آدرس : خیابان طالقانی نبش غذادارو  -    تلفن تماس : 66475055

  • Cougar

    متن تصویر

  • Lions

    متن تصویر

  • Snowalker

    متن تصویر

  • Howling

    متن تصویر

  • Sunbathing

    متن تصویر

یک لرن مرجع تخخصی وبلاگ نویسان
خاطرات دوران اسارت آزاده و جانباز گرامی آقای قلی نژاد کارمند مجتمع بیمارستان امام خمینی (ره) - مصاحبه با ایثارگران - اخبار : ایثارگران دانشگاه علوم پزشکی تهران
اطلاعیه
داوطلبین گرامی لطفا قبل از طرح سوال جدید سوالات موجود در آرشیو سوالات را با دقت مطالعه نمایید زیرا به سوالات تکراری پاسخ داده نمیشود.
مصاحبه با ایثارگران : خاطرات دوران اسارت آزاده و جانباز گرامی آقای قلی نژاد کارمند مجتمع بیمارستان امام خمینی (ره)
فرستنده esmaeili در تاريخ ۱۳۹۵/۵/۲۰ ۱۱:۲۰:۰۰ (749 بار خوانده شده)




خاطرات دوران اسارت آزاده و جانباز گرامی آقای قلی نژاد کارمند مجتمع بیمارستان امام خمینی (ره)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
گفتگوی دفتر امور ایثارگران با دانشجوی دکترای  جناب آقای قلی نژاد به مناسبت 26 مرداد سالروزبازگشت آزادگان سرافراز به میهن اسلامی
 لطفاً خودتان را معرفی کنید؟
 

با سلام، علی‌قلی نژاد هستم متولد سال 1346 که دریکی از روستاهای اطراف اردبیل در خانواده معمولی ازنظر مادی به دنیا آمدم. پدر و مادرم خوشبختانه در قید حیات هستند و 3 برادر دارم و بزرگ‌ترین پسر خانواده هستم و در سال 1375 ازدواج کردم.
دوران ابتدایی و راهنمایی خود را چگونه گذرانده‌اید؟
  

دوران ابتدایی و راهنمایی را در محل تولدم اطراف اردبیل دبستان امید گذراندم. دوران راهنمایی هنوز تمام نشده بود که به دلیل شرایط موجود و مشکلات مجبور به ترک تحصیل شدم و بعد از دوران جبهه و اسارت ادامه تحصیل دادم. دوره متوسطه را در مدرسه ایثارگران اردبیل گذراندم.


در چه رشته‌ای تحصیل‌کرده‌اید و اکنون در چه زمینه‌ای فعالیت دارید؟
         

                       

کارشناسی در رشته مدیریت خدمات بهداشتی و درمانی در دانشگاه علوم پزشکی ایران سپری شد. دوره کارشناسی ارشد را در همین رشته و در دانشگاه آزاد واحد تهران شمال گذراندم و در حال حاضر دانشجوی phD واحد علوم و تحقیقات هستم.
و هم‌اکنون نیز در بیمارستان امام خمینی با سمت کارشناس امور بیمارستان‌ها مشغول به کار هستم.
چه شد که این رشته را انتخاب کردید؟
ازآنجایی‌که رشته من تجربی بود به پزشکی علاقه‌مند بودم. در زمان کنکور به دلیل مشغله کاری زیاد و کارهای متفرقه نتوانستم رتبه موردنظر برای پزشکی را کسب کنم و بین دو رشته انتخابی خود درنهایت مدیریت خدمات و بهداشتی درمانی را انتخاب کردم.
 

چه شد که به جبهه رفتید؟
در زمان جنگ یک فضایی در کل کشور ایجادشده بود و خبرهایی که از جبهه‌ها می‌آمد و جنایت عراق در شهرهای اشغالی، غیرت ایرانی و دینی ما اجازه نمی‌داد که در خانه بنشینیم و نگاه کنیم. خانواده با اعزام من به جبهه به دلیل اینکه فرزند بزرگ خانواده و کمک حال بودم مخالف بود

.

 


بنابراین من دور از چشم خانواده اعزام شدم. قبل از اعزامم به جبهه در انجمن اسلامی و بسیج فعالیت می‌کردم. دوره‌های آموزشی را نیز طی کرده بودم (دوره‌های آشنایی با سلاح و هر آنچه برای رفتن به جبهه نیاز بود). حرکت‌های دینی، مذهبی و وطن‌دوستی باعث شد که من به جبهه بروم.
وقایع جنگ و حضورتان در جبهه را برای ما بازگو کنید؟
زمانی که جنگ شروع‌شده بود تقریباً 14- 15 سال داشتم و زمانی که به جبهه اعزام شدم در سال 1362، 16 سال داشتم

.

   


برگه‌های مربوطه به اعزام را پر کردم و خودم جای پدرم انگشت زدم و رضایتشان را بدین‌وسیله اعلام کردم. زمان اعزام ما را ماه محرم اعلام کردند...
وقتی روز اعزام فرارسید به مادرم گفتم که با بسیج برای یک برنامه‌ای باید بروم اردبیل و به این صورت بود که من دور از چشم خانواده به اردبیل، ازآنجا به تبریز و پس‌ازآن به منطقه مریوان اعزام شدم

.


 
شب اول را در بسیج ناحیه مرکز بخش ماندیم و توجیه اولیه شدیم، زمان اعزام ما مصادف بود با 12 محرم، مراسم عزاداری را بر پا کردیم و سینه‌زنان سوار ماشین‌ها شدیم و رفتیم به سمت سپاه اردبیل و بعدازظهر به سمت تبریز رفتیم.
پاییز بود، در سپاه تبریز وسایل اولیه را تحویلمان دادند و پس‌ازآن راهی مریوان شدیم. 20 یا تقریباً 30 روزی بود که در منطقه بودیم و آموزش‌های تکمیلی را می‌گذراندیم.
 
در مرحله سوم عملیات والفجر 4 شرکت کردم و جزو نیروهای پیاده و تک‌تیرانداز بود.
 
در ارتفاعات کانی‌مان کاه اطراف شهر پنچوین عراق به سمت دشمن حمله کردیم و فردای صبح آن شب دشمن پاتک زد که تعدادی از هم‌رزمانمان به شهادت رسیدند، ما دو نفر بودیم که در این منطقه اسیر شدیم و نیروهای دشمن از پشت به سمت ما آمدند و ما را اسیر کردند.   

آتش دشمن خیلی سنگین بود و هرلحظه نیز سنگین‌تر می‌شد. من و یکی از بچه‌ها در یک سنگر آرپی‌جی بسیار کوچک بودیم و بچه‌ها را اطراف خودمان می‌دیدیم که یکی‌یکی کم می‌شدند. یکی از دوستان گفت بیا برگردیم عقب، احساس نگرانی به ایشان دست داده بود و من گفتم اگر ما بریم این قسمت خالیِ، اصرار کرد و من به ایشان گفتم شما برید و بگویید یک نفر جای شما بیاید. ایشان رفتند و دقایقی بعد یک نفر دیگر جایش آمد. دوست جدید باتجربه‌تر از من بود، کم‌کم هوا روشن‌تر شده بود.
آتش هرلحظه سنگین‌تر می‌شد، شرایط طوری بود که حتی نمی‌توانستیم سرمان را بلند کنیم، انگار همه آتش‌ها سر ما ریخته می‌شد.

 


یکی از بچه‌ها آمدند گفتند بیایید برویم پایین‌تر، من گفتم اگر بریم می‌زنند. ایشان توجه نکردند و رفتند جلوتر، یک کانال مانند کنده‌شده بود در آن قسمت، به نزدیکی آن کانال که رسید، مورد اصابت گلوله قرار گرفت صدای فریادش به گوش می‌رسید اما شرایط طوری بود که ما نمی‌توانستیم خودمان را به او برسانیم و در آن شرایط امداد گری هم وجود نداشت که به کمک دوستمان برود و سرانجام ایشان به درجه رفیع شهادت رسید.
در داخل سنگر بودیم که دیدیم صداها کم شد و آتش خاموش شد. یک‌لحظه احساس کردم که صدای همهمه می‌آید، سرمان را وقتی بلند کردیم دیدیم که عراقی‌ها در فاصله 10 متری ما هستند.
احساس ترس نداشتم تنها فکری که در آن لحظه به یادم آمد این بود که یکی از دوستان قدیمی‌ام را که ایشان نیز قبل از من مفقودشده بودند را ممکن است ببینم.
زمان گویی متوقف‌شده بود 12/8/1362 زمان اسارت بود

 


ما را گرفتند و تا حدود 200 متری جلو بردند و دست‌ها و چشمانمان را بستند و کنار یکدیگر گذاشتند. کم‌کم اسرای دیگر نیز به ما اضافه شدند و شدیم 11 نفر، ما را ازآنجا انتقال دادند به سلیمانیه، داخل یک اتاقکی ما را نگه داشتند و فردای آن روز با ضرب و شتم‌های شدید پذیرایی کردند. روز بعد ما را مورد بازجویی قراردادند، نوبت من شد، من اطلاعات زیادی نداشتم چون هم مدت‌زمانی که به جبهه آمده بودم کم بود و هم جزو نیروهای معمولی بودم، (از کجا آمدید؟ کدام عملیات؟ چقدر نیرو در منطقه مستقر است؟ وضعیت منطقه چطور است؟ نیروها کجا مستقرند و...) من هم در پاسخ می‌گفتم که اطلاعی ندارم، سرهنگ عراقی عصبانی شد و چند سیلی زیر گوش من زد، به هر شکل بازجویی تمام شد.
 

 بعدازآن ما را به کرکوک انتقال دادند،21 نفر داخل یک اتاق کوچک بودیم، در آنجا بچه‌ها شیطنت می‌کردند و با شوخی‌هایی که می‌کردند سعی می‌کردند روحیه بچه‌ها را بالا ببرند، از کرکوک به بغداد رفتیم (زندان 3 گوش) معروف بود، در آنجا تقریباً 150 نفری بودیم. ناگفته نماند ما با هر ورود و خروج به هر مکانی مورد پذیرایی (شکنجه) قرار می‌گرفتیم. 2 شب در بغداد ماندیم و ازآنجا ما را به موصل بردند

.
 
علاوه بر آن‌همه خستگی اسارت و اذیت و آزار یادم می‌آید که 24 ساعت می‌شد که به ما چیزی برای خوردن نداده بودند در همین حین عراقی‌ها داشتند ساندویچ می‌خوردند، یکی از عراقی‌ها یک‌لقمه به یکی از بچه‌ها داد (لقمه خیلی کوچک بود) جالب اینجا بود که بااینکه لقمه خیلی کوچک بود بااین‌حال او همان را به چند قسمت تقسیم کرد و به چند نفر داد، عراقی که این کار را کرده بود متعجب بود و به او گفت من این و به تو دادم فقط، در جواب او گفت ما همه برادریم و همه گرسنه...
به موصل رسیدیم. سربازان عراقی مثل یک تونل صف‌کشیده بودند و آماده زدن بچه‌ها بودند، پس از گذشتن از تونل وارد اردوگاه موصل (4) شدیم. البته توی آن لحظه نمی‌دانستیم که آنجا کجاست، خیلی از بچه‌ها زخمی بودند و نمی‌توانستند بخوابند و روی زانوهای ما می‌خوابیدند و در این چند روز درمان‌نشده بودند.
 
چندساعتی آنجا ماندیم و دوباره گفتند که باید آماده انتقال شویم. ما را به حیاط اردوگاه بردند و دیدیم که از پنجره ساختمان‌های اطراف دارند به ما نگاه می‌کنند، در یک سالن مستقر شدیم و مقداری غذا به ما دادند . سپس به اتاق‌هایی بردند که از آثار خون‌های به‌جامانده از دیوار می‌توان حدس زد اسرای قبلی را آنجا نگه می‌داشتند و سرانجام  به پیش اسرای دیگر منتقل شدیم، با رفتن عراقی‌ها بچه‌ها به استقبال آمدند و شروع به صحبت با ما کرد‌ند
 
تقریباً حدود 7 سالی در اسارت بودیم و اتفاقات بسیاری افتاد (1369-1362) تا زمانی که تقریباً تمام اسرا آزاد شدند.
 
بعد از مستقر شدنمان در اردوگاه، متوجه شدیم که نیروهای صلیب سرخ جهانی ماهانه نامه‌هایی از اسرا به خانواده‌ها و بالعکس می‌رساندند.
 
یک ماه و نیم بعد از حضور ما نماینده‌هایشان داخل اردوگاه آمدند و نامه‌هایی از ما به خانواده‌هایمان رساندند و به این صورت خانواده از این‌که ما اسیرشده‌ایم مطلع شدند.
سخت‌ترین زمان اسارت زمانی بود که درجایی که شما باشید دوستانتان را بزنند و صدای آن‌ها را بشنوید و نتوانید کاری کنید؛ و ما شاهد از دست دادن اعضای بدن بچه‌ها مثل چشم‌ها و ... در ضربات بودیم و این بسیار آزاردهنده بود.
 
زمانی که قطعنامه نیز پذیرفته لحظات خوبی را برای ما نبود و ما به این امید بودیم که رزمنده‌های ما می‌آیند و منطقه را می‌گیرند و حرف امام در گوشمان بود که گفته بودند این جنگ حتی اگر 20 سال طول بکشد ما ایستاده‌ایم و شنیدن سخن نوشیدن جام زهر از زبان بنیان‌گذار جمهوری اسلامی اصلاً برای ما که در آن شرایط خوشایند نبود
از دیگر اتفاقات سختی که در دوران اسارت افتاد رحلت حضرت امام بود که ما از طریق رادیوهای عراقی و رادیوی مخفی که داشتیم مطلع شده بودیم بود. البته در آن موقع عراقی‌ها فضا را برای عزاداری ما باز گذاشته بودند این درزمانی بود که آن‌ها با عزاداری‌های ما در زمان محرم و سایر مراسم برخورد می‌کردند، اما وقتی شاهد فشار زیاد روی بچه‌ها بودند، فضای عزاداری را برای ما کمی باز گذاشته بودند.
 
کم‌وبیش از خبرها مطلع می‌شدیم که مذاکراتی مبنی برای آزادی اسرا بین دو کشور انجام می‌گیرد.
یک روز از سازمان صلیب سرخ آمدند و گفتند که از فردا کارهای آزادی اسرا انجام خواهد شد . با شنیدن این خبر موجی از شادی در بین بچه‌ها پیچید، چون باورمان نمی‌شد هیچ‌وقت بازگشتی در کار باشد. من جزو گروه‌های نهم  یا دهم بودم که به ایران بازمی‌گشتم.
 
اولین کسی که بعد از اسارت از آشنایان دیدم عمویم بود. باورم نمی‌شد که این‌همه راه را تا لب مرز برای استقبال من آمده باشد در طول بازگشت داشتم به این فکر می‌کردم که اگر من شب برسم به اردبیل چگونه به روستایمان بروم که این‌چنین با استقبال شدید مردم و خانواده و عمویم مواجه شدم. ما یک جمع 15 نفری بودیم که به اردبیل بازگشتیم.
 
تلخ‌ترین و شیرین‌ترین خاطراتتان را از دوران اسارت برای ما بگویید؟
اسارت سرشار از خاطرات از نوع تلخ و شیرین بود. تلخی‌هایش همان‌طور که در قسمت‌های قبل نیز اشاره کردم، لحظاتی بود که هم رزمنمان را جلوی چشم ما می‌زدند و آن‌ها آسیب می‌دیدند و این کار برای ما بسیار زجرآور بود، بستن درها، نگه‌داشتنمان در یک محیط که برای هر نفر سه وجب و نیم جا و ندادن غذا برای ساعت‌ها، نبودن فضای بهداشتی و... از دیگر مشکلات آن دوران بود.
اما از شیرینی‌های آن زمان می‌توان به یکدلی و یک‌زبانی بچه‌ها دورهم و حاکم شدن فضای معنوی اشاره کرد.
در هر مناسبتی ما برای خود برنامه داشتیم؛ و زمان‌هایی که ایران با حملات خود به نیروهای عراقی پیروز میشد  بسیار خوشحال بودیم و سفره وحدت برگزار می‌کردیم.
اردوگاه که رفتیم به‌صورت مخفی رادیو داشتند و اخبار را از آن طریق پی گیری می‌کردند، بعد از مدتی طبق روایت دوستان گفتند که درجایی که رادیو را جاسازی کرده‌اند براثر سهل‌انگاری سوخته بود چون آن را در آبگرم کن پنهان کرده بودند و گروهی که آبگرم کن را روشن کرده بودند از اینکه داخلش رادیوست بی‌خبر بودند و به این صورت رادیو سوخت. ما یک مدت از اخبار بی‌اطلاع بودیم و شرایط سختی بود، مخصوصاً به دلیل شایعاتی که به وجود می‌آمد و ما از صحت آن بی‌اطلاع بودیم، بعد از مدتی یکی از دوستان چون می‌دانست که یکی از سربازان عراقی که در طبقه بالا نگهبانی می‌داد گاهی اوقات رادیوی شخصی خود را روی دیوار قرار می‌داد. لذا برنامه‌ریزی می‌کند که رادیو سرباز عراقی را تک بزند (به دست آورد)، بچه‌ها برای به دست آوردن رادیو چهلِ روز توسل به حضرت عباس را گرفتند و دقیقاً روز چهلم شرایطی پیش آمد که توانستند دور از چشم سرباز عراقی رادیو را به دست آورند برای همین اسم مستعار رادیو (سفره حضرت عباس) شده بود
در دوران جنگ به شرایط بعدازآن فکر می‌کردید؟
اصلاً تصوری نداشتم و به بعد از جنگ فکر نمی‌کردم؛ اما در اواخر دوران اسارت از سوی اسرایی که قبل از ما آزادشده بودند نامه‌هایی به دست ما می‌رسید مبنی بر اینکه دوستان باید به خواندن کتاب‌های درسی و ادامه تحصیل توجه ویژه کنند چون کشور به این مورد خیلی توجه دارد.
بعدازاین قضیه به سمت خواندن کتاب‌های درسی روی آوردیم. سال‌های آخر کتاب‌های درس علوم و ریاضی را داشتیم که بخوانیم، یک کتاب برای سه سالن 150 نقره که تقریباً از بین این تعداد حداقل 100 نفر به خواندن کتاب علاقه‌مند بودند، یعنی به عبارتی هر کتاب‌بین 100 نفر دست‌به‌دست می‌شد. امکانات بسیار محدود بود، هر مقوایی که پیدا می‌کردیم آن را چرب می‌کردیم و روی آن پلاستیک می‌گذاشتیم و با دست وقتی بر روی آن فشار می‌آوردیم و می‌نوشتیم مثل تخته عمل می‌کرد؛ و در همان دوره بود که شروع کردیم به درس خواندن تا قبل از آن بیشتر ادعیه و قرآن می‌خواندیم.
تاکنون به ثبت خاطراتتان فکر کرده‌اید؟

 

بعضی وقت‌ها به فکر نوشتن خاطراتم می‌افتم ولی متأسفانه وقت و شاید انگیزه کافی نداشتم، ولی به نظرم همه‌کسانی که می‌توانند این خاطرات را ثبت کنند باید بنویسند و به نظرم این نوشته‌ها خود تاریخ است، تاریخ یک کشور از زبان افراد مختلفی که در مهم‌ترین برهه زمانی درگیر آن بودند.
چطور می‌توان طرز تفکر ایثارگران را به نسل جدید منتقل کرد؟
شرایط امروزی خیلی متفاوت است و انتقال ارزش‌ها سخت‌تر شده است. اگر این تفکر را در جامعه برقرار کنیم مشکلات حل خواهد شد. اگر خاطرتان باشد در قسمتی از این نوشته‌ها به لقمه نان رزمنده اشاره کردم و اینکه در آن شرایط سخت از آن لقمه کم هم گذشت و بین بقیه افراد هم تقسیم کرد. اگر همین یک حرکت (گذشت) را سرلوحه کار خود قرار دهیم خیلی از مشکلاتمان حل خواهد شد.
تأثیرگذارترین فرد زندگی‌تان چه کسی است؟
اینجا جا دارد تا یاد کنم از شهید عادل باستانی که به‌جرئت جزو تأثیرگذارترین افراد زندگی من بود. ایشان دبیر انجمن اسلامی محل ما بودند و تلنگر رشد و حرکت را در من زد و اولین باری که در کلاس درس قرآن ایشان شرکت کردم به من گفت باید درس بخوانی و برای ادامه تحصیل به حوزه برویم، ایشان سال بعدازاین ماجرا مفقود شدند و من اسیر، اما همیشه صحبت‌های ایشان و تأثیر کلام ایشان در ذهنم بود و البته لطف خداوند را نمی‌شود هیچ‌گاه فراموش کرد.
برای سلامتی روحی و جسمی خود چه‌کاری انجام می‌دهید؟
برای سلامتی روحی که بیشتر به سمت معنویات روی می‌آورم و با دعا و نیایش سعی می‌کنم که خالم را خوب کنم. برای سلامتی جسمی نیز ورزش‌های عمومی انجام می‌دهم.
از هم‌دوره‌ای‌های اسارت باکسی در ارتباط هستید؟
بله با تعدادی از آن‌ها در ارتباط هستم. آقای یوسف افچنگی و برادرشان که در سبزوارند. آقای حسن اسکندری در کرمان و در تهران آقای حسین کاظمی راد.
بهترین دوران زندگی‌تان چه زمانی بوده؟
یکی از بهترین دوره‌ها با توجه به اینکه هم اخلاص زیادی در آن دوران حاکم بود و هم اینکه همه کارهایی که می‌کردیم درراه خدا بود زمان اسارت بود.
بزرگ‌ترین آرزویتان چیست؟
رفع ظلم و ستم در جهان، ظهور امام زمان(عج)، پیروزی رزمندگان اسلام، نابودی استکبار و موفقیت اسلام و مسلمین
حرف آخر؟
 
حرف آخر شاید بهتر است یادآوری این نکته باشد که ما بیاییم از همه امکاناتی که داریم مخصوصاً در شرایط اقتصاد مقاومتی به بهترین شکل ممکن استفاده کنیم. در زمان اسارت در یک آسایشگاه 150 نفر زندگی می‌کردیم و از همین یک سالن استفاده گوناگون می‌شد، در زیر آن‌همه فشار با برنامه‌ریزی خودمان همان محیط تبدیل می‌شد به محیط درس، به محیط عزاداری، به محیط ورزش به محیطی که فعالیت‌های فرهنگی داشتیم و از همان امکانات کم، بیشترین استفاده را می‌کردیم




خبر قبلی - خبر بعدی صفحه مناسب چاپ پیشنهاد این صفحه از این خبر یک pdf بساز


سایر خبرها
۱۳۹۶/۸/۳۰ ۱۳:۴۰:۰۰ - انا لله و انا الیه راجعون
۱۳۹۶/۸/۲۷ ۱۳:۲۰:۰۶ - انا لله و انا الیه راجعون
۱۳۹۶/۸/۲۷ ۱۱:۵۴:۲۹ - شهادت امام رضا(علیه‌السلام) تسلیت باد
۱۳۹۶/۸/۱۷ ۱۳:۲۰:۰۰ - اسلام را عاشورا بیمه کرد و عاشورا را اربعین.
۱۳۹۶/۸/۷ ۱۱:۵۰:۰۰ - سلسله گفتگوهای دفتر امور ایثارگران با رزمندگان دانشگاه / آقای دکتر احمدعلی نوربالا

 

وبساز : منصور سرلک

شماره تماس : 09127769108