آدرس : خیابان طالقانی نبش غذادارو  -    تلفن تماس : 66475055

  • Cougar

    متن تصویر

  • Lions

    متن تصویر

  • Snowalker

    متن تصویر

  • Howling

    متن تصویر

  • Sunbathing

    متن تصویر

یک لرن مرجع تخخصی وبلاگ نویسان
مصاحبه با دکتر سید ناصر عمادی - اخبار عمومی - اخبار : ایثارگران دانشگاه علوم پزشکی تهران
اطلاعیه
داوطلبین گرامی لطفا قبل از طرح سوال جدید سوالات موجود در آرشیو سوالات را با دقت مطالعه نمایید زیرا به سوالات تکراری پاسخ داده نمیشود.
اخبار عمومی : مصاحبه با دکتر سید ناصر عمادی
فرستنده مهمان در تاريخ ۱۳۹۳/۱۱/۱۴ ۱۴:۱۰:۰۰ (2481 بار خوانده شده)

Picture 

دفتر امور ایثارگران با دکتر سید ناصرعمادی  متخصص پوست و از پزشکان بدون مرزوجانباز 8 سال دفاع مقدس به گفت وگو نشست که در ادامه می خوانید.



بخش اول

اگر خواننده سایت دانشگاه علوم پزشکی تهران هستید، باید تا به حال با روال مصاحبه‌هایی که با ایثارگران  دانشگاه صورت گرفته است، آشنا شده‌اید . این بار دفتر ایثارگران دانشگاه ، میهمان یکی از ایثارگران  است که در دوران جنگ به‌عنوان نیروی رزمنده و فعالیت در گروه پزشکی در دفاع از کشور مشارکت نموده است .

.دکتر سید ناصر عمادی از پزشکانی است که در دوران جنگ به‌عنوان نیروی رزمنده به جبهه رفته است. زندگی پرفرازونشیب او چون جویباری از زندگی در روستا و چوپانی در کوهستان‌ها آغاز و با شرکت در فعالیت‌های انقلابی، شروع جنگ و اعزام به جبهه، درمان و دفاع از جانبازان شیمیایی در مجامع علمی و بین‌المللی،  عضویت در انجمن پزشکان بدون مرز و فعالیت های پزشکی داوطلبانه و بی‌پایان در داخل و خارج از مرزها در قاره آفریقا و آسیا، مسیری پر پیچ و خم را طی می‌کند. می‌گوید:« اگر از من سؤال کنند چرا این قدر به آفریقا می‌روی؟ که بسیار پرسیده اند. می‌گویم برای انسانیت، دین و کشورم  به نام شهدا می‌روم، چون از شهدا آموختم که زندگی ما ایرانیان برای کمک به دیگران است نه کمک به دیگران برای زندگی ما.»

 آقای دکتر عمادی ضمن تشکر از وقتی که در اختیار ما قراردادید.ابتدای امر می‌خواهیم به دوران کودکی‌تان برگردیم، به دوران تحصیل، والدینتان و فضایی که در آن رشد کردید.

بسم‌الله الرحمن الرحیم. سید ناصر عمادی، یک پسوندی هم دارم به نام چاشمی، چاشم اسم روستایی است که در آن متولد شدم. دوران ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان را در شهرستان قائم‌شهر از استان مازندران سپری نمودم و در سال 1363 با معدل بالا موفق به دریافت دیپلم علوم تجربی شدم.  خانواده ما تشکیل‌شده از دو برادر و چهارخواهر که همه تحصیلات عالیه دارند. پدرم سال 1383 به رحمت خدا رفت؛ یعنی همان سالی که متخصص شدم دقیقاً 3 روز بعد از کسب بورد تخصصی ام که از دانشگاه تهران دریافت نمودم . دوران طب عمومی را طی سال‌های 66 تا 74 در دانشگاه‌های بابل و تهران گذراندم.  قبل از اینکه  دانشجو  شوم، به جبهه اعزام شدم؛ روزهای از سال‌های 64، 65 و 66  را در مناطق عملیاتی و پشتیبانی جبهه غرب و جنوب کشور به‌عنوان رزمنده داوطلب سپری نمودم. در حال حاضر هم صاحب یک پسر هستم  که دانشجوی پزشکی دانشگاه مازندران است  و دخترم کلاس پنجم ابتدایی است. همسرم لیسانس روانشناسی دارد، و به‌عنوان مشاور با جمعیت هلال‌احمر همکاری می‌کند  اما با توجه به سفرهای مکرر استانی و برون‌مرزی بنده، بیشتر فعالیت‌هایش را در خانه و تحصیلات فرزندانمان متمرکز نموده است . زمانی که من حضور ندارم، زحمت، تلاش و توجه همسرم نسبت به خانواده بیشتر است؛ چه زمان جبهه و جنگ که نبودم و چه الان که در فعالیت‌های برون‌مرزی به‌عنوان پزشک فعالیت دارم. همین جا لازم است از ایشان نهایت قدردانی و تشکر را به عمل‌آورم.

 دوست دارم در رابطه بازندگی ام جمله‌ای را بیان کنم. بطورمعمول  بسیاری دو دهه اول زندگی‌شان را یعنی دوران کودکی، نوجوانی و جوانی را دوران تحصیل تا اخذ دیپلم می‌دانند. اما دهه اول زندگی من که تأثیر بسزایی در شخصیت و آینده من داشت فقط تحصیل نبود. به عبارتی باید بگویم صفحه اول زندگی من شغلی بود که خیلی مورد توجه خودم هم نبوده تا اینکه اولین بار به طور اتفاقی در مراسمی کسی از من پرسید:«آقای دکتر اولین شغل‌ شما چه بود؟»

بله اولین شغل من زندگی در طبیعت برای کمک به خانواده و کسب تجربه روز های سخت زندگی بنام چوپانی بود که پدرم آن را برایم ترسیم نموده بود. از کلاس چهارم ابتدایی تا کلاس دوم نظری(دبیرستان) به مدت 6 سال در اواخر بهار و تابستان کارم چوپانی بود. نه به این معنا که چند راس گوسفند داشته باشم و در یک منطقه‌ی شهری یا روستایی از آنها نگهداری کنم، نه! چوپان به معنای واقعی! یک گله گوسفند(200 تا 300 راس ) را به‌اتفاق یکی از بستگانم که الآن معلم زبان انگلیسی هست را  در کوه‌ و دشت برای روزها و شب های متوالی برای کسب آذوقه به حرکت در می‌آوردیم، شاید به مدت یک هفته، 10 روز در مراتع و کوهستان‌ها هیچ کس را نمی‌دیدیم. فقط طبیعت، گله‌ها و سگ های نگهبان گله که  من و دوستم آقا رحمان را همراهی می‌کردند، در این کوه‌ها به دنبال مناطقی که سرسبز باشند، می‌گشتیم تا بتوانیم غذای گله را تهیه کنیم.

Picture

 

در شرایط سختی می‌خوابیدیم، فقط یک کیسه‌خواب داشتیم که به‌اصطلاح خودمان به آن لمچاقا می‌گفتیم که در واقع همان لحاف و تشک و بالشتمان بود. بارها اتفاق افتاده بود در چوپانی با گرگ‌ها یا با خرس و شرایط جوی نامساعد، یعنی باد، باران و طوفان مواجه شویم.  تمام آذوقه و وسایل را در کوله‌پشتی بزرگ و سنگینی با خود داشتیم پختن غذا و چای با خودمان بود. نگهبانی گله در سرمای نیمه شب و جابجایی آنها در آفتاب گرم نیمروزی از مسئولیت ما 2 نفر بود. یادم هست همیشه آرزوی یک خواب سیر و کامل را داشتم. حدود 6 سال زندگی من چنین بود که هر سال حدود 4 ماه از سال را یک چوپان به‌تمام‌معنا واقعی بودم. منطقه‌ای که چوپانی می‌کردم، مناطق کوهستانی استان سمنان و شهرستان فیروزکوه بود.

 در دوران نوجوانی، سختی روزگار را حس کردم و به آن عادت کردم و هرگز اعتراضی به آن نداشتم. با یادآوری این خاطرات، به یاد فرمایش مولا علی می‌افتم که فرمودند :«تجربه روزگار، از سختی روزگار به دست می‌آید، نه راحت روزگار.» این جمله بسیار کامل و پرمعنایی است که حضرت فرمودند. حس می‌کنم امروز اگر در آفریقا حضور دارم و پدیدۀ هواییانم سختی‌های حضور در شرایطی متفاوت را تحمل‌کنم، به خاطر زندگی در کوه و دشت بوده که آن را اندوخته و سرمایه‌ای بزرگ در دوران نوجوانی خود میدانم. از سوی دیگر زندگی با طبیعت، چرخش شب و روز و نگاه به آسمان خدا، که لحظه‌به‌لحظه آن را به خاطر مسئولیتی که داشتم با تمام وجود حس می‌کردم به من اصالت و عزت نفسی هدیه می‌داد که امروز شاهد تأثیرات آن در زندگی خود هستم.

 بعد از این دوران، طبیعتاً وارد سال‌های آخر دبیرستان شدم. به یاد دارم سال 64 در شهرستان قائم‌شهر در رشته علوم تجربی فارغ‌التحصیل شدم و در کنکور شرکت کردم. فاصله‌ای بین آزمون و اعلام نتایج، فرصت خوبی بود تا عازم جبهه شوم. می‌خواهم بگویم صفحه دوم زندگی ام با جبهه و جنگ آغاز شد.

از دنیای آرام و زندگی با طبیعت، با دو مسئولیت  تحصیل و چوپانی در دوران نوجوانی و جوانی قدم به دنیای توپ، تانک و اسلحه و نبرد با دشمن دین و مملکت در دوران جوانی گذاشتم.   

تیرماه سال 64، پس از گرفتن دیپلم، به‌عنوان نیروی داوطلب جهاد سازندگی به جبهه‌ای جنوب اهواز اعزام شدم. چون هنوز دوره آموزشی را سپری نکرده بودم. بااین‌وجود اصرار داشتم تا زمان اعلام نتایج در جبهه باشم.

سال 65 به مدت سه ماه در منطقه عملیاتی فاو بودم و آخرین حضورم در جبهه مربوط می‌شود به سال 66 که در منطقه پیرانشهر مجروح شدم. تمام این اعزام‌ها قبل از شروع تحصیلاتم  در دانشگاه بود. حدود 4 ماه در پیرانشهر و محور حاج عمران حضور داشتم.    

                Picture                                         Picture

سه، چهار روز به پایان مأموریتم مانده بود که در 18/6/66 در محور حاج عمران بعد از انجام عملیات، عراقی‌ها پاتکی را با همراهی هواپیماهایشان تدارک دیدند و منطقه را بمباران کردند.

من در سنگری در ارتفاعات مستقر بودم ولی موج انفجار و بمباران هواپیماهای عراقی به بیرون سنگر پرتابم نمود. یک لحظه حس کردم سر و صورتم آغشته به خون هست و گویا انفجاری در داخل بدنم اتفاق افتاده  و بعد بی‌هوش شدم. ابتدا ما را به مرکز بهداری در پادگان پیرانشهر اعزام و سپس  به همراه تعدادی دیگر از مجروحین در کف خودروی مینی‌بوس خوابانده  به بیمارستان امام خمینی در شهر نقده اعزام نمودند   و از شهر نقده به ارومیه اعزام و در نهایت به تهران بیمارستان دادگستری بردند و ادامه معالجات و درمانم در تهران انجام شد. البته پیش از آن هم در سال 65 در منطقه عملیاتی فاو در پاتک دشمن، شیمیایی شده بودم.

 

از دوران تحصیلتان بگویید و از فضای خانواده و والدینتان، از محیطی که در آن رشد کردید. از انقلاب و جنگ که با دوران تحصیل شما همزمان بودند. در دوران انقلاب اتفاق خاصی مي‌افتاد؟ از زبان معلم‌هایتان چیزی می‌شنیدید؟ کسانی بودند که پدر و مادرشان فعال سیاسی باشند؟

دوران دبستان ما قبل از انقلاب بود. پدرم فردی بسیار معتقد و مردمی بود. دوست داشت که من آدم معتقدی باشم و همیشه نمازم را به‌موقع بخوانم. پدربزرگ مادری من روحانی بود. به همین خاطر، هم پدر و هم مادرم، روی این موضوع تاکید و اصرار داشتند. نکته‌ای که مرحوم پدربزرگم بسیار بر آن تاکید داشت این بود که می‌گفت شما از خاندان سادات هستید خیلی باید مراقب رفتارتان باشید. در محله زندگی معروف به سادات طباطبایی بودیم زیرا پدر و مادرم و نیز هردو پدربزرگ و مادربزرگ‌هایم سید بودند و انتظار مردم هم در عرف جامعه آن بود که در رفتار و کردارمان رعایت بسیاری از مسائل دینی و اجتماعی را  مد نظر داشته باشیم.    دبستان ملی «مهدیه» قائم‌شهر تنها دبستان در استان مازندران بود که قبل از انقلاب هر روز ظهر در آن نماز جماعت برگزار می‌شد. یعنی یک روحانی می‌آمد و نماز به امامت ایشان خوانده می‌شد. بعد از انقلاب پسر این روحانی در جبهه‌ها شهید شدند، خودشان هم 5 سالی است که به رحمت خدا رفته است.

پدرم اصرار داشت دوران ابتدایی را در این مدرسه بگذرانم. مدرسه مهدیه از خانه ما فاصله زیادی داشت. تحت تأثیر مراسم مذهبی و دینی در مدرسه مهدیه بود که از همان دوران اعتقادات مذهبی و سیاسی  در وجودم شکل گرفت.

الآن خیلی وقت‌ها اتفاق می‌افتد که نمازم قضا می‌شود، ولی دوران ابتدایی، دورانی بود که دل‌های ما مثل این کاغذ سفیدی که جلوی من است، پاک بود. آن موقع به‌قدری اعتقادم قوی بود که حتی حاضر نبودم به هیچ بهانه‌ای نماز را ترک کنم یک روز نمازم در حال قضا شدن بود یا نمی‌توانستم نمازم را بخوانم، درست به یاد ندارم. مراسم عروسی بود، من همان جا وسط عروسی وضو گرفتم و نمازم را خواندم. تحصیل در مدرسه مهدیه چراغ هدایت زندگی من بود وجای بود که جنبه اعتقادی و مذهبی در من شکل گرفت . یعنی می‌خواهم بگویم جنبه اعتقادی و مذهبی ام  ریشه‌ در خانواده و دوران تحصیل ابتدایی دارد؛  و به این برنمی‌گردد که انقلابی شده باشد و ما معتقد شده باشیم. بلکه انقلاب موجب قوت دیدگاه اعتقادی و سیاسی ما گردید.

اکثر معلمین مدرسه مهدیه از افراد مذهبی بودند. یادم هست دبیری داشتیم به نام آقای کبیری. ایشان از فعالان سیاسی بودند و در همان دوران دستگیر شدند. همان موقع در ذهنم جرقه‌ای خورد که چرا شاه، معلمی را که این‌قدر خوب تدریس می‌کند، دستگیر کرده است؟ بنابراین از همان زمان، یعنی کلاس چهارم، پنجم، آن دیدگاه سیاسی در من شکل گرفت. به‌عنوان دانش‌آموزی که روی مسائل کنجکاو بودم، مسائل را تعقیب می‌کردم؛ معلمی که این‌قدر برای ما زحمت می‌کشید، کی قرار است آزاد شود؟ چه اتفاقی برایشان می‌افتد؟

کلاس دوم راهنمایی بودم که انقلاب شکل گرفت. یادم هست در همان ایام و پیش از آن، کسانی بودند که مدافع انقلاب بودند، یعنی دیدگاه، رفتار و حرف زدنشان طوری بود که موافق انقلاب به رهبری امام بودند.

در دوران راهنمایی، شاید با دو طیف از معلمین مواجه شدیم. اکثرشان موافق حرکت انقلاب بودند و تعدادی‌ هم شاید موافق نبودند. سر کلاس گفتگو و بحث‌هایی داشتیم. ولی من به قول ناظم جزو آدم‌های شلوغ مدرسه بودم . اولین تحصن‌ها را در مدرسه با همراهی یکی دو نفر از معلمین انجام دادیم. یکی از آنها معلم حرفه‌وفن بود. خیلی انسان آرامی بود. روز آخر نشستیم با ایشان صحبت کردیم؛ گفتیم بهترین راه این است که همه به مدرسه بیاییم ولی تحصن کنیم؛ سر کلاس‌ها نرویم. این اتفاق در حیاط مدرسه افتاد، بقیه بچه‌ها هم آمدند به ما پیوستند، یک گروه خیلی بزرگی شدیم، بعد که عده بیشتری دور ما جمع شدند، دل و جرئت پیدا کردیم که شعار دهیم و شروع کردیم به شعار دادن. اتفاقی که شاید خیلی خوشایند نبود این بود که یکی از بچه‌ها سنگی را برداشت و به سمت شیشه کلاس پرتاب کرد و شیشه را شکست. با او مخالفت کردیم که نباید این کار را بکنی. چون ممکن است آنها در برخوردشان با ما جدی شوند. و از سوی دیگر چرا باید موجب تخریب و آسیب شویم. از آن روزی که این اتفاق افتاد، خانواده‌ها نگران شدند که نکند ما را دستگیر کنند! به همین خاطر به مدرسه آمده بودند که از ما حمایت کنند. بعد از آن هم دیگر مدارس تعطیل شد. اجازه نمی‌دادند به کلاس بیاییم. بچه‌ها چند تا شیشه را شکسته بودند. مسئولین مدرسه می‌گفتند اگر شما بیایید ممکن است اغتشاشات بیشتر شود، فعلاً بهتر است در خانه بمانید. یک هفته‌ای گذشت، رسیدیم به بهمن‌ماه که انقلاب شکل گرفت. ولی یکی دو هفته قبلش مدرسه‌های ما خیلی شلوغ شده بود، کلاس‌ها برقرار نمی‌شد، شاید یکی دو تا کلاس در حد نیم ساعت تشکیل می‌شدند و بعد به سروصدا و بحث و تعطیلی کشیده می‌شد؛ تا پیروزی انقلاب روزها به همین منوال می‌گذشت.

 

دلیل تحصنتان چه بود؟

در حمایت از انقلاب بود. می‌گفتیم این‌همه در خیابان راهپیمایی می‌کنند، مسعود دهقان همکلاسی و همشهری‌مان شهید شده، چرا تحصن نکنیم؟! چرا اعتراض نکنیم؟! چرا نباید در مدرسه قانون داشته باشیم؟! علت عمده‌اش این بود. شاید آن موقع فکر و اندیشه ما خیلی منطبق بر دیدگاه اصول اساسی انقلاب نبود، شاید یک جریان احساسی با توجه به سن و سال ما بود که ما را همراهی می‌کرد. ولی ایده و دلیل اصلی ما این بود که مردم به تابعیت از امام قیام کردند، ما چرا در مدرسه از ایشان تبعیت نکنیم؟! یادم هست انشاء من خیلی خوب بود و یک انشاء سوزناک از شرایط مملکت و شهدای شهرمان از زبان مادر شهیدی نوشتم با این موضوع که آنها برای استقلال کشور رفته‌اند و حالا ما هم باید راوی جا نثاری آنان باشیم و در این عرصه فعال باشیم. به همین خاطر بود که اولین تجمع و گردهمایی را به این طریق برپا کردیم.

اعلامیه‌های امام بین شما رد و بدل می‌شد؟ عکس امام را دیده بودید؟

Picture

بله، عکس امام را دیده بودیم. چون پدربزرگم روحانی بود و به امام و انقلاب اعتقاد داشت. گاه‌گاهی هم در مورد این موضوع صحبت می‌کرد و خیلی نگران بود که چه اتفاقی می‌افتد. من اعلامیه‌ها را می‌دیدم؛ خیلی ما را درگیر نمی‌کردند. یادم می‌آید دو سه ماه مانده به پیروزی انقلاب که هم در خیابان‌ها، هم در مدارس درگیر شده بودیم، اعلامیه حضرت امام در همان مدرسه از طریق یکی از دوستانم که در شروع جنگ شهید شد، به‌دستم رسید و گفت:«تا می‌توانی اینها را پخش کن.» آن موقع هم که دستگاه کپی نداشتیم. دستگاهی بود که یک رول بزرگ در قسمت مرکزی‌اش می‌چرخید(دستگاه زیراکس) تعدادی کپی از عکس یا اعلامیه‌ها می‌گرفتیم و بین بچه‌ها پخش می‌کردیم.

 

حالا می‌رویم سراغ اواخر مقطع دبیرستان و جنگ؛ وقتی جنگ شروع شد، شما کجا بودید؟ چگونه از این خبر مطلع شدید؟

شهریورماه، در مدرسه بودیم، شنیدیم عراق به ایران حمله کرده است، منتها اصلاً تصور نمی‌کردم کشوری بخواهد این‌طور حمله کند، مردم را شهید کند و با هواپیما بیاید و مراکز مهم کشور را بمباران کند. فکر می‌کردیم در مرز درگیری شده، اتفاقی افتاده، بعد هم یکی دو روزه تمام می‌شود. ولی وقتی حضرت امام(ره) در تلویزیون صحبت کردند، این موضوع خیلی جدی شد. طوری که در محلمان یک پایگاه بسیج تشکیل دادیم و کارمان این شد که خودمان را برای ورود به جبهه آماده کنیم. یکی از برادران عضو سپاه به نام آقای سیفی، هر صبح می‌آمد برای نماز بیدارمان می‌کرد - حدود 30، 40 نفری می‌شدیم بعد از نماز، حدود ساعت 5 صبح، در برنامه صبحگاهی شروع به دویدن و ورزش‌های رزمی می‌کردیم یا آموزش سلاح می‌دیدیم.

 بنابراین با این که چهارده یا پانزده سال بیشتر نداشتم، کم‌کم با محیط و فعالیت‌های نظامی که برای دفاع از کشور لازم بود، آشنا شدم. صحبت‌های ایدئولوژیکی هم می‌شد؛ چرا باید وارد جنگ شویم؟ چرا باید برای مملکتمان تلاش کنیم، چرا باید یک نیروی مهم و تأثیرگذار در ایران باشیم؟

همه اینها به‌واسطه وجود آقای سیفی از برادران سپاهی که خدا حفظشان کند با دلسوزی تمام به ما محبت داشتند و بیش از همه نگران درس و تحصیل ما بودند. چون مأموریتش از سپاه به واحدهای بسیج این بود که ضمن آموزش نظامی و جسمانی در پرورش روح و روان و اعتقادات ما هم تلاش نمایند. واقعاً یادم هست روحیه خدمت به کشور، عزت و احترام به خانواده و تحصیل بسیار در ما قوت گرفت. صداقت و خلوص در حضور و گرد هم آیی ما بسیار شاخص بود. یادش به خیر آن روزها هرگز صحبتی از اعتیاد، و.... نبود اما امروز نگران فرزندان مان در هر محل و مکانی هستیم حتی دانشگاه‌ها.

 کم‌کم جنگ چهره جدی‌تری به خود گرفت؛ تمام مرزهای ما با عراق وارد درگیری شد. از آن موقع بود که این فکر در ذهنم شکل گرفت که چه وقت می‌توانم در جبهه حضور پیدا کنم. واقعیتش این بود که پدرم مخالف بود، می‌گفت شما هنوز به آن سطح نرسیده‌ای که بتوانی بجنگی. در نهایت سال 64 ایشان با رفتن من به جبهه بعد از اتمام تحصیل موافقت کردند.

 در دوران دبیرستان در مراسم تشییع‌ هر شهیدی که از جبهه می‌آوردند، شرکت می‌کردم. ولی از اینکه من در شهر مانده بودم و آنها در جبهه برای آسایش و آرامش ما به شهادت رسیده‌اند، احساس شرمندگی می‌کردم. به‌خصوص وقتی که خسرو درزی یا مهران رضایی که از همکلاسی‌هایم بودند، رفتند و شهید شدند. و با شهادتشان برگشتند، خیلی احساس شرمندگی می‌کردم که آنها رفتند و جنگیدند و من هنوز اینجا هستم و کاری نکرده‌ام. حتی آلان که دارم با شما صحبت می‌کنم، اگر به وب سایتم سری بزنید، می‌بینید که در هیچ سفری به خارج از کشور نیست که قبل از خروج از کشور بر مزار شهدا نرفته باشم. یعنی اولین کارم این بود که بروم سر قبور شهدا، با آنها عهد و پیمان ببندم، بعد به خارج از کشور بروم. برای اینکه ما مدیون شهدا هستیم؛ و دعای شهدا به‌مانند دعای پدر و مادر در توفیقات ما اثرگذار هست.

 چون آن روزها کسانی که به جبهه رفتند، همه‌شان هم جانباز بودند، هم شهید. خواهش من این است که این جمله را حتماً بنویسید. چرا؟ برای این که ما اعتقادمان بر این است که نیت در عمل که به عمل ارزش می‌دهد. ما نیت کردیم که در جبهه باشیم، ما نیت کردیم که از کشورمان، از دین‌مان، از انقلابمان، از مردم‌مان، از همه حیثیت و آبرویمان دفاع کنیم. به خاطر همین نیت، همه آنهایی که به جبهه رفتند، هم شهید بودند، هم جانباز. اما در ادامه حضور در جبهه، عده‌ای کشته شدند و عده‌ای مجروح شدند.

 بعضی وقت‌ها این موضوع مطرح می‌شود که شما جانبازید؟ جانباز چند درصدید؟ واقعاً به این موضوع انتقاد جدی دارم. همیشه می‌گویم همه‌کسانی که برای دفاع رفتند، همان موقع که از خانه و خانواده و همه تعلقات دنیا  خداحافظی کردند، هم جانباز بودند، هم شهید. برای اینکه همان موقع، می‌دانستند این اتفاق برایشان خواهد افتاد؛ این خطر را پذیرفتند. کسی که خانه و محل کار را ترک کرد، محل تحصیل را ترک کرد و رفت، همان لحظه مدال جانبازی و شهادت را گرفت. ولی عده‌ای مجروح و عده‌ای دیگر هم شهید شدند. این فرمایش مقام معظم رهبری است که می‌گوید من گاهی فکر می‌کنم اجر و مقام جانبازان بیشتر از شهدا است. علتش آن هست  که ما به‌عنوان جانباز هنوز در کفه آزمون الهی هستیم. یعنی هنوز دارند محکمان می‌زنند. شما که الآن جانباز شدی، مدال افتخار جانبازی را به گردنت آویز کردی، یعنی ادامه‌دهنده راه شهدا هستی، بعد از این که مجروح شدی چه کردی؟ آیا آمدی به همان بسنده کردی، گفتی من جانباز شدم، درصد گرفتم و تمام شد؟ یا این که نه، باز هم تلاش کردی از خدمت به کشور و مردم بازنمانی؟ برای همین است که می‌گویم کسانی که شهید شدند عند ربّهم یُرزقون هستند و در نزد خدا خود روزی می‌خورند. ولی من که جانبازم چه؟ خدای‌نکرده می‌توانم با عصایی که در دست دارم، روی میز مدیر بانک بکوبم و بگویم وام می‌خواهم چون جانباز هستم؟ این خدمات را باید به من بدهید چون جانباز هستم؟

کتاب اعمال ما را می‌گشایند، شروعش از کجاست؟ شروعش از این جاست که ایشان جانبازی هستند که در جبهه فاو مجروح شدند.  و  ادامه‌اش مهم‌تر از آن حادثه مجروحیت و جانبازی است. می‌خواهم بگویم  زندگی ما جانبازان باید کتابی از ایثار و رشادت باشد که تا لحظه مرگمان حکایت از خدمت به دین، انسانیت و کشور دارد. یک کتاب 500 صفحه‌ای که صفحه اول آن مجروحیت و جانبازی ما و 499 صفحه دیگر آن ادامه ایثارگری و خدمت با همان عضو آسیب‌دیده تا روزی که زنده‌ایم. اگر از من سؤال کنند چرا این‌قدر به آفریقا می‌روی؟ می‌گویم به نام شهدا می‌روم، چون من شرمنده آنها هستم. و باید ثابت کنم تا جان دارم جا نثار کشور و دین و ملت بزرگم ایران هستم.

اگر مقالات و پایان‌نامه‌های مرا بخوانید، خواهید دید که در این مطالعات، علاوه بر این که گزارشی از آثار، عوارض و تبعات جنگ شیمیایی را در جانبازان شیمیایی بررسی کرده‌ام، از حق‌وحقوق آن‌ها هم دفاع می‌کنم. به همین خاطر تعدادی از مقالاتم به‌عنوان رفرنس در دادگاه لاهه برای دفاع از حقوق جانبازان شیمیایی استفاده شده است و به‌عنوان یک منبع علمی مورد محاسبه قرار می‌گیرد . در واقع مواجهه با مجروحین شیمیایی در مناطق عملیاتی انگیزه‌ای برای من ‌شد که بعدها که دانشجوی پزشکی شدم، در مورد عوارض و مشکلاتی که برایشان ایجاد شده بود، تحقیق کنم. بعد از جنگ به دفعات برای هفته‌ها و روزها به مناطق روستایی و شهری در استان‌های مرزی کشور از کردستان، آذربایجان و کرمانشاه و حتی حلبچه عراق مسافرت نمودم تا ضمن درمان مجروحین شیمیایی مرهمی ولو اندک بر درد و آلام آنان باشم. بسیاری از جانبازان سردشتی بنده را خوب می‌شناسند چون بعد از جنگ شاید تاکنون بیش از ده بار به این شهر مسافرت نمودم. شهری که در سال 66 با بمباران شیمیایی توسط رژیم عراق نزدیک به 5000 شهید و جانباز تقدیم انقلاب نمودند و اکنون وظیفه ما پزشکان آن هست که هر از گاهی به دیدارشان نائل شویم. اما نوشتن مقالات علمی از آثار پوستی خردل بر رزمندگان دفاع مقدس علتی شد تا تبعات و عوارض درازمدت آن در ژورنال‌های معتبر آمریکایی و انگلیسی منتشر شود و به همین علت به لطف خدا توانستم در کنگره‌های بین‌المللی در کشور های آمریکا، فرانسه، سوئیس، آلمان و...حضور یافته و به‌عنوان سخنران از تبعات جسمی و پوستی عزیزان جانباز شیمیایی دفاع نمایم. همین‌طور تعدد مقالات منتشرشده و سخنرانی‌ها علتی شد تا به‌عنوان داور تعدادی از ژورنال آمریکایی و اروپایی انتخاب شوم. این را ازآن‌جهت بیان نمودم که امروز با نزدیک به یکصدهزار جانباز شیمیایی ناشی از مصدومیت با گاز خردل و عوارض حاصله در 3 ارگان مهم ریه، چشم و پوست مسئولیت بزرگی متوجه ما اعضاء هیات علمی هست که چقدر با عضو آسیب‌دیده این عزیزان آشنا هستیم و تا چه اندازه از 30 سال درد و آلام آنان بعد از دفاع مقدس با قلم علم و دانش دفاع جانانه نمودیم. همین جا لازم میدانم از استاد اخلاق و علمی ام جناب اقای دکتر قاسمی برومند استاد و جراح چشم دانشگاه شهید بهشتی که در دوران اینترنی سال های 70 و تاکنون بسیار از ایشان آموختم و این‌جانب را در انجام پروژه‌های تحقیقاتی جانبازان شیمیایی تشویق و ترغیب نمودند نهایت قدر داتی را به عمل آورم.

Picture

 وقتی عوارض پوستی جانباز شیمیایی   را با عنوان مقاله موردی در ژورنال آمریکایی منتشر نمودم 2 سال بعد تعدادی پزشکان از کشور آمریکا، هلند و سوئیس به دیدارش در بیمارستان بقیه‌الله تهران آمدند. آن روز برایم روز بزرگی بود.

 

 

Picture

 زیرا سال 89 به جانباز جوانمرد قول داده بودم  سال‌ها مظلومیت جسم و جان شیمیایی تو را به دنیاخواهم گفت تا بدانند چه بر سر سربازان این کشور آمده که بعد از 30 سال از جنگ هنوز آرزوی یک نفس آرام و بدون تنگی نفس و سرفه را دارند و هنوز از خشکی و خارش چشم و پوست در رنج و عذاب هستند. و آن روز دنیا به سراغ این جانباز آمدند و جویای احوال او شدند. امروز وقتی چشم و گوشم بهابرگم و کلمه جانباز و شیمیایی مواجه می‌شود حالم دگرگون می‌شود چون چه در زمان جنگ و چه بعد از جنگ شاهد مظلومانه بسیاری از آنان بودم. شهید فاطمه حداد جانباز 70 درصد شیمیایی سردشتی، هر وقت به علت وخامت حال در بیمارستان ساسان تهران بستری می‌شد با من تماس می‌گرفت تا به دیدارش بروم آخرین دیدارمان سال 84  در منزلشان در سردشت بود .

Picture

 

که برایم گفت هر چه پدیدۀ هواییانی از رنج و عذابم در طول 17 سال بنویس تا دیگرکسی شهر و روستایی را بمباران شیمیایی نکند. یا فرزند جانباز شیمیایی، شهید درویش وند که در سال 86 در سن 7 سالگی پدرش به شهادت رسید به من می‌گفت آقای دکتر شما بارها با پدرم ملاقات نمودید کدام روز پدرم حال و احوال خوبی داشت؟ بسیاری از بچه‌ها را می‌دیدم که با پدرشان به تفریح، پارک، استخر و ورزش می روند اما من همیشه در آرزوی آن روز بودم که بابا روزی خوب می‌شود و با او به استخر و ورزش میروم اما نه تنها خوب نشد بلکه ما را تنها گذاشت و رفت. یا موارد بسیاری دیگر از زندگی 150 جانباز شیمیایی از استان‌های مختلف که همه آنها را روزی منتشر خواهم نمود تا بدانیم ما واقعاً شرمنده شهدا هستیم و خدا نکند از ما بپرسند آقای دکتر خانم دکتر برای شهدا، جانبازان و خانواده آنان چه کردی؟

PicturePicture 

                                              ( عکس فوق بعد از 20 سال)

زمانی که برای اولین بار به جبهه رفتید چه سالی بود و به کدام منطقه اعزام شدید؟

مقری به نام حضرت ابوالفضل(ع) در جنوب  داشتیم که در مسیر حرکت از اهواز به سمت منطقه عملیاتی فاو قرار داشت. یادم هست چون کم سن بودم و اولین بار بود که به جبهه اعزام می‌شدم، مسئول اعزام ‌گفت:«این می‌خواهد دکتر شود، زود سرش را به باد ندهید.» (با خنده)

آن زمان به‌عنوان راننده اعزام شدم و کارم در جبهه عبارت بود از : جابجایی نیروها، مجروحین، مهمات ،نامه‌های رزمندگان  و چون رزمی‌کار بودم (تکواندوکار ) گاهی هم آموزش دفاع شخصی به رزمندگان می‌دادم .

                                                                                                Picture                                                                                             

سال 65 در پادگان نصر که ویژه نیروهای لشگر روح الله بود آموزش سنگینی به مدت 4 ماه دیدیم. یادم هست با تمام سلاح‌های سبک و سنگین آشنا شده بودیم. عملیات خنثی‌سازی میدان‌ها مین و مبارزه با سلاح‌های میکروبی و شیمیایی را هم آموزش دیدیم. آن قدر آماده رزم شده بودیم که باور کنید شاید با یک تکه نان و یک قمقمه آب می‌توانستیم به‌راحتی 3 روز با توان کافی بجنگیم.

آیا وقایعی که در جبهه اتفاق افتاد علت ادامه تحصیل شما در رشته پزشکی شد یا علاقه خودتان بود که شما را به سمت این رشته کشید؟

در جبهه‌ی فاو راننده بودم و بنا به اقتضای شرایط، نامه، مهمات، مجروحین و شهدا را به پشت جبهه می‌بردم. به یاد دارم در پاتک شیمیایی دشمن، تعدادی از مجروحین را جابجا کردم  و ‌آوردم پشت خط؛ چهار نفر جانباز شیمیایی بودند. گفتند وسیله کم داریم شما این‌ها را برای ادامه درمان به درمانگاه برگردان. در راه یکی از آن‌ها شهید ‌شد؛ شدت مصدومیت شیمیایی ایشان آن قدر زیاد بود که به شهادت ‌رسید. لحظه‌ای بسیار دشوار و جانسوز بود.

آن روز  زمانی که ما می‌خواستم آن‌ها را پشت خط بیاورم؛ شاید حدود 4-5 ساعت طول کشید. می‌گفتم خدایا چرا دکتر نیستم تا بتوانم تاول و زخم خردل بر پوست هم رزمانم را درمان کنم.اتفاقی که آنجا افتاد انگیزه  و دلیلی شد که پزشک شده و پایان‌نامه‌های دورۀ طب عمومی و تخصص‌ام را به عوارض پوستی جانبازان شیمیایی اختصاص دهم. پایان‌نامه دوران دکتری من در مورد عوارض پوستی در اثر گاز خردل در 800 تن از جانبازان شیمیایی است. چون برای من مهم بود که بدانم چطور می‌شود عوارض بمباران شیمیایی را درمان کرد. بیشتر مقالات علمی ام در خصوص عوارض پوستی جانبازان شیمیایی کشور است. چون مطالعات کمی در این مورد شده بود، کسی هم دنبال این قضیه نمی‌رفت.

از چه زمانی به‌عنوان نیروی عملیاتی به جبهه رفتید؟

در سال 66 و 65 بود.

 

در این مدت شما تنها در عملیات فاو شرکت کردید؟

عملیات دیگری هم بود که در منطقه آلواتان در غرب کشور اتفاق افتاد که در واقع پاتک دشمن به نیروهای ما بود و ما دفاع می‌کردیم. منطقه‌ای بود که تعدادی از رزمندگان ایرانی را گرفته بودند و در زندانی به نام «زندان دُلتو»، حبس کرده بودند. البته بعد از این قضیه، عراق آنجا را بمباران کرد. این مناطق دست کردها بود. برای آزادسازی و بررسی به‌اتفاق فرمانده‌مان آقای ده بیگی و فرمانده یکی از گردان های ارتش با راهنمایی نیروهای اطلاعات به منطقه اعزام شدیم تا مسیر حرکت رزمندگان را در دل کوهستان‌های آلواتان و دلتو بررسی نماییم. که به‌وسیله نیروهای کومله و دمکرات محاصره شدیم. روز بسیار سختی بود چون اسارت ما قطعی بود. 2 نفر از دوستان ما شهید شدند تا بتوانیم با همکاری نیروهای محلی مسیر آزادی را طی کنیم.

یادم هست در بازگشت در مسیر جاده‌ای لاندیوری با پلاک معمولی آوردند و قرار شد تنهایی از آلواتان به سمت پیرانشهر بروم. تا کمتر مورد توجه تک تیرانداز های کومله باشم.  

Picture

 

از عملیات هایی که در آن شرکت داشتید خصوصاً فاو که این‌قدر اهمیت داشت، خاطره‌ای دارید؟

ما بعد از این عملیات، یعنی در سال 65 وارد فاو شدیم. آن موقع عراق دائما حمله می‌کرد که فاو را پس بگیرد.

کسانی که در فاو دچار عوارض شیمیایی شدند، کسانی بودند که با انواع مختلفی از گازها مواجه شده بودند؛ هم گاز خردل بود، هم گاز خون و هم گاز اعصاب. این‌طور بگویم که ما پاتک‌های شیمیایی دشمن را خیلی خوب تجربه کردیم. هر وقت که عراق می‌خواست جایی را تصرف کند، حتماً از گاز اعصاب یا گازهای خفه‌کننده استفاده می‌کرد. علتش این بود که در عرض یکی، دو ساعت همه‌کسانی که در آن منطقه بودند، کشته می‌شدند و اثر گاز هم فقط برای  همان 4-3 ساعت اول بود و پس از گذشت این زمان اثرش از بین می‌رفت. یعنی اگر کسی در 4-3 ساعت اول دوام می‌آورد، می‌توانست بدون عارضه جسمی به زندگی ادامه دهد و به‌عنوان یک نیروی رزمنده در جبهه بماند. ولی اگر قرار بود کسی آسیب ببیند، آسیبش در همان 4-3 ساعت بود، یعنی یا شهادت یا ادامه زندگی بدون هیچ مشکلی. هدف عراق در استفاده از گاز اعصاب این بود که همه کشته شوند و بعد از گذشت 4 یا 5ساعت، بیاید آن جا را تصرف کند. بدون این که نیروهایش تحت تأثیر عوارض گاز اعصاب آسیب ببینند. ما می‌دانستیم وقتی گاز اعصاب می‌زند، می‌خواهد حمله کند. برعکس هر وقت گاز خردل می‌زد،(گاز تاول‌زا به آن می‌گفتند .

Picture

 

 معنی‌اش این بود که نمی‌تواند پیشروی کند و تنها می‌خواهد از نیروهای ایرانی تلفات بگیرد. یعنی خطوط پشتیبانی، عملیاتی، درمانی و نیروهایی که باید این مجروحین را جابه‌جا کنند، همه درگیر می‌شوند. بنابراین گاز خردل نشان از آن بود که عراق لااقل تا چند روز قصد حمله ندارد .گاز خردل خصوصیتش این است که تا مدت‌ها در محیط باقی می‌ماند، یعنی ممکن است تا روزها و شب‌ها، حتی ممکن است تا یک ماه هم باقی بماند. در اثر گاز خردل چه اتفاقی می‌افتد؟ در طول روز تبدیل به گاز می‌شود، همه‌کسانی که در محیط هستند گاز را تنفس می‌کنند، آرام‌آرام ریه‌هایشان آلوده و درگیر می‌شود. در طول شب دوباره این گاز تبدیل به مایع می‌شود یعنی در 18 درجه سانتی گراد به مایع تبدیل می‌شود و در خاک نفوذ می‌کند. دوباره روز که هوا گرم می‌شود، تبخیر می‌شود و مجدداً آسیب ریوی خاموش آن با تنفس آغاز می‌شود. به همین علت در مطالعاتی که بعدها انجام دادیم ثابت نمودیم خردل در هوای گرم جنوب همواره به شکل گاز بوده و آثار ریوی آن بارزتر از آثار پوستی بوده اما در غرب به دلیل آب و هوای سرد و خشک بیشتر به شکل مایع در خاک، زمین و اشیاء جای می‌گرفت و به همین دلیل امکان تماس و عوارض پوستی در دوره‌های طولانی‌مدت بیشتر بود. این نکاتی بسیار مهمی از سلاح های شیمیایی بود که در طول جنگ و بعد آن به‌دست آوردم. 

 

Picture

اوایل جنگ ما تجربه این موضوع را نداشتیم، به همین خاطر خیلی‌ها در منطقه، خصوصاً در منطقه‌ی عملیاتی فاو، در طول روز آرام‌آرام از تبخیر گاز خردل آسیب ‌دیدند، ولی ممکن بود اثر جدی در خود احساس نکنند. بنابراین آلان ممکن است کسانی باشند که آسیب‌دیدگی‌شان از گاز خردل زیاد باشد، اما اگر از آنها سؤال کنید آیا شیمیایی شده‌اید، به یاد ندارند که چه اتفاقی برایشان افتاده است.

وقتی عراق به حلبچه حمله می‌کند، شهر را با گاز خفه‌کننده یا گاز اعصاب بمباران می‌کند. ولی اطراف شهر را گاز خردل می‌زند. چون اطراف شهر نیروهای ایرانی بودند؛ می‌دانست که نمی‌تواند به آنها حمله کند. پس اطراف شهر را با گاز خردل بمباران کرد که آنها با جابه‌جا کردن مجروحین‌ و درمانشان درگیر شوند. داخل شهر را با گاز خفه‌کننده بمباران کرد که همه کردها را به شهادت برساند که همین اتفاق می‌افتد؛ 5000 نفر شهید می‌شوند. اینها را که عرض خاک‌پوشنم برای آن هست که بدانیم فقط ذکر خاطرات جنگ و عملیات کار مهمی نیست بلکه بازخوانی جنگ و آنالیز آن دیگر وظیفه مهم رزمندگان هست که از خود جنگ مهم‌تر هست زیرا موجب تجربه و افزایش علوم دفاعی ما می‌شود. جنگ نابرابر تروریستی  بیش‌ازپیش ما را به این ضرورت آشنا می‌کند که دشمن از هر حربه‌ای برای آسیب به این کشور استفاده می‌کند.

 

شما سال 64 کنکور دادید. نتیجه چه شد چه سالی وارد دانشگاه شدید؟ هم زمانی جبهه و دانشگاه باعث توقف یکی از این دو مهم برای شما نشد؟

سال 64 که در کنکور شرکت کردم، می‌خواستم قطعاً پزشکی قبول شوم. یادم است رتبه‌ای که آن زمان آورده بودم هزار و خرده‌ای بود. به رشته‌های پیراپزشکی یا رشته‌های دیگر پزشکی می‌خورد، ولی خود رشته پزشکی قبول نمی‌شدم. با خودم گفتم من که دارم می‌روم جبهه، درس هم که حالا معنی ندارد، با این رتبه هم نمی‌توانم قبول شوم. از جبهه که برگردم دانشگاه هست. برای همین سال 65 مجدد در کنکور شرکت کردم. سال 65 که در کنکور شرکت کردم، رشته پزشکی قبول شدم. اما چون دوست داشتم باز هم در جبهه باشم، 6 ماه تحصیلات خودم را دیرتر شروع کردم. یعنی همه مهرماه سر کلاس‌ها بودند، من ترم بهمن‌ماه سر کلاس آمدم. دلیل اصلی‌اش این بود که 18/6/66 مجروح شدم؛ درست زمانی که باید سر کلاس حاضر می‌شدم. در نتیجه دور تحصیل طب عمومی ام را از بهمن‌ماه 1366 شروع کردم.

در این مدت بین رفت و آ مدتان به جبهه، چطور تحصیل کردید؟ امتحاناتتان را کجا می‌دادید؟

آن زمان خیلی حالم خوب نبود، یعنی کسالت داشتم، جمجمه‌ و دنده‌ام دچار شکستگی شده بودند. زیاد که فعالیت می‌کردم به‌خصوص فعالیت فکری، دچار ضعف و خستگی  می‌شدم و سردرد می‌گرفتم. به همین خاطر دائم بین تهران و شهرستان قائم‌شهر که خانه‌مان بود، رفت‌وآمد می‌کردم. الحمدالله با کمک پزشک‌ها و تلاشی که خودم کردم، وضعیتم بهتر شد و تغییر کرد، اما به این معنی نبود که اصلاً مشکلی نداشته باشم. اما به‌مرور زمان شرایطم خیلی بهتر شد.

 آن زمان تازه ازدواج‌کرده بودم. سال 66 عقد کردم. همان سالی که مراسم ازدواجم برگزار شد، به همسرم گفتم که بعد از عقد باید به کردستان بروم؛ آرزویم این بود که در آن مناطق هم حضورداشته باشم.

 بنابراین اواخر خردادماه یعنی دو روز پس از برگزاری مراسم عقد، به غرب اعزام شدم. آن موقع اعتقاد داشتم تا زمانی که جنگ مسئله اصلی کشور است، پرداختن جدی به مسائل دیگر جایز نیست.

موضوع جنگ فقط جنگیدن بین دو گروه ایرانی و عراقی نبود، حسم این بود که جنگ ما، جنگی اعتقادی و دینی است. چون واضح بود همه‌کسانی که با انقلاب اسلامی ایران دشمن بودند پشت سر عراق و صدام بودند.  هنوز هم اعتقادم این است. اگر دینمان را حفظ کنیم، اخلاق‌، رفتار و کردارمان که همه در دین خلاصه‌شده، بیمه و تضمین می‌شود. یعنی همه فعالیت‌هایی که منبعث از دین است، حفظ می‌شود.

اگر وصیت‌نامه شهدا را بخوانید، ملاحظه می‌فرمایید 90 درصد شهدا در وصایای خود می‌گویند ما برای حفظ دینمان و در راه خدا به جبهه رفتیم. شاید حدود 10 درصد گفته‌اند ما برای حفظ مملکت رفتیم. جایگاه دین به اندازه‌های رفیع است، که اگر برای حفظ دینمان قوطی بلندش، یعنی برای همه‌چیزمان تلاش کرده‌ایم؛ حفظ مملکت‌، حفظ ناموس‌، حفظ آب و خاک‌، حفظ علم‌، یعنی برای همه اینها دفاع می‌کنیم.

چه سالی فارغ‌التحصیل شدید؟

سال 1373، طب عمومی.

دوران تحصیلتان به خاطر مجروحیت طولانی نشد؟

چرا، حدود شش ماه طولانی شد.

چه سالی برای تخصص قبول شدید؟

سال 73 که با عنوان طب عمومی فارغ‌التحصیل شدم، حدود 6 سال به‌عنوان پزشک اورژانس کار می‌کردم؛ مطب نداشتم. در تمام دوران زندگی ، حتی یک روز هم مطب نداشتم. 6 سال در بیمارستان قائم‌شهر به‌عنوان پزشک اورژانس مشغول بودم. سال 78 تصمیم گرفتم که دوران تخصصی را شروع کنم. به همین خاطر شروع به درس خواندن کردم، خاطره‌ای که فراموش نمی‌کنم لحظه امتحان دستیاری بود. سئوالات را توزیع کرده بودند پس از قرائت قرآن اجازه پاسخ به سئوالات دادند. نمی‌دانم چه شد.

خبر قبلی - خبر بعدی صفحه مناسب چاپ پیشنهاد این صفحه از این خبر یک pdf بساز


سایر خبرها
۱۳۹۶/۹/۲۵ ۱۲:۲۰:۰۰ - چهارمین جلسه کمیته فرهنگی واطلاع رسانی ایثارگران برگزار شد.
۱۳۹۶/۹/۲۱ ۱۶:۴۰:۰۰ - جلسه کمیته رفاهی ایثارگران دانشگاه با حضور مدیر امور ایثارگران و سایر اعضاء روز سه‌شنبه مورخ 21 / 9 / 96در سالن شورای دفتر امور ایثارگران برگزار شد.
۱۳۹۶/۹/۲۰ ۱۳:۴۰:۰۰ - دیدار وزیربهداشت ورئیس دانشگاه ومدیر امور ایثارگران با جانباز 70 درصددوران دفاع مقدس دکتر علیرضا مردانی
۱۳۹۶/۹/۱۹ ۱۴:۴۹:۴۳ - مراسم هفتمین روز شهادت ، شهیدمنصور عباسی هفشجانی
۱۳۹۶/۹/۱۴ ۹:۴۰:۰۰ - میلاد حضرت رسول اکرم و امام شیعیان امام جعفر صادق مبارک

 

وبساز : منصور سرلک

شماره تماس : 09127769108