آدرس : خیابان طالقانی نبش غذادارو  -    تلفن تماس : 66475055

  • Cougar

    متن تصویر

  • Lions

    متن تصویر

  • Snowalker

    متن تصویر

  • Howling

    متن تصویر

  • Sunbathing

    متن تصویر

یک لرن مرجع تخخصی وبلاگ نویسان
مصاحبه با آقای دکتر بیگ محمدی - مصاحبه با ایثارگران - اخبار : ایثارگران دانشگاه علوم پزشکی تهران
اطلاعیه
داوطلبین گرامی لطفا قبل از طرح سوال جدید سوالات موجود در آرشیو سوالات را با دقت مطالعه نمایید زیرا به سوالات تکراری پاسخ داده نمیشود.
مصاحبه با ایثارگران : مصاحبه با آقای دکتر بیگ محمدی
فرستنده مهمان در تاريخ ۱۳۹۳/۸/۱۹ ۱۱:۳۰:۰۰ (1788 بار خوانده شده)

Picture  گفتگو با آقای دکتربیگ محمدی عضو محترم هیئت علمی دانشگاه ،متخصص بی هوشی فوق تخصص lcuرئیس بخش ویژه کانسروجانباز 8 سال دفاع مقدس



لطفا خودتان را معرفي نماييد؟
من محمدتقي بيگ محمدي متولد ارديبهشت ماه 1346 درتهران هستم. ما هشت خواهر وبرادر ومن فرزند هفتم خانواده مي باشم. يکي از برادران، ازآزادگان دوران 8 سال دفاع مقدس وجز اولين گروه هايي بود که از اسارت برگشتند. همسرم فوق ليسانس در رشته روانشناسي و هم اکنون  به تدريس در زمينه هاي آموزشي و مهارتهاي زندگي مشغول هستند. حاصل  ازدواجمان دو فرزند يک پسر و يک دختر، پسرم دانشجو ي رشته عمران و دخترم سال سوم دبستان است.

تحصيلات خود را در کجا گذارنديد؟
دوران ابتدايي و راهنمايي در منطقه نازي آباد تهران و دوره دبيرستان در دو سال اول ودوم در يک دبيرستان واقع در ميدان انقلاب، کارگر و دوسال آخر دبيرستان در مدرسه وليعصر در سال 64 موفق به اخذ ديپلم شدم

 
آقاي دکتر چه شد که به رشته پزشکي روي آورديد؟
اين حس از دوران راهنمايي و دبيرستان در من بوجود آمد و با خود عهد بستم که رشته پزشکي را ادامه دهم. در سال 66 در رشته پزشکي دانشگاه علوم پزشکي تهران با رتبه 3 قبول شدم. ولي قبل از دوران دانشجويي به رسالت بالاترکه آن هم جنگ بود فکر مي کردم؛ و به همين دليل عزم را جزم در لشکر 27 محمد رسول الله ثبت نام کردم. 
اولين اعزام ما از تهران به کرمانشاه و از آنجا به شهر اسلام آباد، به يکي از اردوگاه ها درمنطقه عملياتي منتقل شديم، وبعد از تقسيم نيروهادرهرواحد، ما را به واحد تبليغات تيپ 27 ذوالفقارمنتقل کردندو امورات تبليغاتي مثل کارهاي تصويري، خطاطي و ديگر کارههايي که مربوط به سمعي وبصري بود بر عهده ما گذاشتند. بعد ازمدت کوتاهي ما را به منطقه مهران در گردان انصار در واحد پدافند خط اول منتقل کردند. پس از مدتي به جنوب اعزام شدم. درآن مقطع زماني زمزمه‌هايي براي عمليات والفجر 8شنيده مي شددرجنوب محل استقرار ما نزديک سد کارون وبهمن شيربود. مي توان گفت اين عمليات نسبت به ديگر عمليات‌ها سخت‌تر بود. نقطه شروع عمليات ما از منطقه‌ام القصر بود اولين گروه که خود را براي اين نبرد بزرگ آماده کرد گردان مالک و به دنبال آن گردان‌هاي ديگر. همه چيز خوب سازمان دهي شده بود. دشمن با آتش کور، منطقه را تقربيا زيررگبار گرفته بود. ولي فرماندهان يک لحظه درنگ نمي کردند و همچنان به پيشرويي خودادامه مي‌دادند. اين پيشرويي تا کارخانه نمک ادامه داشت. سرانجام نيرو‌ها در آن منطقه مستقر شدند. آنهادرساعات اوليه کار سنگر سازي شروع کردند. نيروهاي عراقي هم بيکار نبودند و مرتب شروع به پاتک مي‌کردند؛ که اين پاتک‌ها چند روز ادامه داشت. مي‌توان گفت اين عمليات به نحوي بودکه آن منطقه تبديل به کمين گاه‌هايي براي ما ودشمن شده بود در واقع اين عمليات پيچيدگي خواست خود را داشت

 
از کارهاي پژوهشي خود برايمان بازگونماييد؟
در حال حاضر بيش از بيست مقاله چاپ شده، به زبان انگليسي دارم و همچنين ده طرح تحقيقاتي و پايان نامه نيز در حال اجرا دارم.
از طرفي دو کتاب يکي با عنوان تغذيه در بيماران آي سي يو و ديگري با عنوان تهويه مکانيکي به زبان ساده براي دستياران و پرستاران دارم؛ که در حال نگارش است. باچند مجله داخلي و خارجي در اين زمينه ارتباط دارم

 چطورمجروح شديد؟
مجروحيت من در تاريخ 26 بهمن 64 در منطقه عملياتي والفجر هشت بود. ما در حال پيشرويي به سمت دشمن بوديم که ناگهان توسط تيربارهاي دشمن بعثي مورد حمله قرار گرفتم و از ناحيه پامجروح شدم اين مجروحيت به حدي بود که استخوان هاي پايم خورد شده بود در همان لحظه بر روي زمين پرت شدم افرادي که در کنار من قرار گرفته بودند من را در دورن پتويي قرار دادند و به کناري هدايت کردند که بيشترمورد هدف تيربارهاي دشمن قرارنگيرم. خلاصه با درد و خون ريزي حال خوبي نداشتم سردم شده بود. پايم را با چفيه اي که داشتم بستم؛ و همچنان بدون هيچ گونه حرکتي خوابيده بودم. از طرفي نيروها به نبرد خود ادامه مي دادند و منطقه زير آتش سنگين خود قرارداده بودند.بالاخره با تلاش زياد توانستند آن منطقه راازدست دشمن بگيرند. در همان حال که بر زمين افتاده بودم يکي از رزمندگان به من نگاهي کرد و تصور کرد که عراقي هستم! يک لحظه با سلاحي که در دست داشت به سوي من نشانه گرفت، اما من، با اينکه حال روز خوبي نداشتم خود را با آن رمزي که اعلام شده بود معرفي کردم، و آنان پي بردند که من مجروح هستم. سپس آنها به مسيري که از قبل برنامه ريزي شده بود ادامه دادند. تقريباً هوا گرگ و ميش بود. هنوز ازشدت عمليات کاسته نشد ه و من هم هنوز بيهوش نشده بودم بر اوضاع منطقه. نظاره گر بودم. به ناگه روي جاده ديدم بچه ها با ماشين در حال ترددهستند. متوجه من شدند که بر روي زمين افتادم. گفتند هنوز زنده است سريع من را دورن ماشين گذاشتند و به پشت جبهه من را هدايت کردند. وبه اولين بهداري انتقال دادند. در آنجا يک سري کارهاي اوليه انجام داده شد و دوباره مارا با آمبولانس به بيمارستان شهيد بقائي اهواز منتقل کردند.به محض ورود معاينه باليني بالافاصله من را به اتاق عمل بردند پزشکي بالاي سرم آمد و گفت نگران نباش وشروع به پيوند عروق کردند. وبعد از آن با تصميم پزشک معالج من را به بيمارستان قائم مشهد مقدس اعزام کردند.      
تا اينجا همه چيز خوب بود ما رادربخش عفوني بيمارستان بستري کردند. رفته رفته عفونت پايم پيشروي مي کرد، بنيه ام بسيارضعيف، شده بود. کم کم خانواده ام را از حال خود آگاه کردم و آنها به مشهد آمدند. ولي هر روز عفونت پايم پيشروي مي کرد و پزشکان تا آن روزکاراساسي برايم انجام ندانند. در آنجا مجدد پیوند عروق  پايم پاره شد و خون زيادي از من سرازير شد و بيهوش شدم. خانواده، پرستار و کادر پزشکي را با خبر نمودند. دوباره من را به اتاق عمل بردندو کار دوخت و دوز انجام شد تا جلوي شريان هاي پاره شده گرفته شود. بالاخره پس از چند ساعت دوباره هوشياري خود را بدست آوردم ولي در نيمه هاي شب دوباره خونريزي شروع شد و براي بار دوم براي ترميم به اتاق عمل انتقال دادند.درد بسيار شديد من را اذيت مي کرد ناچار بودم اين وضع را تحمل نمايم. بالاخره رگ اصلي را بستند تصميم گرفتم، که براي درمان به تهران بيايم به محض اينکه خواستم کارهاي ترخيص انجام دهم با مخالفت مسئولين بنياد شهيد روبرو شدم، دوباره به اتاقم برگشتم ولي من اصرار داشتم خود را زودتر به تهران برسانم و به ادامه درمان پايم بپردازم. بالاخره با پافشاري زياد بعد از سه روزآنان را راضي کردم که اجازه دهند من را به تهران منتقل نمايند. در تهران که همه چيز براي درمان مهيا بود. بالاخره. من را بايک هواپيما C 130 به تهران اعزام کردند به محض رسيدن به بيمارستان مصطفي خميني، پزشکان معالجه ام به نام دکتر فاضل و دکتر بهبودي به معاينه باليني پرداختند نظرشان اين بود که عفونت تمام پا را گرفته و کاري جز قطع آن نيست. شنيدن اين خبر بسيار سخت بود.
بالاخره بعد از چند روز مقاومت با خود فکر کردم شايد دوباره سلامتي خودرا بدست آورم ولي اوضاع جسماني من روزبه روز بدتر مي شد. پرستاران ومشاوران بيمارستان با من در گفتگو بودند که من را قانع نمايند تا پايم قطع نمايند. بالاخره تصميم گرفتم که آنچه به صلاح است انجام شود.و کم کم با اين وضع بوجود آمده کنار آمدم اوضاع جسماني هم رو به بهبودي بود؛ و اين روزها مصادف شده بود، با سال جديد (در سال 1365) از بيمارستان مرخص شدم وبقيه دوران نقاهت را در منزل سپري کردم


آيا با دوستان دوران جبهه ارتباط داريد؟ 
کم بيش در مراسم ها، سفر هاي کوتاه يک روزه، بادوستان دانشگاهي هم در ارتباط هستيم

 
آيا پس از مجروحيت دوباره در جبهه حضور پيدا کرديد؟
بله در سال 67 از طريق لشکر 27 حضرت محمد رسول الله، در گردان عمار و در عمليات مرصاد حتي بعد از قطعنامه هم در جبهه حضور داشتم

 
از دوستان دوران دانشجويي با چه کساني ارتباط داريد؟
با آقاي دکتر مجيد کابلي که خود از جانبازان مي باشد آقايان دکتر پارسا، دکتر رضا آخوندزاده، دکتر عباس سروش، دکتر مسعود ضيائي، دکتر ناصر افضليان

بهترين خاطره جبهه؟
يک حس خوبي جاري است. حتي صحنه هاي سخت جبهه، با توجه به سختي هايش حال و هواي خواست خود داشت. بابودن انسان هاي عجيبي که از روح بلند عرفاني ومعنوي در آنها جاري بود، زمينه مساعدي براي خود سازي حاصل مي کرد اگر کسي توجه داشت، مي توانست از آن فضاي روحاني بهره مند شود


خاطره ديگر:
در منطقه فاو صحنه هاي متفاوت در شب عمليات ديده مي شد که زبان از گفتن آنها قاصر است. در همان شب عمليات يکي از همرزمان دراثر ترکش گلوله هاي دشمن بعثي  سرش آسيب  دیده بوده همچنان آن درد هاي وحشتناک را تحمل مي کرد که مبادا روحيه ديگران ضعیف شود مي خواهم از روحيه ي بالاي اين عزيزان بگوييم،تکرار هم نخواهد شد

  
 چگونه مي شودآن حال وهواي جبهه را به نسل سوم وچهارم منتقل کرد؟
خيلي مسئله سخت و پيچيده اي است کساني که آنجا بودند، انسانهاي خاصي بودند اگربخواهيم به تصوير بکشيم خيلي مشکل است بالاخره مي گويم بايد آن ارزشها را حفظ کرد. مشکل اينجاست آدمهايي که اونجا بودند فقط آن هامي توانند درک کنند. ولی هواي نفس وحشتناک کار مي کند و انسان را از اين حس خارج مي کرد.
دنيا در حال تغییر است .  بايد پذيرفت که با این تغییر ارزشها هم دگرگون مي شود، به خصوص در بحث هاي فرهنگي که مسئولين ما بايد بيشتر کار کنند. اميدوارم دوباربتوانيم ارزش هاي از دست رفته را به دست آوریم. به نظرم اعتقادات سست شده و ناخودآگاه همين امر باعث مي شود ارزش ها هم تغيير پيدا  کند. پس مسائل جنگ را بايد در جامعه براي جوانان بسترسازي کرد


حرف آخر:
بالاخره فکر مي کنم ما يک رسالت داريم چون در جبهه بوديم بايد امانتدارخوبي باشيم. و خط قرمزها رعايت شود، طبعاً زمان تغيير مي کند. ولي ارزشها بايد باشد؛ و پاي آن هاايستاد. اعتقاد دارم که افراد فقط به دنبال کار خود نباشند، بايد هزينه کرد.
بايد صبر زيادي داشته باشيم و در برابر ناملايمات صبور باشيم.  ارتباط بين بچه ها ي رزمنده بيشتر شود. تا همديگر را زودتر ببينند؛ و اينها منوط به برنامه ريزي مدون مي باشد. وقتي همرنگي وجود داشته باشد، مشکلات فعلي قابل تحمل تر است، يک آرامش کسب مي شود؛ و فکر مي کنم نياز است.
به نظرمن بايد شرايط حال را براي ايثارگران آسانتر کرده و مشکلات پيش روي آنها برداشته شود. واقعيت اين است. بايد کار کرد. يکي از مکانيزهاي خوب و تاثيرگذار، ديدن، حرف زدن و مشارکت ها مي تواند در اوقات فراغت، روحيه آنان را دو چندان نما يد.

خبر قبلی - خبر بعدی صفحه مناسب چاپ پیشنهاد این صفحه از این خبر یک pdf بساز


سایر خبرها
۱۳۹۶/۶/۲۹ ۱۰:۰۰:۰۰ - به مناسبت هفته دفاع مقدس با رزمنده گرامی دکتر رئیس کرمی عضو محترم هیئت‌علمی و رئیس گروه کودکان بیمارستان امام خمینی (ره) به گفتگو نشستیم
۱۳۹۶/۶/۲۰ ۸:۴۰:۰۰ - میلاد کاظم آل محمد(ص) مبارک باد
۱۳۹۶/۶/۱۵ ۱۲:۵۰:۰۰ - سلام بر صاحب غدیر
۱۳۹۶/۶/۱۳ ۱۵:۰۰:۰۰ - گفتگوی صمیمی و جذاب با رزمنده و جانباز گرامی، حجت‌الاسلام‌والمسلمین دکتر غفاری معاون محترم دفتر نهاد رهبری در دانشگاه
۱۳۹۶/۶/۸ ۱۵:۴۰:۰۰ - عید قربان با نماز و عبادتش، با ذکر و دعایش، با قربانى و صدقات و احسانش، بسترى براى جارى ساختن مفهوم عبودیت و بندگى است .

 

وبساز : منصور سرلک

شماره تماس : 09127769108