آدرس : خیابان طالقانی نبش غذادارو  -    تلفن تماس : 66475055

  • Cougar

    متن تصویر

  • Lions

    متن تصویر

  • Snowalker

    متن تصویر

  • Howling

    متن تصویر

  • Sunbathing

    متن تصویر

یک لرن مرجع تخخصی وبلاگ نویسان
مصاحبه با جناب آقای یوسف ندایی از جانبازان هشت سال دوران دفاع مقدس - اخبار عمومی - اخبار : ایثارگران دانشگاه علوم پزشکی تهران
اطلاعیه
داوطلبین گرامی لطفا قبل از طرح سوال جدید سوالات موجود در آرشیو سوالات را با دقت مطالعه نمایید زیرا به سوالات تکراری پاسخ داده نمیشود.
اخبار عمومی : مصاحبه با جناب آقای یوسف ندایی از جانبازان هشت سال دوران دفاع مقدس
فرستنده esmaeili در تاريخ ۱۳۹۵/۲/۷ ۱۲:۵۰:۰۰ (423 بار خوانده شده)


گفتگوی صمیمی با جانباز گرامی جناب آقای یوسف ندایی کارشناس بی‌هوشی بیمارستان فارابی




سعی کنیم  خوب باشیم، اخلاق و رفتارمان خوب باشد ،درست زندگی کنیم تا الگویی برای دیگران باشیم .در هرکجای ایران اسلامی به هر کاری که مشغول هستیم در محیط کارمان به همنوعان خود که مشکلات و گرفتاری‌های  زیادی دارند باذوق و شوق و بدون منت خدمت کنیم                                                  

لطفاً خودتان را معرفی کنید؟
یوسف ندایی هستم متولد سال 1346 که در استان آذربایجان شرقی، شهرستان سراب ،روستای اندراب به دنیا آمدم. خدا را شاکرم که پدر و مادرم در قید حیات هستند و دارای 5 خواهر و 3 برادرم در سال 1370 ازدواج کردم و پسرم 22 سال دارد و هم‌اکنون کارشناس بیهوشی بیمارستان فارابی هستم.
دوران ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان خود را چگونه گذرانده‌اید؟
دوران ابتدایی را در روستای خودمان گذراندم به نام دبستان تمدن اندراب ، دوران راهنمایی در شهرستان سراب به نام مدرسه راهنمایی آذربایجان سپری شد و تحصیلات متوسطه را در دبیرستان امام خمینی گذراندم .کاردانی بیهوشی را در دانشگاه علوم پزشکی تبریز اخذ کردم و کارشناسی را در دانشگاه آزاد واحد پزشکی تهران اخذ کردم .
چه شد که این رشته را انتخاب کردید؟
آن موقع خیلی با اطلاعات خاصی انتخاب نکردم.14تا رشته بیشتر نمی‌توانستیم انتخاب کنیم . امکانات تحصیلی نیز برای ما خیلی زیاد نبود و امکانات آموزشی نیز کم بود هدف بیشتر قبول شدن بر دانشگاه بود البته بعداً به این رشته بسیار علاقه‌مند شدم. والان هم حدود 23 سال است که در این رشته فعالیت دارم .
چه شد که به جبهه رفتید؟
سال 1364 دیپلم گرفتم. جنگ چند سالی بود که شروع‌شده بود و طبیعی بود که خانواده‌ام خیلی علاقه‌مند نبودند که به جنگ بروم . ولی من خیلی دوست داشتم که به جبهه بروم برای همین تصمیم گرفتم که طوری کنکور بدهم که قبول نشوم. کنکور برگزار شد و اعلام نتایج انجام شد و طبق خواسته‌ام قبول نشدم. برای همین برای سربازی ثبت‌نام کردم .
شرایط و نحوه حضورتان در جبهه را برای ما بگویید؟



 
شهر ماسالی دو بار اعزام داشت مهر و اردیبهشت. در مهرماه سال 1365 به خدمت اعزام شدم  3 روز در اعزام نیروی ارومیه ماندم و بعد از تقسیم شدن به شهرخوی (آذربایجان غربی) رفتیم و دوره  آموزش عمومی را گذراندم و برای آموزش تخصصی(فرماندهی پایگاه) به ارومیه برگشتیم. جزو گردان شهید چمران بودم و به بانه اعزام شدم .در آن منطقه 30 پایگاه مربوط به سپاه وجود داشت و من مسئول آخرین پایگاه شدم که لب مرز بود. تقریباً 18 ماهی در جبهه در منطقه کردستان بودم . و بیشتر با دموکرات‌ها و کومله‌ها و مجاهدین خلق درگیربودیم یعنی یک جنگ نامنظم داشتیم . این گروه‌ها به پایگاه‌ها ،روستاها و شهرها حمله می‌کردند و ضربه می‌زدند. ما آخرین پایگاه سپاه در مرز بودیم. پایگاه‌ها به فاصله 500 تا1000 متر از همدیگر قرار داشت و برای امنیت منطقه به شکلی طراحی‌شده بود  که دشمن نمی‌توانست نفوذ کند. من علاوه بر مسئولیت پایگاه، آر پیچی هم می‌زدم
.
 
پایگاهی که در آن بودم 34 نفر نیرو داشت که 20 نفر بسیجی بود، 8 نفر سرباز  و6 نفر هم پیش‌مرگ بودند از نیروهای کرد بومی، این‌ها خیلی به ما کمک می‌کردند و کار شناسایی انجام می‌دادند وبه ما خبر می‌دادند .به خاطر کوهستانی بودن منطقه درگیری‌ها  اکثراً در طول روز اتفاق می‌افتاد. گاهی درگیری‌ها تا 5 یا 6 ساعت هم ادامه پیدا می‌کرد و هرزمانی که متوجه حمله آنان می‌شدیم آن‌ها راتار و مار می‌کردیم. دشمن خیلی حمله می‌کرد مسیر رفت‌وآمد سربازها و اطراف پایگاه‌ها مین می‌گذاشتند و این امر باعث تلفات نیروهای ما  می‌شد. یادم هست 3/3/1366سوم خرداد مصادف با بیست و پنجم ماه مبارک رمضان بود  که دو روز قبل از این تاریخ نیز درگیری داشیم و درگیری ما حدوداً 6 ساعت طول کشیدو خیلی از آن‌ها کشته و مجروح شدند . مخبرها به ما گفتند از این کار بسیار عصبانی هستند و قصد دارند که پایگاه ما و یکی از پایگاهی دیگر را بگیرند. شب بود بعد از نماز جماعت بیسیم چی گردان گفت که دشمن پایگاه را محاصره کرده و اطلاع دادند که مقاومت کنید و نگذارید پایگاه سقوط کند تا گردان ضربت برسد،( گروه پشتیبانی پایگاه‌ها بود) گردان ضربت تقریباً 40 نفره بودند و بسیار قوی عمل می‌کرد، گروه بعدی درصورتی‌که گروه ضربت جواب نمی‌گرفت گردان جند الله بود که وارد عمل می‌شد و بسیار هم قوی بودند
.
 

بعدازاینکه فهمیدم پایگاه در محاصره است همه آماده دفاع در سنگرهایشان، تا آر پیچی را برداشتم که  شلیک کنم یک تیر یا ترکش به آرپیچی من خورد و من از اتاق چوبی وسط پایگاه  به بیرون پرتاب شدم و تمام سروصورتم سوخت و می‌دیدم که پایم نیز از مچ قطع‌شدخون بیرون می‌زد


 .

 
البته یک نکته‌ای را اشاره‌کنم که دشمن قبل از حمله پایگاه را شناسایی می‌کردند و  کاملاً با اطلاعات موثق شروع به حمله می‌کردند یعنی می‌دانستند جای فرمانده کجاست، سلاح‌ها کجاست،چه سلاح‌هایی و چقدر مهمات داریم و. برای همین هم بود من تا آمدم حرکت کنم و شلیک کنم موردحمله آن‌ها قرار گرفتم . آن‌ها می‌خواستند خودم را بزنند ولی موفق نشدند. پایگاه قوی بود سرانجام بعد از چند ساعت درگیری ورسیدن گروه ضربت دشمن  آنجا را ترک کرد. من مصدوم شده بودم و وضعیت خوبی نداشتم سروصورت خونی و پایی که قطع‌شده بود، تعدادی از پیش‌مرگ‌ها به کمک من آمدند و شبانه مرا به بیمارستان بردند . بینایی‌ام را نیز ازدست‌داده بودم و دیگر چیزی را نمی‌دیدم . در بیمارستان بانه صبح به هوش آمدم، بیشتر از اینکه نگران خودم باشم نگران پایگاه بودم و همان موقع نیز فرمانده کل بالای سرم بود و گفت نگران نباش و پایگاه سقوط نکرده است. در چشم‌هایم احساس سوختگی داشتم و جایی را نمی‌دیدم ، پس از 24 ساعت من را به بیمارستانی در همدان منتقل کردند، دعا می‌کردم که برای چشم‌هایم اتفاق خاصی نیفتاده باشد. روز سومی که در همدان بودم احساس می‌کردم صدای پدرم می‌آید که با دایی‌ام به بیمارستان آمده بودند اما به دلیل سوختگی شدید قادر به شناسایی من نبوند (تا یک سال مو و مژه نیز نداشتم) وقتی پدرم بالای سرم آمد از صدای من مرا شناخت و تشخیص داد. حدود پنج روزی در همدان بودم .چشم‌هایم را آنجا عمل کردند و شکر خدا بینایی‌ام برگشت یک عمل نیز روی پاهایم انجام گرفت. ازآنجا به بیمارستان شهدای تبریز انتقال یافتم . عمل دوم هم در تبریز بر روی پایم انجام شد و پایم را از قسمت کمی بالاتر قطع کردند حدود هفت ،هشت ماهی‌ترمیم زخم طول کشید و پروتز گذاشتند(کفش طبی مصنوعی)،  بعد از هفت روز توانستم ببینم . وقتی قدرت دیدم را به دست آوردم دیگر نگران اتفاقات دیگر نبودم واقعاً از دست دادن چشم اتفاق بدی بود که خدا را شکر این اتفاق برای من نیفتاد، البته یکی دیگر از معجزاتی که برایم اتفاق افتاد این بود که با توجه به وسعت و شدت سوختگی اثری از سوختگی نیز بر روی بدن من باقی نماند. درزمانی که کاردرمانی رویم انجام می‌شد، پزشکی بود که به ایشان مراجعه می‌کردم بعدازاینکه در رشته هوشبری فارغ‌التحصیل شدم با ایشان همکار شدیم و در اتاق عمل کار می‌کردیم ، به من گفت آقای ندایی یادتان هست آن زمانی که مجروح بودید من آمدم بالای سرت گریه می‌کردید، من می‌گفتم چرا گریه می‌کنید و شما می‌گفتید من لیاقت شهادت را نداشتم ، جالب این بود که من خودم این حرف را یادم نمی‌آمد
 
چگونه با مجروحیت کنار آمدید؟
چاره‌ای نبود و باید با این مسئله کنار می‌آمدم، یک مدتی بعد از مجروحیت احساس ناخوشایندی داشتم، داشتم افسرده می‌شدم، مخصوصاً برای من که قبلاً فوتبال بازی می‌کردم و کشتی می‌گرفتم و از بدنم و پاهایم خیلی کار می‌کشیدم، ولی بااین‌حال باز خدا رو شکرمیکردم و می‌کنم.
لطفاً خاطره‌ای از آن دوران برای ما بگویید؟
مدرسه ما پشت بیمارستان بود، جنگ آغازشده بود و روزانه کلی تشییع‌جنازه را شاهد بودیم ، ما در چنین شرایط و روحیه‌ای درس می‌خواندیم ، تلخ‌ترین خاطره من بمباران ارومیه بود، بعد از اتمام دوره رفتیم قرارگاه حمزه سیدالشهدا که به منطقه اعزام شویم . جنگنده‌های عراقی را دیدیم که از بالای ارومیه گذشتند مردم ارومیه بی‌خیال بودند چون تا آن موقع شهرشان بمباران نشده بود بیشتر می‌رفتند تبریز را بمباران می‌کردند و شایع کرده بودند که مادر صدام حسین اهل ارومیه بود به خاطر این ارومیه را نمی‌زنند جلوی قرارگاه ایستاده بودم دیدم که 4تا از هواپیماهای عراقی بالای شهر مانور می‌دادند . ضد هوایی‌ها شروع به تیراندازی کردند بعد از مدت کوتاهی معلوم شد که هشت‌تا  جنگنده به شهر حمله کرده چهارتا ضد هوایی‌ها را به خود مشغول کرده و بقیه شهر را بمباران می‌کردند . شهر بشدت بمباران شد به روایتی می‌گفتند نزدیک صد تا بمب و راکت به شهر زده‌اند از همه جای شهر آتش و دود بلند می‌شد و خیلی از هم‌وطنانمان جلوی چشممان تکه‌تکه شده و به شهادت رسیدند.
یک خاطره خوب هم داشتم، یک روز در پایگاه بودیم و خبر نداشتیم که یکسری دموکرات و کومله وارد منطقه شده‌اند و همین‌طور اطلاع نداشتیم که دقیقاً قرار است که کجا عملیات انجام دهند، از طرف دیگر فرمانده ما نیز با چند تا تکاور آمده بودند واز  ما خواستندکه با همکاری هم منطقه را شناسایی کنیم  ببینیم  که می‌شود عملیات انجام داد یا نه و می‌خواستند که اوضاع منطقه را بسنجند . چون منطقه را به‌خوبی نمی‌شناختند من و چند نفر از پیش‌مرگ‌ها به همراه تکاورها لباس محلی پوشیدیم و بعد از خوردن صبحانه به شناسایی رفتیم، چون هیکلم کوچک‌تر از آن‌ها بود تکاورها به من گفتند که با آن‌ها نروم چون ممکن است درراه بمانم و خسته شوم، منم گفتم که تعهد می‌دهم که اگر کم آوردم و نتوانستم حرکت کنم همان‌جا بمانم و شما بروید. ما خیلی عادی رفتیم، آن‌قدر که خودمان نیز نفهمیده بودیم که در خاک عراقیم و آن‌قدر طبیعی بودیم که عراقی‌ها نیز به ما شک نکردند ، اما به یک روستایی رسیدیم که آنجا ما را شناختند البته خودی بودند  و ما را بردند خانه خودشان و تعجب کرده بودند که چگونه ما تا آنجا رفته‌ایم دو سه نفر هم از سپاه آنجا بودند و ما را شبانه و از یک مسیر خاصی که می‌شناختند به پایگاه خودمان رساندند. آن‌قدر مسیر طولانی و سخت بود که همان تکاورها خسته شده بودند و کم آوردند و من کمکشان می‌کردم با خنده به آن‌ها می‌گفتم من بچه روستا هستم و به این زودی‌ها از پا درنمی‌آیم

.  
چگونه فرهنگ ایثار را به نسل‌های بعدی می‌توان انتقال داد؟
سؤال سختی است، نسل سوم و چهارم خیلی پیچیده‌اند، خیلی اوقات وقتی صحبت می‌کنیم نسل جدید درک نمی‌کند، فرهنگ و انقلابی که به‌سختی به‌دست‌آمده باید نهایت تلاش برای حفظ آن نیز انجام شود، تنها کار معمول ثبت وقایع و خاطره‌نویسی و رمان‌نویسی است. صداوسیما نیز نقش بسیار مهمی دارد و چقدر خوب است که داستان‌هایی که پدر و مادرها برای کودکانشان می‌گویند برگرفته از داستان‌های جنگ باشد که واقعی هم هستند. و خلاصه اینکه مؤثرترین عامل به نظر من این است که رفتار خودمان مثل رفتار آن‌ها باشد یعنی با رفتار درست و ایثارگرانِ این فرهنگ به‌راحتی به نسل‌های بعدی منتقل می‌شود .
تأثیرگذارترین افراد زندگی‌تان چه کسانی بودند؟
در درجه اول خانواده‌ام، پدر و مادر و یکی از خواهرهایم که مشوق اصلی من در زمینه تحصیلم بود. یکی از بستگانم نیز که رویم خیلی تأثیر داشت آقای اکبر سعیدی بود که راننده تاکسی بود ولی همیشه حرف‌هایی که می‌زد به من انگیزه می‌داد و من تحت تأثیر حرف‌هایش قرار می‌گرفتم.
برای سلامتی روحی و جسمی چه پیشنهادی دارید؟
برای سلامتی جسم و روح تغذیه سالم و مناسب، خواب خوب، ورزش، سفرهای سیاحتی و زیارتی و همین‌طور کم کردن استرس، اعتقادات مذهبی ،حفظ و تقویت ارتباط خانوادگی،همه این‌ها باعث می‌شود که فرد جسم و روح سالمی داشته باشد.
ورزش موردعلاقه‌تان چیست؟
من به‌شدت فوتبال دوست دارم و قبلاً نیز بازی می‌کردم و کشتی هم می‌گرفتم اما بعد از مجروحیت دیگر نتوانستم ادامه بدهم .
بهترین دوران زندگی‌تان چه دورانی است؟
بهترین دوران برایم دوران ابتدایی و راهنمایی و کودکی بوده و دوران عروسی‌ام نیز خیلی دوران خوبی بود تقریباً یک‌هفته‌ای هم طول کشید و چون بعد از جنگ بود دوران خوبی بود
حرف آخر؟
سعی کنیم  خوب باشیم، اخلاق و رفتارمان خوب باشد ،درست زندگی کنیم تا الگویی برای دیگران باشیم .در هرکجای ایران اسلامی به هر کاری که مشغول هستیم در محیط کارمان به همنوعان خود که مشکلات و گرفتاری‌های زیادی دارند باذوق و شوق و بدون منت خدمت کنیم .از شما و همکارانتان تشکر می‌کنم به خاطر برگزاری این مصاحبه‌ها که خودش یکی از عوامل انتقال فرهنگ ایثارگری به دیگران است .

خبر قبلی - خبر بعدی صفحه مناسب چاپ پیشنهاد این صفحه از این خبر یک pdf بساز


سایر خبرها
۱۳۹۶/۶/۲۹ ۱۰:۰۰:۰۰ - به مناسبت هفته دفاع مقدس با رزمنده گرامی دکتر رئیس کرمی عضو محترم هیئت‌علمی و رئیس گروه کودکان بیمارستان امام خمینی (ره) به گفتگو نشستیم
۱۳۹۶/۶/۲۰ ۸:۴۰:۰۰ - میلاد کاظم آل محمد(ص) مبارک باد
۱۳۹۶/۶/۱۵ ۱۲:۵۰:۰۰ - سلام بر صاحب غدیر
۱۳۹۶/۶/۱۳ ۱۵:۰۰:۰۰ - گفتگوی صمیمی و جذاب با رزمنده و جانباز گرامی، حجت‌الاسلام‌والمسلمین دکتر غفاری معاون محترم دفتر نهاد رهبری در دانشگاه
۱۳۹۶/۶/۸ ۱۵:۴۰:۰۰ - عید قربان با نماز و عبادتش، با ذکر و دعایش، با قربانى و صدقات و احسانش، بسترى براى جارى ساختن مفهوم عبودیت و بندگى است .

مصاحبه ها

 

وبساز : منصور سرلک

شماره تماس : 09127769108