دوم هم معاون عملیاتی دسته بود که جلوی خونریزی‌اش را گرفتم و خودش را سینه‌خیز به عقب کشاند. من ماندم و تک‌تیرانداز عراقی و یک دشت وسیع بدون هیچ‌گونه حفاظ، تنها چیزی که می‌دیدم کانال ماهی بود و به این فکر می‌کردم که باید بدوم . به‌شدت هر چه تمام می‌دویدم .
 یکی از تیراندازهای عراقی روی من زون کرده بود و تیراندازی می‌کرد. هر بار که یک تیر از کنار من رد می‌شد می‌گفتم دیگه بعدی برخورد می‌کند به من. فاصله تیرها از بدن من و سرم آن‌قدر نزدیک بود که گرمای آن را حس می‌کردم .اخری‌ها دیگر خنده‌ام گرفته بود، که بالاخره کدوم یکی از این تیرها به من خواهد خورد. خواست خدا بود که به من تیری اصابت نکرد، وقتی به کنار کانال رسیدیم با جنازه‌های زیادی که اکثراً عراقی بودند مواجه شدم،جنازه‌های شهدای خودمان نیز در آنجا بود که من در افکار خودم با آن‌ها حرف می‌زدم و می‌گفتم که منم به‌زودی به شما می‌پیوندم.
به کانال ماهی رسیدم.یک آقایی داخل کانال بود، ترک‌زبان و از گردان عاشورا که مرا صدا کرد و گفت از این لاین میتونی به سمت بالا بروی و مین ندارد، به پیشنهاد ایشان وارد کانال ماهی شدم. 3 روز در محاصره کامل عراقی‌ها بودیم. غذایی برای خوردن نداشتیم و جنگ تن‌به‌تن شده بود.
در آن45 روز که 45 نفر بودیم تنها 13 نفر ما زنده ماندو بقیه دوستان به شهادت رسیدند.در این مدت با هر وسیله ممکن بچه‌ها را درمان می‌کردم. اکثراً با وضعیت ناجوری شهید می‌شدند و فقط اشک و گریه و صحنه‌های دردناک بود.مثلاً در سه‌راهی شهادت که عراقی‌ها به آن سه‌راهی مرگ می‌گفتند، به فاصله‌ای از لبخند زدن بچه‌ها به هم یک نفر شهید می‌شد.
خیلی عجیب بود در یک مقطعی در کانال ماهی نمی‌توانستی بلند شوی و حرکت کنی باید چهار دست‌وپا می‌رفتیم که عقب‌افتادگی از بقیه را جبران کنیم.
گردان عاشورا با کلی مجروح به عقب برمی‌گشت ، ظاهراً یکی از افراد گردان عقب‌افتاده بود، در یک پیچی من و آن رزمنده به هم رسیدیم، صورت هر دویمان پر از گرد و خاکو غبار و گل بود ، هر دویمان فکر کردیم که طرف مقابل عراقی است و منتظر بودیم که ببینیم کدام‌یک زودتر نارنجک را پرتاب می کندو چون چهار دست‌تو پا حرکت می‌کردیم ،حرکت باید خیلی سریع انجام می‌شد.40 ثانیه‌ای با رعب و وحشت گذشت با خودم می‌گفتم که چهار کنم ، اول اسلحه یا نارنجک، نکنِ که اون زودتر عمل کندکه یک‌دفعه دیدم از ترس داره با من حرف میزنه و می‌گوید که کجایی هستی؟ آن موقع بود که فهمیدیم جفتمان ایرانی هستیم.
با آمدن نیروی جایگزین ، به شلمچه رفتیم و پس‌ازآن به دوکوهه بازگشتیم.همه دوستان امیدی به بازگشت من نداشتند اما من سالم بودم. 4 ماه و نیم در حال آمدن به کرخه و رفتن به شلمچه و شرکت در عملیات بودیم. اکثر دوستان و بچه‌های محل و دوستم احمد دهقان و.. که همکلاسی بودیم و یک مسجد می‌رفتیم در گردان مالک اشتر بودند و من تقاضا کردم که به آن گردان منتقل شوم.
نزدیک عید 1366 بود و کارمان پدافند در منطقه شلمچه بود. تلفات کمتر بود . برگشتم تهران و با تشویقی که گردان به رزمنده‌ها داده بود عازم مشهد شدیم. قرار بود ما را با اتوبوس به مشهد بفرستند. اما چون من حالت بدی در ماشین و اتوبوس داشتم با دوستم با قطار رفتیم. رسیدیم به حسینیه محل اقامتمان آنجا متوجه شدیم که اتوبوس حامل رزمنده‌ها چپ کرده است. البته خدا رو شکر تلفات نداشتیم. احتمالاً خیریتی بود که ما با اتوبوس نرفتیم، چند روزی مشهد بودیم و به تهران برگشتیم.
درسم را ادامه دادم تا دیپلم گرفتم. سال 1366 جنگ به نقطه حساس رسیده، هنوز برای بازگشت مجدد به جبهه تصمیم نگرفته بودم می‌خواستم وضعیت تحصیلم مشخص شود. سال 1367 احساس کردم که باید بروم، چون رزمنده در جبهه‌ها کم شده بود. به گردان مالک پیوستم. تابستان بود ، به دوکوهه آمدیم. مراسم صبحگاه و رزم شبانه و کلاس‌های عقیدتی، گشت در کرخه و بررسی مسائل جنگ تا اینکه یک روز که هوا خیلی هم گرم بود یک تلویزیون در سالن روشن کردند و ما از آن شنیدیم که قطعنامه امضاشده است. فرمانده‌های لشکر می‌گفتند که یک تاکتیک نظامی است و باور نکنید، ماهم واقعاً فکرمی کردیم که تاکتیک است. منافقین در این زمان فعالیتشان بیشتر شده بود، عملیات مرصاد هم آغازشده بود ومابی خبر بودیم. جبهه‌های جنوب از نیرو خالی‌شده بود. فکر کردیم جنگ تمام‌شده ،از طرف دیگر خبر آمد که منافقین از غرب در حال پیشروی هستند.  درحالی‌که همه فکر می‌کردند که جنگ به اتمام رسیده ، از طرف دیگر عراق در حال پیشروی به شلمچه بود.

طبق عادت قبلی و رسومات چندساله لشکر حضرت رسول باید از شلمچه دفاع می‌کرد، که ما مجدداً به منطقه رفتیم وسوار اتوبوس شدیم و بعد از طی مسیر نزدیک صبح به خط مقدم رسیدیم .حاج‌آقا بخشی کنار دست من حرکت می‌کرد و برای روحیه دادن به بچه‌ها به آن‌ها پفک می‌داد و واقعاً وجودشان در آن زمان به‌شدت آرامش‌بخش بود. در آن زمان عملیات شروع‌شده بود، ما به سمت جلو می‌رفتیم و مناطقی را که عراق تسخیر کرده بود را پس می‌گرفتیم، خیلی از بچه‌ها شهید شدند و روز سوم عراق پاتک زد که منطقه را بگیرد که به‌شدت همه‌جا را گلوله‌باران کرد در همین هنگام بود که دیدم یک خمپاره 120 دارد به سمت من می‌آید، درنهایت به من اصابت کرد و آنجا بود که مجروح شدم و طعم مرگ را چشیدم و به آسمان رفتم و به زمین پرتاب شدم. حدوداً ده ترکش با من برخورد کرده بود ( بالاخره کوزه‌گر از کوزه شکسته آب می‌خورد) .2 یا 3 دقیقه زیر آوار بودم اما خیلی هوشیارانه و بافهم بالا مرده بودم و روحم از بدنم جدا شد و به آسمان‌ها رفتم .
یک‌لحظه دیدم در آسمان‌ها سبک ایستاده‌ام و جلوی من یک دریچه بزرگ و پرنور بود و احساسم این بود که قرار است یک نفر بیاید و من را با خودش ببرد، منتظر بودم که آن‌یک نفر بیاید و می‌دانستم که برگشتی در کار نیست. از بالا همه‌چیز را می‌دیدم، بچگی‌ام را، خانواده‌ام، اتفاقاتی که برای من افتاد در 30 ثانیه با سرعت فوق‌العاده بالا مرور شد، به‌شدت احساس دل‌تنگی می‌گردم، قلبم تحت‌فشار بود ، با خودم حرف می‌زدم و می‌گفتم رضا بالأخره تو هم رفتی...
زمان به‌سرعت در حال گذر بود احساس کردم با سرعت 100 کیلومتر مرا به سمت جسمم پرتاب کردند، ورود به جسمم را حس می‌کردم.

تنگنا را حس می‌کردم، ناگهان چشم‌هایم باز شد و تا آمدم که به خودم کمک کنم و خودم را از آن وضعیت بیرون بکشم دستم دیگر مال خودم نبود ، با دست راست‌دست چپم را گرفتم وبه بیرون کشیدم ، دستم گویی مال خودم نبود حالتی گیج‌وگنگ داشتم ، گلوله‌باران نیز ادامه داشت، بدنم به لرزه افتاده بود. دوستم که همراهم بود گفت برویم تا به آمبولانس برسیم . دست چپم چون بی‌حس بود و تقریباً حالت جدا از بدنم داشت به‌شدت اذیتم می‌کرد و دورم می‌پیچید ، خونریزی هم به‌شدت زیاد بود . همراهم با یک سیم دست مرا بست من به او گفتم این کارش ممکن است باعث بشود که دستم قطع شود و گفتم که با  چفیه ات ببند. آن‌قدر دست چپم دست و پاگیر شده  بود که می‌خواستم بگزارم زیر پوتینم و از بدنم جدایش کنم که دوستم با عصبانیت جلوی من را گرفت و نگذاشت که این کار را بکنم. به اهواز رسیدیم. قرار بر این بود که دستم قطع شود دست چپم را به برانکارد بسته بودند ، وقتی ارتوپد بالای سرم آمد گفت که بسیار ناراحت است از اینکه  من جوانم و قرار است که دست من را قطع کند تأسف می‌خورد  و از من برای کاری که هیچ تقصیری در آن نداشت عذرخواهی کرد وقتی‌که ایشان رفتند باندی که با آن دست چپ من را نگه‌داشته بود به تخت شروع به باز شدن کرد، مدام می‌دیدم که گره شل می‌شود. درنهایت دستم افتاد پایین و مثل پاندول ساعت تکان می‌خورد و من ناله می‌کردم ، ارتوپد مجدداً بالای سرم آمد و دستم را روی قفسه سینه‌ام گذاشت و با تعجب گفت مگر درد داری؟ و از من خواست که دستم را تکان دهم بااینکه چیزی از دستم باقی نمانده بود من توانستم دستم را تکان دهم و دکتر به من گفت که این معجزه است و اعصاب دست سالم مانده و به لطف خدا دستم قطع نشد و بر روی دستم 6 تا عمل انجام شد ولی در حال حاضر حرکت دارد ولی حس ندارد.
سال 69 کنکور دادم و در رشته پزشکی دانشگاه تهران قبول شدم.

خاطره‌ای از آن دوران برای ما تعریف کنید؟
من وقتی جوان بودم تکواندو بازی می‌کردم با یکی از دوستانم شوخی کردم و چند ضربه به او زدم عصبانی شد و بدون اینکه خودش هم بخواهد با آن جسم نوک‌تیزی که دستش بود به بازوی چپم زد .آن موقع هنوز جبهه نرفته بودم . دست چپم آسیب دید و به‌شدت خون آمد. خودش نیز خیلی ناراحت شد و 7 یا8 بخیه خورد. طوری رفتار کردیم که مادرم متوجه داستان پیش‌آمده و اتفاقی که افتاده نشود . تا اینکه شب عملیاتی که من مجروح شدم خواب دیدم که زخمی که روی بازوی چپم هست دیگر نیست و صاف‌شده و جالب بود که بعداً دست چپم آسیب دید و این محل زخم از بین رفت.
چطوری می‌توانیم روحیه ایثارگری را به نسل بعد منتقل کنیم؟
این عمل ماست که می‌تواند این فرهنگ را منتقل کند. من 100 هابار هم که حرف بزنم باید روحیه ایثارگری را پیاده کنم . از طرف دیگر ما باید گوش‌به‌فرمان باشیم و سو استفاده نکنیم.ثبت خاطرات نیز بسیار مفید است.ما خودمان سختمان است که این کار را انجام دهیم و وقتی‌که شما اقدام به ثبت این وقایع می‌کنید، خاطرات برای ما زنده می شو دو شاید برای خیلی‌ها جالب باشد.
تأثیرگذارترین فرد زندگی‌تان؟
اساتید قرآنم تأثیرگذارترین افراد بودند
برای سلامتی روح و جسم چه پیشنهادی دارید؟
عبادت و ورزش
ورزش موردعلاقه‌تان چیست؟
شنا. من مقام‌های زیادی نیز در ورزش شنا دارم
حرف آخر؟
امیدوارم خداوند علاوه بر علم حکمت هم بدهد

خبر قبلی - خبر بعدی صفحه مناسب چاپ پیشنهاد این صفحه از این خبر یک pdf بساز


سایر خبرها
۱۳۹۶/۶/۲۹ ۱۰:۰۰:۰۰ - به مناسبت هفته دفاع مقدس با رزمنده گرامی دکتر رئیس کرمی عضو محترم هیئت‌علمی و رئیس گروه کودکان بیمارستان امام خمینی (ره) به گفتگو نشستیم
۱۳۹۶/۶/۲۰ ۸:۴۰:۰۰ - میلاد کاظم آل محمد(ص) مبارک باد
۱۳۹۶/۶/۱۵ ۱۲:۵۰:۰۰ - سلام بر صاحب غدیر
۱۳۹۶/۶/۱۳ ۱۵:۰۰:۰۰ - گفتگوی صمیمی و جذاب با رزمنده و جانباز گرامی، حجت‌الاسلام‌والمسلمین دکتر غفاری معاون محترم دفتر نهاد رهبری در دانشگاه
۱۳۹۶/۶/۸ ۱۵:۴۰:۰۰ - عید قربان با نماز و عبادتش، با ذکر و دعایش، با قربانى و صدقات و احسانش، بسترى براى جارى ساختن مفهوم عبودیت و بندگى است .

 

وبساز : منصور سرلک

شماره تماس : 09127769108