آدرس : خیابان طالقانی نبش غذادارو  -    تلفن تماس : 66475055

  • Cougar

    متن تصویر

  • Lions

    متن تصویر

  • Snowalker

    متن تصویر

  • Howling

    متن تصویر

  • Sunbathing

    متن تصویر

یک لرن مرجع تخخصی وبلاگ نویسان
مصاحبه دکتر سید احمد رضائی - مصاحبه با ایثارگران - اخبار : ایثارگران دانشگاه علوم پزشکی تهران
اطلاعیه
داوطلبین گرامی لطفا قبل از طرح سوال جدید سوالات موجود در آرشیو سوالات را با دقت مطالعه نمایید زیرا به سوالات تکراری پاسخ داده نمیشود.
مصاحبه با ایثارگران : مصاحبه دکتر سید احمد رضائی
فرستنده منصور سرلک در تاريخ ۱۳۹۳/۹/۱۲ ۹:۵۰:۰۰ (1617 بار خوانده شده)

New Page 1

  روزهایی به بلندای تاریخ

خاطراتی خواندنی از دوران تحصیل و جبهه جناب آقای دکتر سید احمد رضایی خواندن خاطرات کسانی که در         جبهه ­ها جنگیده­اند، برای نسل فعلی که جنگ را ندیده­اند حسی متفاوت برمی­انگیزد. زندگی متفاوتی که آن­ها با   آرمان­هایشان ساخته­ اند، با زندگی امروزی شباهتی ندارد. آن­ها جوانی و نیروی نشاط و شادابی­شان را در فضایی به خشونت جنگ، اما با معنویت حج عجین کرده اند . روزهایی که گذشته­ اند، اما در خاطر مسافرانش هنوز زنده ­اند.

 دفتر امور ایثارگران دانشگاه




 

معرفی

نام کوچکم احمد است و از خانواده سادات هستم؛ سیداحمد رضایی. سال 1346 در شهر قم در خانواده­ای مذهبی به‌دنیا آمدم. دوخواهر و یک برادر دارم. در سال 1373 ازدواج کردم و دارای 2 فرزند دختر هستم. دوران تحصیلات تا دیپلم را در قم گذراندم. دوره پزشکی عمومی را تا سال 1373 در دانشگاه و پس از طی دوره 2 ساله تعهدخدمت، تخصص پزشکی اجتماعی را تا سال 1378 به اتمام رساندم. از سال 1376 به مدت 8 سال در حوزه ریاست دانشگاه و پس از آن هم به مدت 9 سال در معاونت پژوهشی دانشگاه مشغول هستم. در طی یکسال اخیر مسئولیت گزینش دانشگاه هم علاوه بر آن به بنده سپرده اند.

شروع انقلاب اسلامی

         در سال دوم راهنمایی بودم که انقلاب شروع شددر شروع انقلاب، هر چهار یا پنج دانش‌آموز جمع می‌شدند و با کمک هم یک روزنامه دیواری تهیه می­کردند. غیر از آن، یک‌سری فعالیت‌هایی را در مدرسه شروع کرده بودیم. البته این فعالیت‌ها شکل و سازمان آن‌چنانی نداشت تا این‌که مبارزات مردم علیه شاه به نقطه‌ای رسید که به تعطیلی مدارس منجر و انقلاب پیروز شد. من هم مثل بقیه انقلابیون از همان شروع تظاهرات به‌نوعی با انقلاب هم‌نوا شدم. بعد از پیروزی انقلاب تشکل­ها هنوز به‌صورت جدي شکل نگرفته بودند وفعالیت‌های­مان خودجوش بود. از همه اقشار در مدرسه بودند؛ توده‌ای هم در مدرسه راهنمایی‌مان داشتیم. همان جریاناتی که در دانشگاه وجود داشت در مدرسه ما هم(متناسب با دوران سنی ما) بود.

كار تهيه و نصب روزنامه­های دیواری در مدارس تازه شروع شده بود. در مدرسه بعضا بحث هایی بین گروه ها شکل گرفته بود. علی‌رغم سن کمی که داشتیم، بحث­ها اعتقادی بود و افرادی که هدایت­مان می­کردند، خیلی خوب از پس این کار برمی­آمدند. همه گروه­ها، رژیم شاه را یک رژیم ظالم می­دانستند. در این وجه مبارزه تفاوتی نداشتیم و تنها تفاوتمان بر سر مسائل اعتقادی بود.

فضای مدرسه و بحث‌هایی که مطرح می‌شد، مجبورمان می‌کرد تا کتاب‌های مختلفی مطالعه کنیم. وقت زیادی برای پیدا کردن و مطالعه کتاب‌های اعتقادی صرف مي‌كرديم و تقریبا درس تعطیل بود.

از سال سوم راهنمایی فعالیت‌های انقلابی­ام را شروع كردم. فعالیت‌های ما در قالب انجمنی که در مدرسه شکل گرفت، ادامه پیدا کرد. یک دبیر ریاضی داشتیم کهبا بسیج هم ارتباط داشت، بسیار علاقه داشت بچه‌ها را جمع کند و آموزش بدهد. حتی روزهای جمعه ما را به بیرون از شهر قم می‌برد و فعالیت‌های چریکی و کار با اسلحه را به ما آموزش می‌داد. بسیج که آهسته آهسته شکل و سازمانی به‌خود گرفت، جذب پایگاه بسيج شدیم؛ البته به‌صورت غیررسمی. فعالیت‌هایی در سطح شهر داشتیم؛ مانند حافظت از شهر و... .

سال اول دبیرستان بودم كه جنگ شروع شد و قبل از شروع امتحانات، راهی جبهه شدم. اولین باری که به جبهه رفتم، وارد واحد تبلیغات لشگر17 علی­ابن ابیطالب شدم و حدود دو ماه در جبهه ماندم.

انجمن اسلامي هم عملا در مدارس شکل گرفته بود و من هم عضو علاقه مندی بودم، گرچه حضور فيزيكي آن‌چنانی نداشتم؛ چون دائما به جبهه می‌رفتم. ولی وقتي به مرخصی می‌آمدم، در زمان زنگ تفریح در بین کلاس‌ها در انجمن حضور داشتم و فعالیت می‌کردم.

در زمینه هدایت فعالیت‌هایمان در ابتدا کسی را نمی‌شناختیم ولی به‌مرور، انجمنی در محله‌مان تشکیل شد به نام «انجمن اسلامی وحدت». در زمینه رهبری و هدایت فعالیت هایمان در این انجمن با دو بزرگوار آشنا شدم که البته هر دوی این بزرگوار در جوار رحمت الهی هستند و خداوند هردوشان را رحمت کند. یکی از آن­ها شهید حجه الاسلام و المسلمین حاج آقا محسن روحانی بود. ایشان متعاقبا مسئول عقیدتی سیاسی لشگر17 علی ابن ابیطالب شدند؛ به‌نوعی ایدئولوگ انجمن‌مان هم بود. هر دوسه هفته یک‌بار، جلساتی در انجمن می‌گذاشتیم که ايشان می‌آمد و حدود يك‌ساعت و نيم مسائل عقیدتی و اخبار سیاسی روز را بيان می‌کرد. از اين‌که آخرین اخبار را از ایشان می‌گرفتیم، خوشحال مي‌شدیم؛ ایشان با منابع خبری سپاه و غیره ارتباط داشت و آخرین خبرها را كسب مي‌كرد. بزرگوار دوم هم فرزند شهید آیت‌الله سعیدی بود؛ آیه الله سید حسین سعیدی که ضمن برگزاری جلسات تفسیر قرآن کریم اخبار روز را هم تحلیل میکردند ایشان در یک ماموریت تصادف کردند و روح بزرگ ایشان در جوار رحمت الهی آرام گرفت. سپاه و بسیج و ادارات شهر قم ایشان را یکی از وزنه های انقلاب میدانست. ولی خواست خدا این بود که از بین ما بروند.  مزارشان در كنار مزار شهید مهدی  زین‌الدین فرمانده لشگر علی ابن ابیطالب است؛  ارج و قرب معنوی و اخلاص ایشان منجر به تدفین ایشان در گلزار شهدا قم شد. روحشان شاد.

 

روزهاي فراموش‌نشدني

پیش از انقلاب حضرت امام (ره) در شهر مقدس قم به عنوان یک مجتهد جامع الشرایط شناخته شده بودند ولی جو آن زمان اجازه نمیداد تا نامی از ایشان برده میشد.در خصوص ذکر نام امام 2 خاطره دارم: یکی زمانی که من در ابتدایی درس میخواندم، در ماه مبارک رمضانی که روز آخر ماه ، یوم‌الشک برای عید فطر بود. نیم ساعتی به اذان مغرب مانده بود و مردم روزه‌هایشان را نگه‌داشته بودند تا در این­باره مطمئن شوند. خانواده ما مقلد امام(ره) بود. به منظور روشن شدن تکلیف عید فطر من همراه مادرم به حرم حضرت معصومه(س) رفته بودیم. همه شک داشتند و مترصد این بودند که افطار کنند یا نه. مادرم بین راه، از روحانیون سئوال می‌کردند كه نظر "آقایی که در نجف هستند" در این‌باره چیست؟ و این در ذهن من ماند. مورد دوم هم مربوط به خاطره ای از سال اول راهنمایی بود، مدرسه ما بهترین مدرسه راهنمایی قم (مدرسه صدر) بود که فقط دانش‌آموزان با معدل­های بالای 18 را می­پذیرفت. مدیریت این مدرسه که همیشه برای تدریس از بهترین معلمان قم استفاده میکرد برای درس زبان از یک دبیر مجرب استفاده میکرد که اتفاقا ایشان ملبس به لباس روحانی بود ولی به زبان انگلیسی مسلط بود. ایشان در حال تدریس حروف ترکیبی مثل ق خ ش بود و برای آن تمرین شبانه میداد که دانش اموزان بنویسند و بیاورند يك‌روز ایشان برای این حروف از  اسم علما استفاده کرد و آیات عظام را نام برد. آن‌موقع تظاهرات مردم علیه شاه  در حال شکل گرفتن بود و ایشان کلمه خمینی را هم نام برد. در جلسه بعد کلاس زبانمان، ایشان را از طرف آموزش و پرورش فراخواندند. تا برگشت ایشان نیم‌ساعتی طول کشید. وقتی برگشت بسیار ناراحت به‌نظر می‌رسید. به محض ورود به کلاس عنوان کرد من هیچ ابایی ندارم که به صراحت نام علمای اسلام را در کلاس ببرم. من یک فرد مذهبی هستم اسامی که به زبان آوردم، روی روال کاری­ام بوده است. اسامی علما را ذکر کردم و کسی را هم از قلم نینداختم. این اتفاقی بود که در ذهن ما ماند.

بعد از انقلاب هم خاطره بسیار خوشی از ایامی که امام(ره) در قم ساکن بودند، در ذهن دارم. در مسیر رفت و برگشتم از مدرسه به خانه، به دیدار امام(ره) می­رفتم. مردم برای ملاقات با امام از اقصی نقاط کشور به قم می آمدند و با ایشان در راهرویی که بین دو خانه ایجاد شده بود دیدار میکردند.من هم در مسیر رفت و برگشت برای دیدار چهره منور ایشان به این کوچه می آمدم و این خاطرات فراموش شدنی نیست.

اولین فعالیتها

در ابتدای انقلاب و قبل از شروع جنگ برادرم در دفتر تبلیغات اسلامی قم بود. فعالیت‌های تبلیغاتی را از همان زمان شروع کرد. منشاء فعالیت‌هایی كه قبل از آغاز جنگ در اهواز شروع کردند و منجر به تاسیس تبلیغات جبهه و جنگ شد، قبل از آغاز جنگ(60-1359) با برادرم به اهواز رفتم و اهواز قبل از جنگ را هم دیدم. آن‌زمان زمینه‌های اختلاف عقیده در اهواز زياد بود و لازم بود که فعالیت‌های و سياسي انقلابی در آن‌جا بيشتر صورت بگيرد. یادم هست گروه‌های مختلف، شورش‌هایی را به‌پا کرده بودند. اصلا یکی از علتهایی که صدام جنگ را از آن‌جا شروع کرد این بود که فکر می‌کرد به‌راحتی می‌تواند این استان را از کشور جدا کند و آن‌جا هم بخاطر وجود ضدانقلابیون و گروه هایی مرتد، آمادگی این را داشت. من آن زمان به‌عنوان همراه گروه به اهواز رفته بودم ولی درگیر کارهای کتابخانه شدم. سازمان تبلیغات یک کتابخانه دائر کرده بود و مجموعه کتاب‌هایی را از قم برده بود. یادم هست که در اهواز این کار مورد استقبال زيادي قرار گرفت. آن زمان هر شب جلساتی با آیت‌الله جزایری داشتیم. آن موقع من تازه وارد 15 سالگی شده بودم. آیت‌الله جزایری در تبلیغ کتابخانه و کتاب‌فروشی­ای که دائر شده بود، نقش بسیار زیادی داشت. از تمام شهر به این کتابخانه می‌آمدند و بحث تقابل گروه‌ها داغ بود. بنابراین کتابخانه به نیرو نیاز داشت و من هم در کتابخانه مشغول به فعالیت شدم. البته خیلی طولانی نشد در حد دو یا سه هفته؛ ولي در ذهن من به عنوان اولین فعالیتم  خیلی جالب بود.

 

برای دفاع از انقلاب به‌پا خواستيم

قبل از شروع جنگ خبرهایی از وقايع درگیریدر مرزها به‌صورت پراکنده به گوش میرسید. وقتي خبر آغاز جنگ را شنيديم، در جلساتی که در انجمن داشتیم، مرتب بحث و فکر می‌کردیم که باید چه كاري بکنیم. خبر جنگ، مثل جنگ‌هایی که حالا اتفاق می‌افتد، خیلی سریع در ذهن‌ها جانگرفت؛ و به‌مرور این اتفاق افتاد.

آن زمان، فضای جامعه، به‌گونه‌اي بود که همه چیز درحال تکامل بود. ما در جلسات انجمن با مسائل جدیدی آشنا می‌شدیم، ولی موضوع جنگ برای کسی که سنش بالاتر بود قابل درک‌تر بود. ما هنوز درگیر آشنایی با مسائل اعتقادی بودیم و به عبارتی تازه داشتیم خودمان را پیدا می‌کردیم. بنابراین مقداری زمان برد تا با جو میان مردم که به جبهه می‌رفتند، آشنا شویم و طبیعتا جزو اولین نفراتی که به جبهه رفتند، نبودیم. شاید بعد از یکی دو ماه به این نتیجه رسیدیم که باید یک نقشی را هم ما ایفا بکنیم.

سال تحصیلی 61-60 از پایگاه محلمان به جبهه رفتم. سنم اجازه رفتن به جبهه را نمی‌داد. بار اول، دوره آموزشی را طي نكردم، برای همین هم به تبلیغات لشگر رفتم.

پایگاه بسیج ما در شهر قم مسجد معصومیه بود. به‌طور کلی ده - دوازده پایگاه در شهر قم وجود داشت که فکر می‌کنم پایگاه این مسجد که من از آن‌جا به جبهه اعزام شدم، پایگاه شماره 4 بود. یکی از پایگاه‌های نسبتا فعال بود. مسجد معصومیهرا آیت‌الله حائری دايرش کرده بود و جزء یکی از مساجد به‌نام قم است.

همان­طور که اشاره کردم، به علت سن کم و این که آموزش نظامی ندیده بودم باید  در یک بخش غیرنظامی فعالیت می‌کردم. بنابراین مسئول بخش صوتی و تصویری تبلیغات شدم. فعالیت‌هایی مثل اعلام وقت نماز و پخش اذان و تعمیر و نصب بلندگوها و ... به عهده من بود. چون در زمان فعالیت‌هایمان در مدرسه کمی تعمیر لوازم این‌چنینی را یاد گرفته بودم، در تبلیغات جبهه از این تجربه‌ام استفاده کردم. تعمیرکار نبود و ما تمام کارهایمان را خودمان انجام می‌دادیم. همچنين مسئول برگزاری نماز در لشگر بودم وقتی من برای اولین بار به منطقه رفتم عملیات والفجر مقدماتی بود.

«کربلا، کربلا، ما داریم می‌آيیم»

در تبلیغات جبهه،ظرف مدت یک هفته با همه رفیق شدم. بارزترینش شهید صائمي اهل دامغان بود. همان فردی که جلوي امام(ره) «کربلا، کربلا، ما داریم می‌آيیم» را خواند. ایشان در تبلیغات جبهه و جنگ بود. علاقه عجیبی به هم پیدا کرده بودیم. حتی روز عید غدیر با هم عقد اخوت بستیم. اولین کسی که من را نیمه‌شب بیدار می‌کرد، ایشان بود. بسیار شوخ بود؛ طوری‌که مسئول ما گله می‌کرد. جو را همیشه شیرین نگه می‌داشت. بعد از مدتی گروهانشان از ما جدا شد و من دیگر او را ندیدم. بعدها شنیدم مبتلا به یک بیماری شده است؛ احتمالا سرطان.

بعضي از خانواده‌ها براي حضور فرزندان كم سن و سالشان در جبهه، سخت‌گيري مي‌كردند ولي والدين من مخالفتي نداشتند. پدرم مغازه داشت. هيچ‌گاه براي رفتن به جبهه مخالفت نمي‌كرد. اگر هم در قلب خود به خاطر سن کم من از حضور در جبهه راضی نبود، ولی در لفظ همیشه موافقت می‌کرد. مادرم که اصلا ترغیب کننده بودند. مثلا وقتی مرخصی‌ام بیشتر از یک حدی می‌شد، می‌گفت: بیش از حد نشود که نتوانی به وظیفه‌ات عمل کنی!

درس در جبهه

كلاس‌هاي سال اول دبیرستان را رها کردم. ایام امتحانات آمدم قم و در آزمون‌های سال اول کلاسی که ثبت نام کرده بودم، شرکت کردم و قبول شدم.فاصله اعزام اول و دوم، دو سه ماه شد.  بعد از اولین حضور در جبهه،برای بار دوم اعزام جهت طی دوره آموزش نظامی به تهران آمدم زیرا  تمایل داشتم که به‌صورت رزمنده به جبهه بروم. البته این بار تقدیر من را به سمت بهداشت و درمان کشاند. در همان ابتدای دوره آموزشی گفتند که شما باید بروید آموزش امدادگری را بگذرانید. یعنی در کنار آموزش نظامی، آموزش امدادگری هم می‌دیدم. بنابراین برای بار دوم در یکی از گردان های لشگر علی‌ابن ابیطالب با عنوان امدادگرنقش ایفا میکردم. بعد از آن هم به علت حضور های متناوب در جبهه دیگر به امتحانات آخر سال نمی‌رسیدم و کمتر سر کلاس درس حاضر می‌شدم. در سالهای بعد دبیرستان آزمون‌هایم را در مجتمع‌های آموزشی جبهه می‌دادم. در آنجا کلاس‌ها تشکیل و دبیرهای بسیجی برای تدریس در کلاس‌ها حاضر می‌شدند. با توجه به وقتی که داشتیم، مطالعه می‌کردیم و امتحان می‌دادیم، و با این که امتحانات با امتحانات شهر فرقی نداشت ولی تقریبا همه آنها را با همان شکلی که در شهر بود قبول میشدیم.

آموزش های چند جانبه:

جو جبهه انسان را در خودش ذوب می‌کرد. در آن فضا، رزمندگان دائم در حال یادگیری بودند. در درجه اول بحث معنویت و فضایی بود که در نتیجه جنگ به‌وجود آمده بود. وقتی افرادی را می‌دیدی که مدارج معنوی را سریعا طی می‌کردند، دوست داشتي كه به این گردونه وارد شوي. دوم نوع کارهایی بود که در جبهه انجام می‌شد؛ عملیات‌ها و آمادگی‌های پیش از انجام آن برای جوانان جذابیت داشت. وقتی معنویت در کنار این عامل قرار می‌گرفت، افراد آن‌قدر شیفته می‌شدند که تمایل نداشتند حتی برای مرخصی برگردندآن‌جا فرصت كافي براي مطالعه بود. ایامی که به عملیات نزدیک نبود، تقریبا بیکار بودیم. شاید دليل اصلي درس خواندن، استفاده از فرصت بود. خاطره ای دارم: یکی از اقوام ما شهید شده بود و من می‌دانستم به علت حضور در جبهه به تشییع جنازه‌اش نمی‌رسم. آمدم اهواز که پيكرش را ببینم و برگردم. برای استفاده از فرصت  کتاب زیست دوم دبیرستان را همراه خودم برداشته بودم. در اتوبوسی که به اهواز میرفتیم، كنار من یک افسر ارتشی نشسته بود و مزاحی با من کرد که هیچ وقت یادم نمی‌رود. گفت: داری زیست‌شناسی می‌خوانی؟ گفتم بله. به مزاح گفت که انواع و اقسام جانوران را هم خواندی؟ گفتم بله. گفت می‌توانی بگویی در این سرزمین(منظور استان خوزستان) چند نوع جانور وجود دارد؟ بعد هم شروع کرد به مزاح مثالهایی از "انواع جانوران زدن"،برایم جالب بود که یک ارتشی معتقد، ضمن این که برای دفاع از کشور به جبهه آمده بود، میخواست برای ایجاد روحیه با یک بسیجی شوخی کند.

خاطره ای از شهید زین الدین

در گردان‌های مختلف خدمت کردم؛ گردان امام سجاد(ع)، گروهان ویژه ولی عصر(عج) گروهان حضرت معصومه و چند گردان دیگر.مجموع دورانی را که در  جبهه خدمت کرده ام، 25 ماه است. در عملیات‌های والفجر مقدماتی، والفجر1، والفجر ، عاشورای2، بدر و فاو. که البته در عملیات والفجر8 خیلی ماندگار نبودم؛چون شیمیایی شدم و ناچارا برگشتم. در بین عملیاتها، عمليات والفجر8(فاو) جلوه دیگری داشت و بسيار گسترده و مشكل تر بود. نقش من در این گردان ها تک تیرانداز و آرپی جی زن و بیسیم چی بود. 2 بار هم به منطقه غرب اعزام شدیم و برای این منطقه هم آموزش‌هایی در سرپل ذهاب دیدیم، بعضا آموزش ها در این منطقه به صورت روزانه و هر روز 4 یا 5 ساعت طول می‌کشید. یک‌بار بعد از صبحانه، فرمانده مقتدر لشگر شهید مهدی زین الدین لشگر را به‌صف کرد و گفت: من در جلو می‌دوم، به پشت سرم هم نگاه نمی‌کنم، می‌خواهم ببینم لشگرم تا کجا به‌دنبال من خواهد آمد. می‌دویدیم ولی با ریتمی آهسته. دوندگی ساعت 9 صبح شروع شد ما شاید تا ساعت دو و نیم یا سه بعدازظهر با او بودیم. در طول مسیر کم‌کم عده‌ای از لشگر جاماندند و دسته‌ای 150نفری از لشگر تا پایان مسیر باقی مانده بودند.ایشان وقتی از دویدن ایستاد گفت: وقتی دوره فرمانده لشگری را زیر نظر یکی از ارتشبد ها می‌دیدم، فرمانده ارتشی که آموزشمان می‌داد، یک روز ما را به همین شیوه دواند؛ اما یک روز نبود، ما یک شبانه روز به همین منوال می‌دویدیم. بعد از یک شبانه روز، بدن ما دیگر نیاز به تلاش برای دویدن در خود احساس نمی‌کرد؛ انرژی‌مان آزاد شده بود و به‌راحتی می‌توانستیم ساعت‌ها بدویم. همین فرمانده ارتشی، یک روز به ما گفت: "من اگر سیگاری نبودم می‌دانستم شما را چگونه بدوانم!"

منظور شهید زین الدین این بود که من به‌صورت تمرینی شما را تا ساعت 3 دوانیده‌ام. این یکی از آن خاطرات شیرین بود که با شهید زین‌الدین داشتیم.

 

همين زخم‌هايي كه نشمرده‌ايم

در دو سه عملیات مجروح شدم. در عملیات بدر که تقریبا زخمم شدیدنبود، در منطقه ماندم. یعنی اصلا نمیتوانستيم برگردیم. تقریبا لشگر محاصره شده بود. در این عملیات، یک ترکش بزرگ به کمرم خورد، طوری که مرا پرت کرد؛ البته این ترکش‌ها اگر خیلی سرعت نمیداشت کاری انجام نمی‌دهد، فقط شخص را پرت می‌کند. عملیات بعدی که مجروح شدم عاشورای2 بود. تپه‌ای بود که باید آن را می‌گرفتیم و به این وسیله به منطقه مسلط می‌شدیم. وقتی منطقه را گرفتیم، ترکشی به گردنم خورد. ظاهرا به شریان اصلي خورده بود؛ زیرا خون­ریزی زیادی داشت. خون از گردنم به مقابل سنگر به صورت جهشی میریخت. بلافاصله شروع کردم به گفتن شهادتین. چون ترکش به پشت گردنم خورده بود، نمی‌توانستم ببینم که چه اتفاقی افتاده است. یکی از دوستان که بعدها شهید شد آمد و نگاه کرد و با گذاشتن دستش روی محل خونریزی و فشردن آن جلوی خونریزی را گرفت. تپه ای را که گرفته بودیم محاصره شده بود و مجبور شدیم مسیری را که آمده بودیم، برگردیم و عقب‌نشینی کنیم. درحال عبور از میدان‌های مینی که پشت سر گذاشته بودیم، با یکی از دوستانی که مدتي بود ندیده بودمش برخورد کردم و در حال روبوسی با او بودم که  ناگهان یک خمپاره‌ 80 کنارمان به زمین خورد و منفجر شد و من دوباره زخمی شدم. آتش خمپاره هردوی ما را به زمین کوبید.

می‌شود گفت تمام بدنم زخمی شده بود. زخم‌هایم طوری بود که نمی‌توانستم راه بروم. فقط در آن گیرودار یک موتورسوار رسید. گفت من دارم می‌روم، اگر می‌توانی خودت را روی موتور نگه‌داری می‌برمت عقب. یکی به کمکم آمد و مرا پشت موتور نشاند و خودش هم پشت سر من نشست و من را نگه داشت و به این ترتیب به عقبه برگشتم. البته خیلی هم عقب نرفتیم، طوری بود که تنها از دید دشمن خارج شدیم؛ چون محلی که در آن زخمی شدم، کاملا در دید دشمن قرار داشت و مدام گلوله باران می‌شد. 200متر عقب‌تر از خط، چادری زده بودند و گروه امداد در آن چادر مستقر شده بود. برحسب اتفاق یکی از دوستان امدادگر را که از قم با او آشنا شده بودم،  دیدم. گفتم آقای میرزایی من دارم می‌روم.(منظور از هوش میروم) چون خون‌ریزی شديدي داشتم و احساس کردم دارم بیهوش می‌شوم. گفت بخواب. علاوه بر این‌که درد زیادی داشتم، خون‌ریزی هم داشتم. بیهوش شدم و وقتی چشم‌هایم را باز کردم دیدم داخل سوله‌ای در پشت جبهه هستم.

پس از این که به هوش آمدم، متوجه شدم کارهایی روی دستم انجام داده‌اند و دستم را به‌صورت ثابت بسته­اند؛ چون دستم از چند جا شکسته و آویزان شده بود. وقتی می­خواستند سوار آمبولانسم کنند، گفتم: من تحمل تکان‌های آمبولانس و درد شدید را ندارم. حدود 45دقیقه بعد یک هلی‌کوپتر آمد و مجروحان را سوار کرد. دست من را از بالا محکم بسته بودند تا خون‌ریزی نداشته باشد.

 یادم هست من جزء کسانی بودم که از بقیه وضعیت بهتری داشتند. به دیگران کمک می‌کردم؛ لب‌هایشان را تر می‌کردم. دست خودم سیاه شده بود. از کمک خلبان خواستم که دستم را باز کند. گفت من اجازه این کار را ندارم. گفتم دست من سیاه شده و نمی‌دانم شما کی به زمین می‌نشینید، اگر خون به دستم نرسد از دست می‌رود. خیلی اصرار کردم. گفتم بیا دو دقیقه دستم را باز کن و ببند. این را که گفتم قبول کرد. برای چند دقیقه‌ای دستم را باز کرد.

رسیدیم اندیمشک. یکی دو ساعتی آن‌جا بودیم و از آن‌جا با یک هواپیمای c130  به  شیراز رفتیم. در هواپیما جا نبود و من ایستادم.  یک هفته‌ای شیراز بودم و آن‌جا عملی روی دستم انجام دادند و استخوان های دستم را fix)) ثابت  کردند و من را فرستادند تهران. مدتی در بیمارستان سمیه واقع در خیابان سمیه بستری شدم. آقای دکتر مریدپور آمد و کار درمانم را تکمیل کرد. خانواده‌ام  از این موضوع مطلع شده بود. پدرم حرکت کرده بود به سمت شیراز تا مرا ببیند. متاسفانه به محض این‌که به شیراز رسیده بود، ما با پرواز به سمت تهران حرکت کرده بودیم.  و ناچار به تهران بازگشت.

پایان قسمت اول خاطرات

خبر قبلی - خبر بعدی صفحه مناسب چاپ پیشنهاد این صفحه از این خبر یک pdf بساز


سایر خبرها
۱۳۹۶/۷/۱ ۱۵:۳۳:۰۹ - هفته دفاع مقدس گرامی باد
۱۳۹۶/۶/۲۹ ۱۰:۰۰:۰۰ - به مناسبت هفته دفاع مقدس با رزمنده گرامی دکتر رئیس کرمی عضو محترم هیئت‌علمی و رئیس گروه کودکان بیمارستان امام خمینی (ره) به گفتگو نشستیم
۱۳۹۶/۶/۲۰ ۸:۴۰:۰۰ - میلاد کاظم آل محمد(ص) مبارک باد
۱۳۹۶/۶/۱۵ ۱۲:۵۰:۰۰ - سلام بر صاحب غدیر
۱۳۹۶/۶/۱۳ ۱۵:۰۰:۰۰ - گفتگوی صمیمی و جذاب با رزمنده و جانباز گرامی، حجت‌الاسلام‌والمسلمین دکتر غفاری معاون محترم دفتر نهاد رهبری در دانشگاه

 

وبساز : منصور سرلک

شماره تماس : 09127769108