آدرس : خیابان طالقانی نبش غذادارو  -    تلفن تماس : 66475055

  • Cougar

    متن تصویر

  • Lions

    متن تصویر

  • Snowalker

    متن تصویر

  • Howling

    متن تصویر

  • Sunbathing

    متن تصویر

یک لرن مرجع تخخصی وبلاگ نویسان
گفتگو با دکتر محمود کیانی سرپرست واحد برون‌سپاري دانشگاه علوم پزشکي تهران رزمنده و جانباز هشت سال دفاع مقدس - اخبار عمومی - اخبار : ایثارگران دانشگاه علوم پزشکی تهران
اطلاعیه
داوطلبین گرامی لطفا قبل از طرح سوال جدید سوالات موجود در آرشیو سوالات را با دقت مطالعه نمایید زیرا به سوالات تکراری پاسخ داده نمیشود.
اخبار عمومی : گفتگو با دکتر محمود کیانی سرپرست واحد برون‌سپاري دانشگاه علوم پزشکي تهران رزمنده و جانباز هشت سال دفاع مقدس
فرستنده esmaeili در تاريخ ۱۳۹۵/۸/۵ ۱۵:۲۰:۰۰ (446 بار خوانده شده)



از شرایطی جسمی که داشت اصلاً ناراحت نبود... جالب بود که حتي احساس رضايت هم در حرف‌هايش موج مي‌زد. ايستادگي صرفاً بر روي پا ايستادن نيست..
باهم به‌پای سخنان جانباز ویلچری  دکتر کياني می‌نشینیم مطمئن باشید بهترین لحظات برای شما رقم می‌خورد.


لطفاً خودتان را معرفي کنيد؟
ضمن عرض سلام و تشکر از دفتر امور ايثار گران دانشگاه علوم پزشکي تهران  که اقدام به ثبت اين نوع مصاحبه‌ها از دوران دفاع مقدس و انتقال آن به نسل‌هاي بعدي می‌کند .
محمود کياني هستم سال 1348 در استان چهارمحال بختياري به دنيا آمدم.9 برادر و خواهر هستيم 5 پسر و 4 دختر  و من بچه هفتم خانواده هستم. متأسفانه پدرم در قيد حيات نيستند و خوشبختانه زير سايه مادرم هستيم. در سال 1373 ازدواج کردم و 3 فرزند دارم. و در حال حاضر پزشک عمومي و سرپرست واحد برون‌سپاري دانشگاه علوم پزشکي تهران هستم.
دوران ابتدايي و راهنمايي و دبيرستان خود را در کجا گذرانده‌ايد؟
دوران ابتدايي را در محل تولدم در شهرکرد گذراندم دوران راهنمايي را هم نيز در همان شهر مدرسه 22 بهمن بودم و دبيرستان را در هنرستان کشاورزي گذراندم آن موقع هنرستان کشاورزي و تجربي يکي بود، رياضي و دبيرستان فني هم یکی بود .
سال سوم هنرستان مجروح شدم و هنرستان را نتوانستم ادامه دهم ، درمان مجروحیتم یک سال طول کشيد. سال سوم و چهارم را در خانه خواندم در اين مدت برادرم خيلي به من کمک کرد در آن شرايط و در شهرستان محروم درس خواندن خيلي دشوار بود
بعد از کنکور در رشته پزشکي پذيرفته شدم ابتدا در دانشگاه علوم پزشکي بندرعباس بودم و سپس به دانشگاه  علوم پزشکي ايران منتقل شدم.
چه شد که اين رشته را انتخاب کرديد؟
وقتي دچار ضايعه نخاعي شدم 2 هدف داشتم، اول اينکه با تقويت قسمت‌هاي ديگري از بدنم که سالم هستند اين مسئله را جبران کنم براي همين به سراغ بدن‌سازي رفتم البته از قبل نيز با اين ورزش آشنايي داشتم دوم اينکه با خودم گفتم با توجه به شرايطي که دارم بايد مهارتي رو کسب کنم که حداقل وابستگي را به سرمايه و پاهایم داشته باشد که اين بود که سرانجام به اين سمت (پزشکي) گرايش پيدا کردم.

.
چه شد که به جبهه رفتيد؟
در حد درک و فهم خودم امام و انقلاب را قبول داشتم و يک معامله‌اي رو در دوران نوجواني باخدا کردم و گفتم خدايا الآن که انقلابي شده، امامي هست و بعدازآن جنگي نيز اتفاق افتاده من هم براي دفاع از اين آرمان‌ها به جنگ ميرم و تو هم در مقابل اين کار گناهان مرا ببخش و با اين ديد بود که وارد جبهه شدم.
البته توجه به اين نکته نيز ضروري است که من از چهارم ابتدايي عضو بسيج بودم و چون برادرم مسئول پايگاه بود من هم عضو شده بودم و رفتارها را مي‌ديدم و صحبت‌ها را نيز مي‌شنيدم و در جريان سخنراني‌ها نيز بودم و تقريباً در جريان انقلاب بوديم. آن زمان آدم‌هاي پاک و انقلابي زياد بودند که آرمان‌هاي انقلاب را تدوين مي کردندو من هم به‌اندازه فهمم متوجه مي‌شدم که خداوند نعمتی به‌عنوان امام و انقلاب به ما داده است و مي‌دانستم که جنگ باعث تهديد انقلاب است .
درنهايت براي حضور در جبهه ثبت‌نام کردم و آموزش‌هاي ابتدايي را ديدم و اولين بار در 5 تيرماه 1364
دقيقاً بعد از اتمام سال تحصيلي اول دبيرستان از چهارمحال بختياري به اهواز اعزام شدم .
از شهرکرد تا جنوب 17 ساعت راه بود و يک مقري در اهواز بود به نام انرژي اتمي (تيپ قمر بني‌هاشم ) که اکثراً چهارمحالي‌ها آنجا بودند ، و در آنجا مستقر شديم و در آنجا تقسيم‌بندي انجام مي‌شد.


بعد از سه ماه در پایان  تابستان همان سال برگشتم. بار دوم در زمستان اعزام شديم، عملیات والفجر 8 بود معمولاً نيروهاي کمک‌کننده و خط‌شکن خط را مي‌شکست و گروهي مستقر مي‌شدند و خط را به نيروهاي پدافند و تازه‌نفس مي‌دادند ما تقریباً يک ماهي در منطقه بوديم و دوباره برگشتيم و درسمان را ادامه داديم.
سال سوم دبيرستان بودم که دي‌ماه مجدداً به جبهه اعزام شدم . در عمليات کربلاي 4 و 5 شرکت کردم و در 20 دي‌ماه 1365 مجروح شدم.
کجا و چگونه مجروح شديد؟
قبل از هر عمليات نيروهاي عمل‌کننده 20 روز آموزش سنگین شبانه‌روزی  خاص آن درگيري را مي‌ديدند، ما نيز اين آموزش را ديديم روز 19 دي بود که عمليات کربلاي 5 شروع شد البته قرار بود همان روز شروع شود ولي روز 20 يا بهتر است بگويم شب 21 دي‌ماه آغاز شد.
در شلمچه بوديم، من و همراهانم در موقعيتي بوديم که بيشتر از اين نمي‌توانستيم جلو برويم چون منطقه را نمي‌شناختيم، از طرفي هم‌دلمان نمي‌آمد که به عقب برگرديم. به بچه‌ها گفتم در همان کانالي که هستيم بنشينيم، ساعت 12 شب بود گفتم ببينم نيروهايي که پشت سر ما بودند به ما رسيده‌اند يا نه، چنددقيقه‌اي داخل گودال بوديم در يک‌لحظه با خودم گفتم اگر عراقي‌ها بالاي سر ما بيايند  با يک خشاب مي‌توانند همه بچه‌ها را از بين ببرند .
 از جايم  بلند شدم و از گودال بيرون آمدم و به اطراف نگاه کردم، يک‌دفعه احساس کردم که پاهايم قطع‌شده‌اند، به پاهايم دست زدم و ديدم که سر جايشان هستند، چيزي که جالب بود اين بود که انگار پاهایم مرده بودند و مثل يک بافت کرخت شده بود از طرفي مهره‌هاي کمرم نيز مي‌سوخت ، تير به دستانم نيز اصابت کرده بود و احساس کرختي در انگشتانم داشتم.
بچه‌هايي که آنجا بودند ديدند که به صلاح نيست که بمانند   و بچه‌هاي امدادگر کارهاي جزئي روي پايم انجام دادند.، بر اساس شرايط مجبور بودند به عقب برگردند به آن‌ها گفتم من را ببريد پايين و کنار خاک‌ريز بگذاريد ولي آن‌ها گفتند، نه اگر روي تپه باشي بهتر است. من اسلحه و دو تا نارنجک از آن‌ها گرفتم .من ماندم وامداد گرها نيز رفتند ، بعدازاين ماجرا با خودم گفتم من که اصلاً نمي‌توانم تکان بخورم و دست‌هایم که مجروح است  و اگر عراقي‌ها بيايند و يک تير بزنند مرا خلاص خواهند کرد. و با خودم گفتم که خوب شهادت همين‌طوري اتفاق مي‌افتد ، ديگه ما هم شهيد ميشيم ولي شهادت رايگان نيست  و بها و ارزش زيادي دارد و دوستاني که به شهادت مي‌رسيدند خيلي معنوي بودند در همين فکر بودم که ديدم آن گودالي که به دوستانم گفته بودم من را در آنجا بگذاريد تيرباران شد و اگر من را آنجا گذاشته بودند حتماً زنده نمي‌ماندم و به شهادت مي‌رسيدم.. اما تقدير جور ديگري رقم خورده بود.وقتي‌که اوضاع يک مقدار آرام‌تر شد نيروهاي خودي من را ديدند و من را روي برانکارد گذاشتند و به پشت خط مقدم رساندند البته خاطرم هست که مي‌خواستند مرا روي دوششان  ببرند ، اما يکي از همراهان گفت اين‌طوري کمرش کش مي‌آيد و اصطلاح کش آمدن را به کاربرد. وقتي به عقب برگشتم تازه متوجه شدم که گلوله از يک سمت پهلويم واردشده و از سمت ديگر خارج‌شده است .


من يک نوجوان 17 ساله بودم که قطع نخاع شده بود . جالب بود که اصلاً در آن لحظه احساس ترس نداشتم و ناراحت هم نبودم و گويي آماده هر اتفاقي بودم، پانسمان اوليه در خط مقدم انجام شد دو يا سه‌ساعتي بر روي زمين بودم تا اينکه مجدداً من را به بيمارستان صحرايي انتقال دادند و ازآنجا شبانه مرا به بيمارستان شهيد بقايي اهواز بردند، آنجا شکمم را باز کردند و پس از تشخيص اوليه مرا به بيمارستان نمازي شيراز انتقال دادند.
يکي از اتفاقات جالبي که در شيراز افتاد اين بود که مردم زياد به ملاقات مجروحين مي‌آمدند و وقتي به ملاقات من نيز آمدند من شماره خانواده‌ام را در اختيار آن‌ها قراردادم و بعدازآن بود که خانواده من هم در جريان ماجرا قرار گرفتند .
تقريباً 10 روزي بيمارستان بودم و جراحي بر روي ستون فقراتم صورت گرفت و بعد به بيمارستان شهداي يافت‌آباد منتقل شدم .  ازآنجا مرا براي بازپروري به مرکز توان‌بخشي شهيد بهشتي انتقال دادند  دو سه ماهي در آنجا بودم و فيزيوتراپي و کارهاي درماني ديگر بر روي من  انجام گرفت تا توانستم بر روي ويلچر بنشينم وزندگي جديد بر روي ويلچر را آغاز کنم

حس ناراحتي از اينکه مجروح شده بودم و ديگر نمي‌توانستم راه بروم نداشتم چون مسيري بود که خودم انتخاب کرده بودم و مي‌دانستم در اين مسير هر اتفاقي ممکن است بي افتد. وقتي کمي از حال و هواي مجروحيت خارج شدم  وزندگي حالت عادي‌تري به خود گرفت نگاه من اين‌طوري بود که تفاوت من با آدم‌ها ديگر تنها  در اين است که آن‌ها مي‌توانند از پله بالا روند و من نمي‌توانم و جالب بود که فکري که آن زمان در ذهنم مي‌آمد اين بود که آدم‌هاي سالم مي‌توانند يخچال را بلند کنند و من نمي‌توانم . الآن فکر آن زمان برايم بيشتر خنده‌دار است .
لطفاً خاطره‌اي از آن دوران براي ما تعريف کنيد؟
والفجر 8 در خط پدافندي بوديم، بعد از مرحله اول بود، پنج نفر بوديم که از دو سنگر براي وضو گرفتن بيرون آمديم، آب‌معدني وجود داشت و من اعتقاد داشتم که آن آب را براي خوردن بايد نگه‌داريم، حاج آقايي ازآنجا رد شد و گفت جاي ديگر آب براي وضو هست و گفت که با دبه براي ما آب مي آوردوقتي ايشان رفتند يک خمپاره کنار ما اصابت کرد و من فشار هوا و تراکم را حس کردم و شدت انفجار به‌قدري بود که من را از زمين بلند کرد و چند متر آن‌طرف‌تر پرتاب کرد، صبر کردم، گردوخاک که خوابيد ديدم از آن 4 نفر، يک نفر از کمر بدنش قطع‌شده بود و تمام اعما و احشايش به بيرون ريخته بود. يکي از آن‌ها ترکش به ريه‌اش اصابت کرده بود و به‌سختي نفس مي‌کشيد ، يکي ديگر به بازويش و خون داشت خارج مي‌شد و يکي ديگر از دوستانم به نام شهيد سيفي آرام و بدون هيچ خونريزي ظاهري در خوابي ابدي فرورفته بود ، و شهيد شده بود. لباسم پر از کف و خون و ريزه‌هاي استخوان بود ، از اين اتفاق درس زندگي گرفتم و اينجا بود که به اين قضيه ايمان آوردم که مرگ و مجروحيت و شهادت و.. همه‌چيز حساب‌وکتاب دارد و تصادفي نيست و شهادت نصيب هرکسي نمي‌شود و هر چيزي زماني دارد. و همه‌چيز بر اساس نظم است بعد از جنگ هم خيلي‌ها مي‌گفتند چرا جنگ را ادامه دادند و جوان‌ها کشته شدند و از اين بابت ناراحت بودند، بايد به آن‌ها يادآور مي‌شديم که چند وقت بعد از جنگ زلزله رودبار اتفاق افتاد و چندين هزار نفر در يک روزبه رحمت خدا رفتند، بااينکه هيچ جنگي نيز اتفاق نيفتاده بود، و مي‌توان گفت حالا که زمان مرگ انسان‌ها مشخص است چه‌بهتر که به بهترين شکل مرگ يعني شهادت اين دنيا را ترک کنند.

چگونه مي‌شود طرز تفکر ايثارگران را به نسل‌هاي بعدي منتقل کرد؟
اگر به‌واسطه رفتارمان بتوانيم درس ايثارگري را انتقال دهيم به نظرم بهترين روش انتقال است و آن‌هايي که اهل هنر و ذوق هستند مي‌توانند اين طرز تفکرات و خاطرات را بنويسند و در اختيار نسل بعدي قرار دهند.

تأثيرگذارترين افراد زندگي‌تان چه کسي بودند؟
در يک مقطع زماني نوارهاي شيخ حسين انصاريان را گوش مي‌کردم يک مجموعه‌اي با عنوان توبه، که در آن زمان به‌شدت بر روي من تأثيرگذار بود، يکي ديگر از انسان‌هاي تأثيرگذار شهيد فاضل فرمانده ما در جنگ بود که واقعاً الگوي زندگي بود و شهيد محمدي فرمانده گردان که به من هميشه درس تواضع و فروتني مي‌دادند و دوستان ديگري که حال و هواي معنوي داشتند
براي سلامتي روحي و جسمي خود چه مي‌کنيد؟
براي سلامتي جسمي که بدن‌سازي مي‌کردم که يک وقفه کوتاهي افتاد و دوباره شروع کردم و براي سلامتي روحي سعي مي‌کنم که در حد فهم و درک خودم ارتباطم را با خداوند حفظ کنم.


ورزش موردعلاقه‌تان چيست؟

بدن‌سازي


بهترين دوران زندگي‌تان ؟
به نظرم هر چه جلوتر مي‌روم بهتر مي‌شود چون هم تجربيات بيشتر مي‌شودو هم انسان به کمال نزديک مي‌شود ولي ازلحاظ معنوي زمان جنگ بهترین دوران بود.

حرف آخر؟
آرزوي عاقبت‌به‌خيري براي تمامي انسان‌ها رادارم و اينکه ما به پدر و مادرهايمان بدهکاريم و بايد قدر آن‌ها را بدانيم چون پا به‌پاي ما از کودکي تا حال با ناراحتي‌هايمان ناراحت ، و با خوشحالي‌مان شادبودند و عملاً خودشان را وقف فرزندانشان مي‌کنند.قدر پدر و مادرها را بدانيم.

خبر قبلی - خبر بعدی صفحه مناسب چاپ پیشنهاد این صفحه از این خبر یک pdf بساز


سایر خبرها
۱۳۹۶/۱۱/۳ ۱۰:۲۲:۵۵ - ولادت باسعادت الگوی پرستاران و روز پرستار مبارک
۱۳۹۶/۱۱/۲ ۱۳:۳۰:۰۰ - دومین جلسه بررسی پیش‌نویس برنامه چهارساله فرهنگی دانشگاه در حوزه ایثارگران
۱۳۹۶/۱۱/۲ ۱۱:۲۰:۰۰ - سلسله گفتگوهای دفتر امور ایثارگران با رزمندگان هشت سال دفاع مقدس /جناب آقای محمود معصومی مدیر بیمارستان بهارلو
۱۳۹۶/۱۱/۱ ۱۳:۲۲:۴۹ - جلسه بررسی پیش‌نویس برنامه چهارساله فرهنگی دانشگاه در حوزه ایثارگران
۱۳۹۶/۱۱/۱ ۱۲:۰۰:۰۰ - عیادت مدیر و کارشناسان دفتر امور ایثارگران از آقای عباس پیران ، جانباز هشت سال دفاع مقدس

 

وبساز : منصور سرلک

شماره تماس : 09127769108