آدرس : خیابان طالقانی نبش غذادارو  -    تلفن تماس : 66475055

  • Cougar

    متن تصویر

  • Lions

    متن تصویر

  • Snowalker

    متن تصویر

  • Howling

    متن تصویر

  • Sunbathing

    متن تصویر

یک لرن مرجع تخخصی وبلاگ نویسان
گفتگو با آقای فردین علی ین آزاده وجانبازدوران دفاع مقدس - اخبار عمومی - اخبار : ایثارگران دانشگاه علوم پزشکی تهران
اطلاعیه
داوطلبین گرامی لطفا قبل از طرح سوال جدید سوالات موجود در آرشیو سوالات را با دقت مطالعه نمایید زیرا به سوالات تکراری پاسخ داده نمیشود.
اخبار عمومی : گفتگو با آقای فردین علی ین آزاده وجانبازدوران دفاع مقدس
فرستنده مهمان در تاريخ ۱۳۹۳/۷/۷ ۸:۴۰:۰۰ (2136 بار خوانده شده)

Picture

فردين علي‌ين جانباز دفاع مقدس در گفت و گويي با مدير امور ايثارگران شركت و ديدگاه هاي خودرا درخصوص دفاع مقدس بيان كرد.



 آقاي علي‌ين متولد 1347، با مدرك تحصيلي فوق‌ليسانس زبان انگليسي و مسلط به چهار زبان زنده دنيا، جانباز و آزاده كه بيش از 60 ماه، دربند اسارت رژيم سفاك صدام، در اردوگاه‌هاي موصل، تكريت و صلاح‌الدين بوده است. او دريكي از خاطراتش از رزمنده‌اي سخن مي‌گويد كه به خاطر حفظ روحيه همرزمش و عدم اختلال در عمليات دست راست مجروح خود را كه مانع از ادامه فعاليت رزم ايشان مي‌شد از بازو قطع كرده و همچنان با دشمن بعثي به نبرد خود ادامه داد.

آقاي علي‌ين لطفاً خود را معرفي كنيد؟

من فردين علي‌ين متولد 1347 در استان كرمانشاه، اما بزرگ‌شده تهران هستم در خانواده‌اي عادي ومذهبي به دنيا آمدم پدرم ارتشي بود و چون به علت نظامي بودن مداوم به شهرهاي مختلف سفر مي‌كرديم. در ابتدا در اصفهان و ازآنجا به خوزستان و در شهر آغاجاري ساكن شديم. خانواده‌ي من 5 نفر كه سه برادر و دو خواهر و من فرزند ارشد خانواده هستم. در حال حاضر متاهل و در قزوين زندگي مي‌كنم حاصل اين زندگي يك دختر ويك پسر كه هردو دانشجو هستند.

 

تحصيلات خود را در كجا گذرانده‌ايد؟

دوران راهنمايي و دبيرستان به‌واسطه‌ي شغل پدرم در اميديه مشغول به تحصيل بودم،و ادامه تحصيلات را بعد از آزادي از اسارت به پايان رساندم.

چگونه به جبهه رفتيد؟

 با شروع جنگ تحميلي به بسيج مراجعه كردم ولي به دليل سن كم نتوانستم پذيرش شوم به اين فكر افتادم كه شناسنامه خود را دست‌كاري كنم. به هر نحوي بود با يك ترفند از طريق بسيج ثبت‌نام كردم. اولين اعزام من به پاسگاه زيد و در لشكر 7 وليعصر (عج) در گردان مسلم بود. در آن زمان در خط پدافند بودم ولي در همان حال كه در جبهه بودم مرتب در فاصله كوتاه به خانواده هم سر مي‌زدم، چون محل زندگي تا خط مقدم چندان فاصله‌اي نداشت. تا اينكه به پيشنهاد برادران سپاه درخواست همكاري براي حضور در جبهه به‌طور، مستمردادم ولي پدرم با اين امر مخالفت مي‌كرد، اما من به خاطر عشقي كه به اسلام وخاك مقدس كشورم داشتم لحظه‌اي از پا نمي‌نشستم و جبهه را هيچ‌گاه رها نكردم. در همان اوايل جنگ، بسيج نيروها را آموزش رزمي مي‌داد و آن‌ها را براي جنگ بزرگ آماده مي‌كردند. شرايط آموزش بسيار سخت، ولي براي من هيچ‌چيز سخت نبود و باجان دل منتظر هر فرماني بودم. بعد از تمام شدن آموزش بلافاصله نيروها را تقسيم كردند. من درگردان امام حسن مجتبي (ع) كه مربوط به استان خوزستان بود، اعزام شدم در همان موقع زمزمه عمليات خيبر هم از گوشه‌كنار شنيده مي‌شد. موقعيت اين منطقه عملياتي براي حمله بسيار سخت بود. با توجه به اينكه زمين آنجا باتلاقي بود، ولي در فاصله نه‌چندان زياد تمام دشت آزادگان مملو از نيروهاي مردمي اعم: از سپاه، بسيج و ارتش كه خود را براي نبرد بزرگ آماده كرده بودند. زماني كه عراقي هاازاين موضوع با خبرشدند باور نداشتند كه چگونه ايران اين‌همه نيرو را در اين منطقه وسيع با توجه به زمان كم سازمان‌دهي كرده است. به‌هرحال زمان حمله آغاز شد؛ و خط مقدم توسط نيروهاي خط شكن، شكسته شد. مقاومت تا سه روز در اين دشت باتلاقي ادامه داشت. ولي رزمندگان مطيع گوش‌به‌فرمان رهبر خود بودند؛ زيرا اين جنگ، با جنگ‌هاي دنيا متفاوت بود زيرا ما، در چارچوب اعتقاداتمان حركت مي‌كرديم.

خاطره‌اي كه از آن دوران به ياددارم كه قابل وصف نيست، در بحبوبه جنگ نيروهاي ايراني تاب توان را از عراقي گرفته بودند، ولي عراقي‌ها از يك ترفند جديد براي منحرف كردن رزمندگان بكاربردندآنان درحدودچندهزار چهارپارا در منطقه عملياتي رها كردند و خود به‌صورت گازانبري به‌طرف ما حركت كردند، ولي با هوشياري فرماندهان متوجه ترفندهاي آن‌ها شديم. ولي آن‌ها به‌قدري فضاي منطقه رازيرآتش سنگين خود قرار داده بودند كه سنگرهاي را با خاك يكسان كردند؛ و اين عمل آن‌ها باعث شد، شهداي زيادي در اين منطقه ازدست بدهيم. در آن شرايط سخت كه در زيرآتش سنگين دشمن قرارگرفته بوديم فرماندهان دستور عقب‌نشيني دادند، ولي من و سه نفر از بچه‌هاي آبادان و اهواز كه باهم بوديم مقاومت كرديم و با نارنجك‌هايي كه داشتيم به‌طرف آن‌ها شليك نموده و آن‌ها هم به ما پاسخ مي‌دادند اوضاع رفته‌رفته سخت‌تر مي‌شد و من به‌ناچار خود را در

هور انداختم كه مملو، از سيم‌خاردار بود. به‌سختي خود را به بالا كشيدم ولي عراق مرتب منطقه را زير آتش خودقرار داده بود كم‌كم آماده شهادت مي‌شدم و شهادتين را گفتم، باوجوداينكه در تيررس دشمن قرار داشتم، به‌سختي خود را به‌طرف جاده كشاندم ناگهان تيري به من اصابت كرد. تنها كاري كه در اين لحظه به خاطرم رسيد خود را در ميان شهدا مخفي كردم كه آنان فكر كنند من هم شهيد شدم، ولي نيروهاي عراقي خودشان را به ما نزديك كردند. در آن موقع من نفسم رادرسينه حبس كردم ولي آنان با اسلحه يكي‌يكي شهدا را با پا اين‌طرف وآن طرف مي‌كردند بالاخره من را شناسايي كردند. وسرباز دشمن با قنداغه اسلحه كه در دست داشت، به‌صورت من زد و من را كم‌كم به زير تانكي كه در حال حركت بود كشاند ولي من خودم را وسط شهدا وخاك‌ريزي كه در نزديكي من بود پناه بردم كه تانك عراقي كه در حال حركت است از روي من نتواند رد شود. بعد مرتب به اطراف من تيراندازي مي‌كرد ندو با آن حال مجروح كه زياد از من خون رفته بود ديگر حالي برايم نمانده بود به عربي سؤال كرد. مسلم هستي، درپاسخ گفتم بله، ولي دوست داشتم شهيد شوم نه اسير، با همان حال مجروح من را با يك وضع بسيار بد و با دستان بسته سوار بر يك نفربري كه پر مهمات بود، با خودشان بردند. يك‌لحظه با خودم فكر كردم، اين بهترين فرصت براي فرار از دست بعثي هااست. به‌سختي دستان خودرا باز كردم و يك اسلحه كه از نوع كلاشينكف بود، برداشتم كم‌كم داشتم به خودم اميدوارمي شدم كه بتوانم خودم را از چنگال آن‌ها نجات دهم، ولي براي چند لحظه متوجه شدم سلاحي كه برداشتم خالي از خشاب است، ناگهان يكي از نيروهاي عراقي متوجه حركت من شد كه من دست به اسلحه شدم. در همان لحظه به خاطر اين كار، من را به نفربر بستند و با همان وضع تا كيلومترها روي زمين‌هايي كه پرازسنگ خاشاك بودمي كشاند. حالم لحظه‌به‌لحظه بدتر مي‌شد خون زيادي از من رفته بود. عطش زيادي داشتم و ديگر حس حالي برايم باقي نمانده بود بعد از پيمودن اين مسير طولاني به يك اتوبان نزديك به يكي از شهرهاي عراق رسيديم. من و ديگر اسيران ايراني روي زمين خوابانده شروع به كتك زدن كردند و از ما عكس مي‌گرفتند. وهِل هِله كنان به زنان و مرداني كه در كنار اتوبان نظاره‌گر ما بودند نشان مي‌دادند. در همان موقع به ياد اسيران كربلا افتادم. آنان با همان وضع فجيع و ناگوار يكي از اسرا كه مجروح بود با اسلحه‌اي كه دردست داشتند شهيد كردند و بقيه اسرا را سوار بر اتوبوس و روانه مركز اطلاعات (استخبارات) اولين جايي بود كه مي‌بردند براي تخليه اطلاعات شكنجه، زماني كه به آنجا رسيديم اول با مشت لگد مارا كتك مي زند كه از هوش مي‌رفتيم ولي به محضي كه به هوش مي‌آمديم دوباره اين عمل خودراتكرارمي كردند. با همان وضع بيمارگونه تقاضاي آب كرديم ولي پاسخي دريافت نكرديم. بالاخره همه‌ي اسرا در يك اتاق كوچك بدون رعايت كردن بهداشت، به مدت 48 ساعت بابدن هاي زخمي و عفوني زنداني كرده، بعد به يك درمانگاه براي پانسمان جزيي مارا مي‌بردند. صدام به خاطر آن‌كه قدرت خود رابه مردم شهرهايش نشان دهد، سعي براين داشت كه اسرا در داخل شهرها به مردم نشان دهد. بالاخره ما را سوار بر اتوبوس و درشهر بغداد به‌صورت نمادين در معرض ديد جمعيتي كه در اطراف خيابان بودند قراردادند و آن‌ها هم به‌وسيله چوب و ديگر ابزاري كه داشتند از ما پذيرايي كردند.

 

از زمان اسارت تا اردوگاه موصل چند روز طول كشيد؟

3 روز، در فاصله اسارت تا اردوگاه خيلي از بچه‌ها كه زخمي بودند شهيدشدند. بالاخره بعد از سه روز ما را به اردوگاه موصل بردند در اردوگاه يك اصطلاحي بود به نام تونل مرگ به اين صورت بود كه بايد از آن تونل رد مي‌شديم به‌طوري‌كه 20 تا 30 سرباز عراقي ايستاده و هركدام با باتوم هايي كه در دست داشتند ما را مي‌زدند تا به انتهاي تونل كه مي‌رسيديم، بي‌هوش مي‌شديم و براي هر بار كه از تونل رد مي‌شديم 5 تا 6 نفر از ما را با اين وضع بد شكنجه مي‌كردند شعاع اين باتوم ها طوري بود كه به هوا كه مي رسيدبه اسرايي كه آنجا ايستاده بودند مي‌خورد واز ناحيه چشم مجروح مي‌شدند؛ كه حتي يادم هست بعضي از بچه‌ها چشمان خود را در اينجا از دست دادند.

 

 يك خاطره از آسايشگاهي كه دربند اسارت بوديد بازگو فرماييد؟

 در آسايشگاهي كه بوديم، سرباز عراقي فكر مي‌كرد من عرب هستم، زماني كه ما در خوزستان زندگي مي‌كرديم. تقريباً عربي ياد گرفته بودم؛ و در زمان اسارت با آن‌ها عربي صبحت مي‌كردم؛ و كم بيش بر عربي مسلط بودم؛ و آن‌ها من را با اين نام مي‌شناختند. يك روزسرباز عراقي كه ما آن را با قيافه استخواني مي‌شناختيم از بين اسرا من را شناسايي كرد و مي‌دانست كه من زبان عربي بلد هستم به من گفت بيا جلو از من سؤال كرد كه آيا آشپزي بلدي؟ مي‌تواني برنج درست كني؟ با خودم فكر كردم كه چرا از ميان اين‌همه اسير من را انتخاب كرده؟ با خودم گفتم حتما نقشه‌اي در كار است در همان اوضاع احوال چند نفر ديگر از اسرا ء هم گفتند كه ما هم اين كار بلد هستيم ولي آن سرباز عراقي من را انتخاب كرد. گفتم بله قرار شد كه براي 14 نفر غذا درست كنيم و بعدا تعداد آن‌ها به هشتاد نفر رسيد با آن حال بيماري مارا انتخاب كردند و به ما گفتند فردا صبح بايد شربه درست

كني، تابه‌حال اسم شربه به گوشم نخورده بود شنيده بودم و نمي‌دانستم كه چيست، با خودم گفتم حتماً منظورش شربت است! از يكي از بچه‌هاي عرب‌زبان كه در جمع ما بود پرسيدم شربه چيه گفتند، يك نوع آش است كه به اين نام معروف هست.

 

چه مدت اسير بوديد؟

بيش از پنج سال، در اين مدت به سه اردوگاه، اول موصل بعد تكريت و بعد به اردوگاه صلاحدين منتقل كردند.

 

بهترين خاطره از دوران اسارت خود را بيان فرماييد؟

بهترين خاطره كه براي من به‌يادماندني بود روزي كه مي‌خواستم اعزام شوم به جبهه معمولا رسم بود كه خانواده‌ها تا كنار اتوبوس فرزندان خود را بدرقه مي‌كردند خانواده‌ام براي بدرقه من آمده بودند و اصرارشان اين بود كه از رفتن من به جبهه ممانعت كنند، ولي من به آنان گفتم راه خود را انتخاب كردم، بالاخره زمان خداحافظي فرارسيد. ولي آنان با نگراني از من جداشدند. شايد در اين انديشه بودند كه ديگر من را نتوانند در آينده نزديك ببيند.

جبهه چه جاذبه‌اي داشت؟

يك واقعيت در آن دوران در جامعه وجود داشت بود و آن‌هم بحث ولايت مداري كه به‌دوراز هرگونه شعار و با عشق به نداي رهبركبيرانقلاب لبيك مي‌گفتند؛ و در هر زمان از ما چيزي مطالبه مي كردسريع به آن پاسخ داده مي‌شد. ازجمله خواسته ايشان در آن زمان آزادي خرمشهر بود كه الحمدالله محقق شد.

 

 

شيرين‌ترين خاطره از جبهه؟

دوستي داشتم به نام سعيد كه اهل آبادان بود وي كه در زمان عمليات از ناحيه سر مجروح بود و سطح جمجمه سرش شكسته بود و در ميان شهدا پنهان‌شده بود براي يك‌لحظه در ميان آتش سنگين دشمن سرش را بالا آورد و من را صدا زد و با لهجه شيرين‌آباداني گفت وصيتي دارم، به مادرم بگو من را حلال كند ...ولي من با خودم گفتم كه بايد او را به پشت خط هدايت نمايم واورااز مرگ حتمي نجات دهم. با يك سختي او را بر دوشم گذاشتم و اورا تا پاي قايق سه بار بردم ولي موفق شدم در مرحله آخر او رادر قايقي كه براي حمل مجروحين آماده بود گذاشتم. ودر آن عمليات جان سالم به دربرد و حتي بعد از دوره نقاهت به خانواده ما نيز سركشي كرد بود ولي در عمليات بدر ايشان به خيل شهدا پيوست.

 

خاطراتي از دوران اسارت برايمان بفرماييد؟

تنها خاطره اي كه برايم خيلي جالب بود زماني كه در اردوگاه بوديم بعد از قطعنامه 598 خبر دادند كه يك سري از اسرا آماده مي‌كنند براي زيارت كربلا از اين خبر خوشحال شدم و با خود گفتم، اي‌كاش يكي از آن‌ها من باشم كه همين‌طور هم شد. ولي قبل ازهر كاري از مرحوم حاج‌آقا ترابي مشورت مي‌گرفتيم، براي اينكه ما به عراقي‌ها زياد اعتماد نداشتيم، با يك اتوبوس ما را به سمت كربلا هدايت كرده در اين مسير هركدام از بچه‌ها با خود زير لب زمزمه‌هاي در فراغ ياران ازدست‌رفته مي‌كردند و به ياد مظلوميت سيدالشهدا اباعبدالله الحسين (عليه‌السلام) بودند. تا اينكه به شهر كربلا رسيديم زماني كه پياده شديم تمامي رزمندگان به‌محض ديدن بارگاه ملكوتي آقا امام حسين (ع) به‌طرف بين‌الحرمين به‌صورت سينه‌خيز حركت مي‌كردند ولي سربازان عراقي اين حركت رزمندگان را توهين به خود مي‌دانستند و ما را به باد كتك گرفتند. ولي زائران عراقي كه در اطراف خيابان و حرم، نظاره گراين صحنه بودند به‌شدت گريه مي كرند.

خاطراتي از بعد از اسارت برايمان بيان كنيد؟

نزديك به 2 سال از خانواده هيچ خبري نداشتم زماني كه مبادله اسراء بود و ما وارد مرز ايران شديم با توجه به اينكه پدرم ارتشي بود و دائماً در استان‌هاي كشور جابجا مي‌شد، به اين فكر فرورفتم كه چطور مي‌توانم خانواده را مطلع كنم كه من زنده هستم و آزاد شدم. پس از ساعت‌ها فكر كردم تنها يك شماره از منزل عمويم در ذهنم مانده بود و به يادداشتم از سربازي كه آنجا بود خواستم كه به من اجازه دهد يك زنگ به منزل عمويم بزنم، بار اول كه زنگ زدم دخترعمويم جواب داد كه گفت مزاحم نشو و تلفن را قطع كرد! با خود گفتم حالا چكاركنم؟ چندباري همين اتفاق افتاد كه درنهايت عمويم جواب داد با ايشان صبحت كردم ولي او هم مانند دخترعمويم مرا نشناخت يعني نمي‌دانستم كه من زنده هستم. پس از دقايقي آدرس و نشاني مرا به‌سختي شناخت و از او سراغ خانواده را گرفتم وي با خانواده‌ام صبحت كرد و خبر آزادي من را به خانواده داد مادرم با شنيدن خبر آزادي ناگهان بي‌هوش و بر زمين مي‌افتد. خلاصه به سراغ من مي‌آيند و من را تا مسير خانه بدرقه مي‌نمايند.

 

آقاي علي ين در آن شرايط اسارت فكر مي‌كرديد آزاد شويد؟ و چگونه آزاد مي‌شويد؟

ما با اين ديد فكر مي‌كرديم كه بچه‌ها درب‌ها را مي‌شكنند و ما آزاد مي‌شويم با اين اميد شكنجه برايمان چيزي نبود.

 

آيا فكر مي‌كرديد براي بعد از جنگ چه تصميمي داريد و چكارمي كنيد؟

در آن شرايط اولين ضربه اي كه بر ما وارد شد رحلت حضرت امام (ره) بود ما آماده بوديم كه با امام تجديد ميثاق نماييم ولي از شنيدن اين خبر ناگوار بارسنگين تري بردوش ما گذاشته شد آرزوي همه آزادگان اين بود كه در زمان بازگشت از اسارت امام خميني (ره) را در بين خود ببيند وهمچنان در ركابش باشند. آرزو داشتيم دوباره مجروح ويا اسيرويا شهيد شويم ولي خبر رحلت را نشنويم، براي آزادگان پذيرفتن اين خبر خيلي سخت بود چون عشق به امام بود كه ما را وادار به جنگيدن مي‌كرد تا خاك ازدست‌رفته‌مان دوباره از عراقي پس بگيريم چراكه ما با هيچ مي‌جنگيديم يك سنگر با چند قبضه سلاح و با نيروهاي پيرو جوان در كنار هم براي حفظ اسلام وآب و خاك ولي برعكس دشمن بعثي كه با تجهيزات كامل و با حمايت كشورهاي قدرتمند غربي به خاك ما تجاوز كرده بود. ولي تنها عشق به خدا و امام بود كه ما در مقابل آن‌هم نيروي از پيش آماده‌شده مقاومت كرديم.

 

چطور مي‌شود گوشه‌اي از آن روحيه را به نسل بعد منتقل كنيم؟

در كل بحث ولايت مداري حرف نخست را مي‌زند اگر به ديگر انقلاب‌ها نگاه اجمالي بيندازيم هركدام به‌نوعي سركوب و ازهم‌پاشيده شدند. به نظر من به‌روز نمودن فرهنگ و خورده فرهنگ‌ها مي‌تواند، نسل جديدرا به نسل گذشته گره بزند ومي توان در قالب فيلم‌ها، و يا با نوشتن خاطره‌ات آن‌ها را به آن مسائل آشنا نمايندو اگر به آنان در مورد انقلاب، ديگر كشورها برايشان بازگو نماييم. بيشتر قدر انقلاب خود مي‌دانند. ولي در كنار آن، شرايط و امكانات بيشتر براي آنان فراهم شود. وبه آنان آموزش داده شود؛ كه امنيتي كه الان داريم، مديون خون شهدا است و آنان به اين انديشه وادار نماييم، واين امر باعث مي‌شود كه با افتخارازاين انقلاب پاسداري نمايند.

براي حل مشكلات ايثارگران به نظر شما بايد چكاركرد؟

شرايط كشور ما حالت خاص دارد چون كشور در حال تحريم است. ما بايد شرايط را درك كنيم. كاري كه جامعه مي‌تواند براي

ايثارگران انجام دهد. ارج نهادن و بها دادن، احترام به آن عزيزان گران‌قدر و خانواده‌هاي آن‌ها است. چراكه يادگاران جنگ شهداي زنده انقلاب

 

هستند

خبر قبلی - خبر بعدی صفحه مناسب چاپ پیشنهاد این صفحه از این خبر یک pdf بساز


سایر خبرها
۱۳۹۶/۸/۳۰ ۱۳:۴۰:۰۰ - انا لله و انا الیه راجعون
۱۳۹۶/۸/۲۷ ۱۳:۲۰:۰۶ - انا لله و انا الیه راجعون
۱۳۹۶/۸/۲۷ ۱۱:۵۴:۲۹ - شهادت امام رضا(علیه‌السلام) تسلیت باد
۱۳۹۶/۸/۱۷ ۱۳:۲۰:۰۰ - اسلام را عاشورا بیمه کرد و عاشورا را اربعین.
۱۳۹۶/۸/۷ ۱۱:۵۰:۰۰ - سلسله گفتگوهای دفتر امور ایثارگران با رزمندگان دانشگاه / آقای دکتر احمدعلی نوربالا

 

وبساز : منصور سرلک

شماره تماس : 09127769108