آدرس : خیابان طالقانی نبش غذادارو  -    تلفن تماس : 66475055

  • Cougar

    متن تصویر

  • Lions

    متن تصویر

  • Snowalker

    متن تصویر

  • Howling

    متن تصویر

  • Sunbathing

    متن تصویر

یک لرن مرجع تخخصی وبلاگ نویسان
مصاحبه با جناب آقای حمید حدادیان از جانبازان هشت سال دوران دفاع مقدس - اخبار عمومی - اخبار : ایثارگران دانشگاه علوم پزشکی تهران
اطلاعیه
داوطلبین گرامی لطفا قبل از طرح سوال جدید سوالات موجود در آرشیو سوالات را با دقت مطالعه نمایید زیرا به سوالات تکراری پاسخ داده نمیشود.
اخبار عمومی : مصاحبه با جناب آقای حمید حدادیان از جانبازان هشت سال دوران دفاع مقدس
فرستنده esmaeili در تاريخ ۱۳۹۵/۱/۲۴ ۱۵:۰۰:۰۰ (531 بار خوانده شده)


مصاحبه با جانباز گرامی جناب آقای حمید حدادیان کارشناس ساخت پروتزهای دندانی دانشکده دندان‌پزشکی



 
جنگ برای من یک مسئله جدی بود و احساس می‌کردم که نباید بنشینیم و دست روی دست بگذارم و حالا که این اتفاق افتاده وظیفه و تکلیف ما است و باید در این کارزار شرکت کنیم .
لطفاً خودتان را معرفی کنید؟
حمید حدادیان هستم متولد سال 1341 در بیمارستان زنان (دانشکده توان‌بخشی فعلی) در منطقه 7 متولد شدم یک برادر و پنج خواهر دارم متأسفانه پدر و مادرم در قید حیات نیستند. در سال 1372 ازدواج کردم و در حال حاضر کارشناس ساخت پروتزهای دندانی دانشکده دندان‌پزشکی هستم. کارآموزشی برای دانشجویان دندانپزشکی و دانشجویان کارشناسی پروتز دندان نیز انجام می‌دهم.  
دوران ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان خود را چگونه گذرانده‌اید؟
دوران ابتدایی را در منطقه 12 مدرسه کاظم‌زاده گذراندم ، راهنمایی را در مدرسه اقبال و در دبیرستان کیان در منطقه 12 دیپلم گرفتم جنگ شروع شد.سال 1362 کاردانی پروتز دندان را در دانشگاه شهید بهشتی شروع کردم و کارشناسی را در دانشگاه تهران به پایان رساندم.
چه شد که این رشته را انتخاب کردید؟
تقریباً به‌صورت اتفاقی در این رشته قبول شدم. اولین انتخابم پزشکی بود ولی ترازم به رشته پروتز دندان خورد و در این رشته ادامه تحصیل دادم.
چگونه به جبهه رفتید؟
روزمره اخبار انقلاب را دنبال می‌کردم، پدرم امام خمینی را می‌شناختند و می‌دانستند که چنین شخصیتی وجود دارد که مخالف ظلم است و انسان خاصی است والان هم در تبعید به سر می‌برند ، برای ما وجود امام در خانه خیلی ناشناخته نبود. و زمانی که امام اقدامات خودشان را شروع کردند بسیار جذب ایشان شدم ومن هم مثل همه آدم‌هایی که در آن زمان مسائل انقلاب را دنبال می‌کردند پیگیر خبرها و وقایع بودم . جنگ برای من یک مسئله جدی بود و احساس می‌کردم که نباید بنشینیم و دست روی دست بگذارم و حالا که این اتفاق افتاده وظیفه و تکلیف ما است و باید در این کارزار شرکت کنیم. در خانواده مذهبی بزرگ شدم، پدرم میدان شهدا مغازه داشتند، تمام فعالیت‌های من حول‌وحوش آن منطقه بود که جزو قدیمی‌ترین محله‌های تهران است. در آنجا مرکزی بود که آیت‌الله علامه نوری آن زمان آنجا را اداره می‌کردند، به نام مدرسهُ الشهدا در سال 1359 ما به این مرکز رفت‌وآمد داشتیم و اغلب مسلمانانی از سایر کشورها نیز به این مرکز می‌آمدند ایشان گفتند قرار است یک گروهی را تحت نظارت دکتر چمران به جبهه بفرستند، سرانجام ما در گروه جنگ‌های نامنظم دکتر چمران عضو شدیم وبه منطقه جنوب اعزام شدیم. با هواپیمای 130C به اهواز رفتیم و بلافاصله در محل استقرار نیروهای چریکی جنگ‌های نامنظم دکتر چمران در اهواز مستقر شدیم.
.
 
به‌طورکلی عملیات جنگی در منطقه سوسنگرد، دهلاویه و جنوب شرقی اهواز  بود . دکتر چمران، سرلشکر فلاحی و مهندس غرضی آنجا بودند. ما گروهی بودیم متشکل از یکسری افراد از رده های مختلف اجتماعی با توانایی‌های متفاوت ولی همگی آموزش‌های لازم چریکی را می‌دیدند. عملیات‌هایی که شرکت می‌کردیم یا به‌صورت شناسایی بود یا به دشمن تک می‌زدیم چون خود دکتر چمران متخصص این کار بودند. بی‌سروصدا داخل مناطق تحت نفوذ دشمن می‌شدیم. گاهی اوقات که به مناطق مرزی می‌رفتیم، در روز مناطق دست عراقی‌ها بود و ما شب‌ها در آنجا مستقر می‌شدیم ، شناسایی مواضع عراقی‌ها با یکسری آلات و ادوات انجام می‌گرفت و پس از شناسایی تک‌تیراندازان به همراه آرپی‌جی زن در کنار دکتر چمران پیشروی می‌کردیم . نیاز به این بود که این دو گروه یکدیگر را حمایت کنند و اگر مشکلی پیش می‌آمد عملیات حفاظتی انجام می‌شد و درنهایت به درگیری و یا به ترک صحنه منجر می‌شد. ازجمله اقدامات می‌توان به زدن پست‌های شناسایی دشمن، تخریب پست‌های حساس نیروهای عراقی، رده فن تک‌تیرانداز بود، وقتی‌که به اهواز اعزام شدیم  چون روزهای اول جنگ بود اهواز وضع خوبی نداشت و مناطق مسکونی غرب اهواز تخلیه‌شده بود وقتی در آن مناطق راه می‌رفتیم تنها بویی که به مشام می‌رسید بوی تعفن غذاهای موجود در فریزر خانه‌هایی بود که اهالی آن مجبور به تخلیه‌شده بودند. من در آبان 59 به گروه جنگ‌های نامنظم دکتر چمران پیوستم و 9 ماه در آنجا ماندم مقر نیروهای نامنظم دکتر چمران در اهواز بود در این مرکز و مسئولین زیادی می‌آمدند ازجمله آن‌ها رهبر معظم انقلاب (حضرت آیت اله خامنه‌ای )  که در آن زمان رئیس شورای عالی دفاع بودند با ما صحبت می‌کردند و سر سفره‌ای می‌نشستیم غذای ساده‌ای صرف می‌کردیم و معمولاٌ سؤالاتی از خط مقدم از ما می‌نمودند و در جریان امور قرارمی گرفتند. همسر لبنانی آقای دکتر چمران در کنار ایشان در آن مرکز زندگی می‌کردند خانم دکتر چمران پا به پایی گروه به خط مقدم می‌آمدند بالباس جنگی که اغلب حضور ایشان برای ما یک قوت قلب محسوب می‌شد البته به‌غیراز خانم ایشان گروه‌های چریکی از جنبش عمل لبنان نیز به گروه جنگ‌های نامنظم دکتر چمران نیز پیوسته بودند.

 
در پایان 9 ماه به تهران بازگشتم زمستان 1360به‌عنوان سرباز به منطقه جنوب اعزام شدم یگان خدمتی من لشکر 21 حمزه بزرگ‌ترین لشکر پیاده رزمی بود، من در تیپ یک لشکر 21 حمزه – گردان 131 بودم بلافاصله به منطقه خط مقدم شلمچه اعزام شدیم رفتیم. بهار 1361بود ، آنجا یکی از نزدیک‌ترین قسمت‌های به خط مقدم در کل جبهه جنگ بود و فاصله ما با دشمن تنها 50 متر بود، شب‌ها وقتی عراقی‌ها صحبت می‌کردند ما صدایشان را می‌شنیدیم.یادم می‌آید داخل سنگر یکی از دوستان بودم وقتی می‌خواستم برگردم به سنگر خودم اشتباهی گرفتم و اشتباهی به  سنگر عراقی‌ها نزدیک شدم  چون تاریکی محض بود و صدای عراقی‌ها را موقع صحبت کردن شنیدم تنها شانسی که آوردم موفق شدم مسیر را از طریق ستاره‌ها شناسایی کنم و قبل از اینکه دشمن متوجه شود به سنگرم برگشتم. آن زمان فرمانده نیروی زمینی شهید صیاد شیرازی بودند، فرمانده لشکر ما نیز سرتیپ حسنی سعدی بودند . تقریباً در 4 عملیات شرکت کردم و تا زمان مجروح شدنم جبهه بودم.
یکی از قوی‌ترین استحکامات را عراقی‌ها  اطراف بصره داشتند ما در شلمچه مستقر بودیم که نزدیک شهر بصره بود معمولاً  حملاتی که می‌کردیم خیلی قوی بود و البته آن‌ها نیز به‌شدت دفاع می‌کردند، برای همین تلفات زیادی داشتیم.  دریکی از عملیات وارد خاک عراق شدیم اما  مجبور به عقب‌نشینی شدیم. عملیات رمضان یکی از عملیات‌هایی بود که قصدمان پیشروی به سمت بصره بود که شدیداً ما را  با سلاح‌های مختلف ازجمله کاتی یوشا،دوشکا و خمپاره‌های 120 و 60 موردحمله قراردادند و من با خمپاره 60 مجروح شدم. شب بود، عملیات همان روز با تاریکی هوا شروع شد و  تا سحر ادامه داشت. تعدادمان  خیلی زیاد بود چون اطلاعات محدود پزشکی داشتم در زمان‌های عملیات چون احتمال جراحت می‌دادم آب زیاد می‌خوردم. شاید همین کار جان مرا نجات داد.

 


 ساعت 2:30دقیقه صبح بود، 7 نفر بودیم (تک‌تیرانداز و آر پیچی زن) در حال پیشروی بودیم که خمپاره‌ای بین ما فرود آمد، غیر از من تمامی نفرات  دیگر حرکتی نداشتند و احساس کردم که شهید شده‌اند ، ترکش به پایم اصابت کرده بود، و هر دو استخوان پای راستم را شکسته بود چفیه ام را به دور پایم در قسمت ران  محکم  گره زدم ، تقریباً در حالت بیهوشی بودم، نزدیک سپیده‌دم بود، در آن هنگام یکی از دوستانم بنام(رضا سلامی نژاد) که اصلاً انتظار نداشتم مرا شناسایی کرد . تنها چیزی که از آن موقع  یادم است این است که کلمه یا زهرا (س)را چندین بار و پشت‌هم تکرار می‌کردم و چهره مادرم به یاد می‌آمد.نکته جالبی که می‌خواهم اشاره‌کنم این بود که در زمان آموزشی ما دو گروه سرباز دیپلم و عادی باهم بودیم آقای سلامی نژاد جزو سربازان عادی بود. به نظر من ایشان اصلاً حال و هوای جنگ در سرش نبود و خودم فکر می‌کردم که همین‌جوری به جبهه آمده است .ولی همین شخص بسیار در جبهه کار آیی بالایی داشت راننده تفنگ 106 بود سلاح بسیار مؤثر در آن موقع ایشان وقتی مرا در آن حال دیدند به‌سرعت هرچه‌تمام‌تر تفنگ یا درواقع همان توپ 106را از روی جیپ باز کرد و با همان و با همان جیپ مرا به بیمارستان صحرایی رساند یعنی کاری که یک ساعت طول می‌کشید او در عرض یک 15 دقیقه انجام داد درواقع می‌توانم بگویم رزمنده واقعی او بود در بیمارستان صحرایی زخم‌های مرا پانسمان کردند به بیمارستان طالقانی آبادان و ازآنجا به ماهشهر و سپس به تهران فرستادند مدتی در بیمارستان سینا و پس‌ازآن در بیمارستان نیرو هوایی بستری شدم حدوداً دو ماه و چندین بار عمل جراحی بر روی من انجام گرفت پس از بهبودی نسبی شروع به درس خواندن کردم سال 1362 کنکور دادم و بهمن همان سال 62 دارد دانشگاه شدم.
 
چگونه با مجروحیت کنار آمدید؟
پایم مرا اذیت می‌کرد و فیزیوتراپی می‌کردم و تمرین بدنی می‌کردم تا شرایط بر من غلبه نکند .
آیا در زمان جنگ به بعد از جنگ فکر می‌کردید؟
هیچ‌گاه به بعد از جنگ فکر نمی‌کردم، بیشترین حس همان قضیه دفاع بود، و هیچ‌وقت فکر نمی‌کردیم که به این زودی‌ها جنگ تمام شود، و آن‌قدر این مسئله فراگیر بود که همه درگیر این موضوع بودند و به چیز دیگری فکر نمی‌کردند.
لطفاً خاطره‌ای از آن دوران برای ما تعریف کنید؟
خاطراتم بیشتر پیرامون دو موضوع است . اولی شخصیت دکتر چمران که متوجه شدم اگر انسان در بحرانی‌ترین شرایط آرامش داشته باشد ، این آرامش به اطرافیانش به‌خوبی منتقل می‌شود، جاهایی که با ایشان می‌رفتیم شرایط بحرانی و خطرناکی داشت، دکتر چمران همیشه آرامش عجیبی داشتند و این حس به ما نیز منتقل می‌شد و حس ترس و اضطراب در ما کم می‌شد و دیگر به این فکر نمی‌کردیم که کجاییم و چه اتفاقی برایمان ممکن است بیفتد دومین هم اینکه عملیات سوسنگرد بود که عملیات بسیار عجیبی بود ، من هواپیماهایایرانی و عراقی را خوب می‌شناختم چون عراقی‌ها از سوسنگرد مجبور به عقب‌نشینیشدند. عراقی‌ها نیروی هوایی خود را برای پشتیبانی فرستاده بودند، ما در همان زمان به سمت سوسنگرد حرکت کرده بودیم و درواقع سوسن گرد آزادشده بود و مشغول عقب نشاندن عراقی‌ها تا لب مرز بودیم یک‌لحظه دیدم که یک هواپیمای (میگ 23) با ارتفاع کم داردبه ما نزدیک می‌شود.  
                                                 
وقتی دیدم وحشت کردم و گفتم مرگمان حتمی است و ما را دیده و حتماً برمی‌گردد و ما را به رگبار می‌بندد یا با راکت می‌زند، ولی همه اطرافیانم فکر کردند فانتوم ایرانی است و خوشحال شدند و همین خوشحالی دوستان همراه باعث شد که خلبان فریب بخورد و فکر کند نیروهای خودی هستند و دیگر برنگشت.
 
چگونه می‌شود فرهنگ ایثارگری را به نسل سوم و چهارم انتقال داد؟
سؤال بسیار سختی است، در ضمیر آدم‌ها چیزهای خوب زیاد است مثل فداکاری مثل دفاع مثل ایثارگری ، باید دید این‌ها با چه چیزی تقویت می‌شود و چه چیزی تقویت می‌شود و چه چیزی آن را تضعیف می‌کند. شاید خیلی چیزها را افراد باید حس کنند بجای اینکه بخواهیم دستوری به آن‌ها بدهیم.آن زمان کشور ازنظر نیرو ضعیف بود،البته امید به آینده زیاد بود و همه حس میهن‌دوستی داشتند مراجع دینی هم دفاع را واجب می‌دانستند و این مسئله در حدی بود که علاقه‌مند بودیم جان‌فشانی کنیم. حالا نمی‌دانم چه اتفاقی برای نسل جدید افتاده و یا در حال افتادن است ،ما توقعمان کم بود، لازم نبود چیزی را به ما گوشزد کنند، انتخاب با خودمان بود، و فضا هم تبلیغی نبود .من ثبت وقایع وبیان خاطرات را به‌صورت هنرمندانه و جذاب دوست دارم و به نظرم یکی از راه‌های شناخت این است .
تاثیرگزارترین فرد زندگی‌تان کیست؟
مرحوم پدرم ایشان رفتار بسیار درستی داشتند متأسفانه سال1391 به رحمت خدا رفتند و همچنین مرحوم مادرم که ایشان نیز سال 1384  به رحمت خدا رفتند .
برای سلامتی روحی و جسمی چه چیزی را پیشنهاد می‌کنید؟
خیلی آدم مضطربی نیستم و سعی می‌کنم در زندگی سخت نگیرم و تغذیه ساده و خوبی دارم از خوردن غذای ساده هیچ‌وقت دل‌زده نمی‌شوم نان و پنیر و نان و ماست  و از آن لذت می‌برم . در زندگی هم سعی می‌کنم رفتار مناسبی داشته باشم.
چه ورزشی می‌کنید؟
تنها ورزشی که راحت‌تر می‌توانم انجام دهم شنا است. البته کوهنوردی را نیز دوست دارم که برایم ضرر دارد
بزرگ‌ترین آرزو؟
دو تا آرزو دارم یکی سلامتی خودم و خانواده‌ام و دیگر اینکه همه مردم کامروا باشند و مشکل غیرقابل‌حل در زندگی‌شان نباشد.
حرف آخر؟
دلم می‌خواست برای کشورم بیش‌ازپیش مفید باشم مخصوصاً برای نسل آینده و همیشه دلم می‌خواست با تمام وجود احساس کنند که ، میراث خوبی برایشان به یادگار گذاشته‌ایم .


خبر قبلی - خبر بعدی صفحه مناسب چاپ پیشنهاد این صفحه از این خبر یک pdf بساز


سایر خبرها
۱۳۹۶/۸/۳۰ ۱۳:۴۰:۰۰ - انا لله و انا الیه راجعون
۱۳۹۶/۸/۲۷ ۱۳:۲۰:۰۶ - انا لله و انا الیه راجعون
۱۳۹۶/۸/۲۷ ۱۱:۵۴:۲۹ - شهادت امام رضا(علیه‌السلام) تسلیت باد
۱۳۹۶/۸/۱۷ ۱۳:۲۰:۰۰ - اسلام را عاشورا بیمه کرد و عاشورا را اربعین.
۱۳۹۶/۸/۷ ۱۱:۵۰:۰۰ - سلسله گفتگوهای دفتر امور ایثارگران با رزمندگان دانشگاه / آقای دکتر احمدعلی نوربالا

 

وبساز : منصور سرلک

شماره تماس : 09127769108