آدرس : خیابان طالقانی نبش غذادارو  -    تلفن تماس : 66475055

  • Cougar

    متن تصویر

  • Lions

    متن تصویر

  • Snowalker

    متن تصویر

  • Howling

    متن تصویر

  • Sunbathing

    متن تصویر

یک لرن مرجع تخخصی وبلاگ نویسان
در ادامه مصاحبه با ایثارگران دانشگاه این بار با جناب آقای مهندس میر اسماعیلی کارشناس مسئول بهداشت حرفه‌ای مرکز بهداشت جنوب تهران به گفتگو نشسته‌ایم - اخبار عمومی - اخبار : ایثارگران دانشگاه علوم پزشکی تهران
اطلاعیه
داوطلبین گرامی لطفا قبل از طرح سوال جدید سوالات موجود در آرشیو سوالات را با دقت مطالعه نمایید زیرا به سوالات تکراری پاسخ داده نمیشود.
اخبار عمومی : در ادامه مصاحبه با ایثارگران دانشگاه این بار با جناب آقای مهندس میر اسماعیلی کارشناس مسئول بهداشت حرفه‌ای مرکز بهداشت جنوب تهران به گفتگو نشسته‌ایم
فرستنده esmaeili در تاريخ ۱۳۹۵/۱۰/۴ ۱۱:۵۰:۰۰ (233 بار خوانده شده)



مصاحبه با جانباز دوران دفاع مقدس

 
لطفاً خودتان را معرفی کنید؟
سید عبدالله میر اسماعیلی فرزند مهدی متولد سال 1348 در شهرستان خوانسار هستم، 4 برادر و 4 خواهر هستیم و من بچه ششم خانواده هستم. در سال 1378 ازدواج کردم و دارای 2 فرزند پسر هستم و هم‌اکنون کارشناس مسئول بهداشت حرفه‌ای و مسئول امور ایثارگران و کانون بسیج مرکز بهداشت جنوب تهران هستم.
دوران ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان خود را در کجا گذرانده‌اید؟
  
دوران ابتدایی را در محله بیدهند از توابع خوانسار و دوره راهنمایی را نیز در مدرسه راهنمایی 22 بهمن گذراندم،و دوران دبیرستان را در دبیرستان دکتر شریعتی خوانسار سپری کردم. کاردانی و کارشناسی را در رشته بهداشت حرفه‌ای در دانشگاه علوم پزشکی تهران خواندم و اخیراً نیز کارشناسی ارشد خود را در رشته مدیریت خدمات بهداشت درمانی در دانشگاه آزاد واحد الکترونیکی تهران مرکزی به پایان رساندم.
چه شد که این رشته را انتخاب کردید؟
من با این رشته آشنایی زیادی نداشتم. ولی یک دوست دبیر در پایگاه بسیج داشتیم که با توجه به شرایطی که داشتم به من توصیه که این رشته (بهداشت حرفه‌ای) جدیدی است و آینده خوبی دارد و این شد که این رشته را انتخاب کردم
چگونه شد که به جبهه رفتید؟

 
زمانی که انقلاب شد در دوران کودکی و نوجوانی بودم و تقریباً 11 سالم بود که جنگ شروع شد و از همان ابتدا عضو بسیج بودم و دوره‌های آموزشی محلی را گذرانده بودم از همان موقع داوطلب اعزام به جنگ بودم اما چون سنم کم بود با اعزام من موافقت نمی‌شد. بحث دفاع برای ما یک فریضه واجب بود. پدرم مذهبی و مسجدی و مؤذن بود و من با اسلام و قرآن از همان کودکی انس گرفتم. وقتی موقع اعزام من شد به دلیل اینکه پدرم حدود 5 سالی بود که فوت کرده بودند و من عملاً مرد خانه بودم مادرم با رفتنم مخالفت می‌کرد؛ و من مرتب این خواسته را مطرح می‌کردم و از ایشان می‌خواستم که به من اجازه دهد تا به جبهه بروم. بالاخره مادرم را راضی کردم و اولین بار در بهمن‌ماه 1364 در سن17 سالگی اعزام شدم.

نحوه رفتن و حضورتان در جبهه به چه صورت بود؟

 
بهمن 1364 به پادگان آموزشی نجف‌آباد اعزام شدیم، 45 روز آموزش فشرده دیدیم، ما اولین گروهی بودیم که آموزش‌های تخصصی مختلف را در یک دوره دیدیم (با آرپی‌جی 7 به میدان تیر رفتیم و تمرین کردیم، آن سال تقریباً اوج جنگ بود چگونگی استفاده از تیربارهای دوشکای غنیمت گرفته‌شده از دشمن هم در میدان تیر آموزش داده می‌شد و همین‌طور خمپاره 60 بعدازآن 45 روزبه خانه برگشتم شرایط خانه و غیبت من مشکلات زیادی را به وجود آورده بود اما بار دیگر اصرارهای من باعث شد تا در دوران دوم دبیرستان و بهمن 65 مجدداً به جبهه اعزام شوم این بار به شلمچه رفتم از سپاه شهرستان به پادگان 15 خرداد لشکر امام حسین و بعد به اهواز اردوگاه شهید عرب اعزام شدیم در آنجا نیروها را تقسیم می‌کردند و ما به گردان بهداری رزمی رفتیم (در آن دوره 45 روزه آموزشی، آموزش‌های امدادی را هم دیدیم) و آماده شدیم برای عملیات تکمیلی کربلای 5، عراقی‌ها بعد از عملیات کربلای 5 همچنان مقاومت کرده بودند. در تاریخ 4/ 12 / 65 بود که وارد عمل شدیم خاطرم هست در همان روز هم حاج حسین خرازی فرمانده عملیات شهید شده بودند ، ایشان رو می‌شناختم ولی حضوری ندیده بوده‌ام سوار وانت تویوتایی بود آن‌قدر ساده و بی‌آلایش بود اصلاً فکر نمی‌کردم که فرمانده لشگرمان باشد، سه روز قبل از عملیات و شهادتشان در موقعیت مهدی (عج) شلمچه دیدم
 
از اردوگاه غرب به‌عنوان امدادگر رزمی در قالب دسته‌ای از گردان بهداری رزمی به منطقه عملیاتی تکمیلی کربلای 5 اعزام شدم گردان شروع به حرکت کرده بود و کارمان درمان مجروحین درصحنه عملیات بود، یعنی آن‌ها را به‌صورت سرپایی درمان و به عقب اعزام می‌کردیم. عملیات ساعت 8 شب شروع می‌شد قبل از ساعت 8 شب، در اورژانس خط به اسم اورژانس ابوالفضل بودیم. 
یک نکته‌ای که خیلی جالب این بود که انگار کسانی که قرار است شهید شوند انتخاب‌شده بودند و به‌اصطلاح نوربالا می‌زدند. یکی از شهدا به نام جواد فتحی، تنها 20 دقیقه مانده به شروع عملیات، گفت که بیایید و وقت را غنیمت بشماریم، ممکن است هیچ‌کدام ما دیگر فردا زنده نباشیم و در محضر خدا باشیم بیایید حمد و سوره نمازمان را بخوانیم و اگر اشکالی دارد رفع کنیم، اتفاقات مثل فیلم بود شهدا نورانی‌تر بودند و مرگ را به بازی گرفته  بودند. آری جواد فردای آن روز دیگر در بین ما نبود یا ناصر توکلی، منصور امینی و مرادی از هم‌محلی‌هایم به آن‌ها می‌گفتم منصور نوربالا می‌زنی و حمید توحیدی که قبل از عملیات من ایشان راندیدم ولی دوستان وصف حال کردند و این گویی واقعیت بود و دیدیم که میگویند ناصر و حمید در اثر ترکش در کانال به شهادت رسیدن دو منصور هم براثر اصابت تیر شهید شده.

 
همه این عزیزانی که شهید شدند عارف بودند و با آگاهی آمده بودند جواد تنها 16 سال داشت ولی می‌دانست از زندگی چه می‌خواهد.
برگردیم به شب عملیات، قبل از شکسته شدن خط وقتی منور زده می‌شد و شلیک هم می‌شد همه روی زمین می‌خوابیدند و باد دست پای نفر جلو را برای حرکت لمس می‌کردیم. ما بافاصله حرکت می‌کردیم، وقتی خمپاره زده می‌شد تعدادی از دوستان را از دست می‌دادیم، من و 3 نفر دیگر از دسته جدا مانده بودیم که آخر دسته بودم. خمپاره وسط دسته خورده بود و تعدادی مجروح و شهید شدند. نفر جلویی‌ام شهید شده بود. بین دسته فاصله افتاده بود و من چون تازه به آن‌ها ملحق شده بودم و اولین بار اعزامم بود افراد خاص و کمی را می‌شناختم بعد از مدتی مسئول محور بهداری را پیدا کردم و گفتم  من  از سازمان و دسته و فرمانده ام جدا افتادم . گفت اتفاقاً من هم نیرو می‌خواهم به‌اتفاق به سمت اورژانس خط رفتیم. اصولاً به این شکل بود که نیروی عمل‌کننده بعد از عملیات به‌اتفاق سایر نیروهای باقیمانده به موقعیت بازسازی برمی‌گشت ولی من ‌به این ترتیب به اورژانس رفتم. در آنجا دو کار انجام می‌شد یا باید سریع کارهای اولیه  انجام می‌شد و با آمبولانس مجروحین را به اولین بیمارستان پشت خط اعزام می کردند  یا اینکه مجروحینی را که تا اورژانس و یا در اورژانس به فیض شهادت رسیده بودند جدا و به ستاد معراج شهدا اعزام می‌شدند. این بار من هم به‌عنوان امدادگر همراه با آمبولانسی که حامل مجروحین بود و با چراغ خاموش به بیمارستان خرمشهر رفتیم، تقریباً دم دمای صبح بود که آمبولانس ما را زدند.

 
دقیقاً 5 / 12 / 65 بود زمانی که در مسیر بیمارستان علی ابن ابیطالب بودیم انفجاری کنار آمبولانس ما رخ داد؛ و ما عملاً به سمت آسمان پر تاپ شدیم. داخل آمبولانس وقتی از خط اورژانس می‌آمدیم یک مجروحی بود که یکدست و یک‌پایش هم قطع‌شده بود و می‌گفت که برای شهادت آمادگی ندارد و خانواده‌اش منتظرند، شرایط بسیار بدی داشت از طریق لوله نفس می‌کشید ولی جالب اینجا بود بااینکه آمبولانس را زدند هنوز هم ایشان زنده ماندند والان هم زنده‌اند و جانباز هستند از حال خودم بگویم، گویا شرایط انفجار طوری بوده که درب عقب بازشده و من و مجروحین به سمت بیرون پرتاب‌شده‌ایم و آمبولانس با سر فرود آمده بود روی زمین و راننده آمبولانس در آن حالت گرفتارشده بود. من هم زمین‌خورده بودم و به مدت کوتاهی بی‌هوش بودم وقتی به هوش آمدم اول فکر می‌کردم شهید شدم مخصوصاً وقتی در آن فضا منور زده می‌شد و همه‌جا را روشن می‌کرد.

بعد از دقایقی فهمیدم که اینجا بهشت نیست و من شهید نشده‌ام و احساس کردم که صدای خمپاره را می‌شنوم، خیلی خسته بودم و عرق سرد می‌کردم و نمی‌دانستم چه اتفاقی برایم افتاده است. احساس می‌کردم که سرم می‌سوزد. یاد آمبولانس افتادم وقتی منور زدن و فضا روشن شد دیدم که عملاً آمبولانس چپ شده، رفتم راننده آمبولانس را نجات دادم و بعدازآن به سراغ سایر مجروح‌ها رفتیم. ما 7 نفر داخل آمبولانس بودیم برای هیچ‌کس اتفاق خاصی نیفتاده بود. رفتم تا به سر جاده رسیدم و یک وانت را نگهداشتم و همه سوار وانت شدیم در پشت وانت لحظاتی خوابم برد وقتی به نزدیک بیمارستان رسیدیم دیدم افرادی از سمت بیمارستان برای کمک می‌آیند، چشم‌هایم خوب نمی‌دید وقتی من را گرفتند گفتم برای چه من را می‌برید من امدادگرم به مجروحان کمک کنید و در همین لحظات بود که بعد از بستری اجباری من از هوش رفتم و غروب آن روز به هوش آمدم گویا ترکش به جمجمه من اصابت کرده بود و آن چیزی که فکر می‌کردم عرق سرد است خون بوده که روی صورتم بوده و بدن من کلاً خونی بوده. در بیمارستان خرمشهر ترکش را از سر من خارج کردند و وقتی به هوش آمدم پانسمان بود بعدازآن به بیمارستان شهید بقایی اهواز منتقل شدم و 3 شب در آنجا بودم

وقتی برگشتم به شهرستان بااینکه می‌دانستم خیلی از هم‌محلی‌های هم‌رزمم شهید شده‌اند ولی به خانواده‌های آن‌ها چیزی نگفتم و تا زمانی که پیکر مطهر شهدا را برگردانند در آنجا ماندم و در مراسمات شهدا شرکت کردم.
مجدداً به جبهه بازگشتم تقریباً نزدیک عید بود طبق برنامه قبلی به اردوگاه رفتم. وقتی در جنوب بودیم دوستان همشهری‌ام که باهم اعزام‌شده بودیم منطقه فاو رفته بودند و من اعلام کردم وقتی نیروها به سمت فاو می‌روند من را با خود ببرند. قبل از سال‌تحویل به فاو اعزام شدم. ساعت 7:15 دقیقه صبح سال‌تحویل می‌شد. این بار نحوه اعزامم به این شکل بود که من انفرادی اعزام‌شده بودم و به این شرط مرا بردند که با نیسان تدارکات بروم و مسیر را نشان دهم. راستش من به مسیر آشنا نبودم برای همین درراه آقای مزروعی نامی را سوار کردیم که به‌کل منطقه آشنا بود و ما را راهنمایی کرد و به مناسبت سال‌تحویل در خط فاو شیرینی پخش کردیم و بعدازآن به دوستان ملحق شدیم. تقریباً 20 روز در خط پدافندی پشتیبانی بودیم و امدادگر رزمی بودم.
زمانی که سال‌تحویل شد ما چند گلوله‌ای به سمت دشمن پرتاب کردیم اما جالب بود که آن‌ها در همان لحظه به کار ما پاسخی ندادند ولی به جبران این کار ما ساعت 9 شب حسابی از خجالتمان درآمدند و به‌اصطلاح تیربارانی راه انداختند و آن شب ما تعداد زیادی مجروح و شهید دادیم.
بعدازآن به اردوگاه عرب بازگشتم و تا حدود اواخر فروردین در اردوگاه بودم و بعدازآن به خانه برگشتم و برای بازگشت مجدد به جبهه لحظه‌شماری می‌کردم که حضور در جبهه و خط مقدم دفاع به دلیل مصادف شدن با مفقودالاثری برادرم و اتمام جنگ میسر نشد.
چون خانواده با رفتن برادرم به جبهه موافقت نمی‌کنند به مادرم می‌گوید که من احتمالاً ظهر به منزل خواهرم (نزدیک به دبیرستان) می‌روم و ظاهراً ساعت 10 همان روز اعزام می‌شود (تقریباً 16 سالش بود) شب شد و نیامد پی گیری کردم که کجاست، کسی از رفتنش خبر نداشت و متوجه شدم به جبهه رفته و با گردان الزهرا به فاو رسیده بود در آن موقع فاو به دست عراقی‌ها افتاد و دیگر خبری از برادرم نبود 20 روز بعد متوجه شدیم که مفقودالاثر شده و سرانجام در سال 1369 با اسرای ایرانی به ایران بازگشت و در این مدت اسیر بود. برادرم سید تقی میر اسماعیلی در فروردین 1367 اسیر و در شهریور سال 1369 آزاد شد

 
آیا در زمان جنگ به بعد از جنگ فکر می‌کردید؟
اصلاً فکر نمی‌کردیم که جنگ تمام شود من یادمِ همیشه می‌گفتند انشالله این جمع بین‌الحرمین (ازنظر ظاهر چنین چیزی تقریباً محال بود) و همه صلوات می‌فرستادند. ازلحاظ دنیایی و مادی که اصلاً امید پیروزی نداشتیم. تمام کفر، استعمار و استکبار با ایادی‌شان دست‌به‌دست هم داده بودند که ما را از بین ببرند ولی اگر نیروی خدا باشد هر کاری امکان‌پذیر است.
خاطره‌ای از آن دوران برای ما بگوئید؟

   
زمانی که مجروح می‌شوم یکی از هم‌محلی‌های هم‌رزمم برای خانواده‌اش نامه‌ای می‌نویسد که اگر سید عبدالله زودتر آمد نگران نباشید من سالمم و او چون مجروح شده است برگشته است و این نامه را می‌دهد دست بچه‌هایی که به مرخصی می‌رفتند و بچه‌ها این نامه را یادشان می‌رود که به پدرش برسانند و زمانی که من در شهر بودم و مجروح نامه نمی‌رسد وقتی برمی‌گردم به جبهه هم‌زمان بچه‌ها هم در حال برگشت به جبهه به یادنامه می‌افتند و از اهواز پست می‌کنند و زمانی نامه به دست پدر دوستم می‌رسد که من در جبهه هستم و در آن نوشته‌شده که من مجروحم از طرفی هم چون من در آن زمان در شهرمان نبودم شایعه می‌شود که به من ترکش‌خورده و مفقودالاثرم، زمانی که برگشتم به شهر، قبل از نماز صبح بود وقتی در خانه را زدم مادرم در را باز کرد چنددقیقه‌ای به من دست می‌زد که ببیند من واقعی هستم یا نه
 
و چند روز اول در محل می‌دیدم که همه مرا طور خاصی نگاه می‌کنند و همه به من میگویند تو سید عبدالله هستی، سالمی! یا می‌گفتند؛ تو زنده‌ای، تعجب کرده بودم، آنجا بود که فهمیدم چرا مردم این رفتار را نشان می‌دهند.
چگونه می‌توان طرز تفکر ایثار گران را به نسل جدید انتقال داد؟
در مورد نسل جدید در حال حاضر نظر بنده این است که از وسایل ارتباط‌جمعی مثل صداوسیما، شبکه‌های مجازی مانند تلگرام که جوانان ارتباط خیلی خوبی با آن دارند استفاده کنیم و از این وسایل به نفع فرهنگ‌سازی صحیح و اطلاع‌رسانی‌های درست استفاده کنیم. به نظرم باید فرهنگ ایثارگری و ایثار گران گمنام را به نسل جدید و با روش‌های صحیح بشناسانیم.
تأثیرگذارترین افراد در زندگی‌تان چه کسانی بودند؟


یک مربی تربیتی داشتیم به نام حاج سید جواد سید صالحی که فرمانده پایگاه بسیج هم بودند و در آخرین عملیات (1367) شهید شدند و نقش مؤثری در زندگی من داشتند و در درس اخلاق وزندگی همه‌جوره مربی من بودند
                                                       
برای سلامتی روحی و جسمی چه می‌کنید؟
برای سلامتی جسمی ورزش می‌کنم، بیشتر پیاده‌روی می‌کنم و والیبال و شنا هم می‌کنم و برای سلامتی روحی نیز عبادت می‌کنم
بهترین دوران زندگی‌تان چه دورانی است؟
بهترین سال‌های زندگی‌ام در جوانی حضور در پایگاه بسیج و مصادف بود با جنگ به‌جز سال 1367
بزرگ‌ترین آرزویتان چیست؟
انشا الله ملت ایران در سایه عنایات حضرت ولی‌عصر (عج) و تحت زعامت رهبر معظم انقلاب و با تلاش و همدلی و وحدت ازلحاظ مادی و معنوی به جایگاه واقعی‌اش برسد
حرف آخر
ملت ایران ملتی است قوی به شرطی که با بکار بستن فرامین مقام معظم رهبری (فرماندهی کل قوا) راه نفوذ بیگانگان را ببندد و با حفظ وحدت کلمه و پیروی از خط رهبری و ولایت این قوت و اقتدار تا زمان ظهور یگانه منجی عالم بشریت استمرار پیدا کند انشاا...
 


خبر قبلی - خبر بعدی صفحه مناسب چاپ پیشنهاد این صفحه از این خبر یک pdf بساز


سایر خبرها
۱۳۹۶/۶/۲۹ ۱۰:۰۰:۰۰ - به مناسبت هفته دفاع مقدس با رزمنده گرامی دکتر رئیس کرمی عضو محترم هیئت‌علمی و رئیس گروه کودکان بیمارستان امام خمینی (ره) به گفتگو نشستیم
۱۳۹۶/۶/۲۰ ۸:۴۰:۰۰ - میلاد کاظم آل محمد(ص) مبارک باد
۱۳۹۶/۶/۱۵ ۱۲:۵۰:۰۰ - سلام بر صاحب غدیر
۱۳۹۶/۶/۱۳ ۱۵:۰۰:۰۰ - گفتگوی صمیمی و جذاب با رزمنده و جانباز گرامی، حجت‌الاسلام‌والمسلمین دکتر غفاری معاون محترم دفتر نهاد رهبری در دانشگاه
۱۳۹۶/۶/۸ ۱۵:۴۰:۰۰ - عید قربان با نماز و عبادتش، با ذکر و دعایش، با قربانى و صدقات و احسانش، بسترى براى جارى ساختن مفهوم عبودیت و بندگى است .

 

وبساز : منصور سرلک

شماره تماس : 09127769108