آدرس : خیابان طالقانی نبش غذادارو  -    تلفن تماس : 66475055

  • Cougar

    متن تصویر

  • Lions

    متن تصویر

  • Snowalker

    متن تصویر

  • Howling

    متن تصویر

  • Sunbathing

    متن تصویر

یک لرن مرجع تخخصی وبلاگ نویسان
مصاحبه دکتر محسن پرویز - اخبار عمومی - اخبار : ایثارگران دانشگاه علوم پزشکی تهران
اطلاعیه
داوطلبین گرامی لطفا قبل از طرح سوال جدید سوالات موجود در آرشیو سوالات را با دقت مطالعه نمایید زیرا به سوالات تکراری پاسخ داده نمیشود.
اخبار عمومی : مصاحبه دکتر محسن پرویز
فرستنده مهمان در تاريخ ۱۳۹۴/۱/۱۶ ۱۱:۰۰:۰۰ (873 بار خوانده شده)

Picture
دفتر امور ایثارگران این بار با دکتر محسن پرویز معاون فرهنگی دانشگاه علوم پزشکی تهران به گفت وگو نشست.



با یک دست اسلحه، یک دست کوله‌ی امداد
گفتگوی خواندنی دکتر محسن پرویز از خاطرات فعالیت در واحد تبلیغات و پزشک یاری در جبهه

صندلی های چیده شده در راهرو و کنار اتاق، نشان می‌دهد دکتر «محسن پرویز» قرار است از دانشجویانشان امتحان بگیرند. ایشان به گرمی پذیرایمان می‌شوند.
دکتر محسن پرویز، مدتی معاون فرهنگی وزارت ارشاد بوده‌اند و در حال حاضر نیز مسئولیت معاونت فرهنگی دانشگاه علوم پزشکی تهران را به عهده‌دارند. عضو هیئت مو سس و هیئت‌مدیره انجمن قلم است و  نوشتن داستان را از دوران دبیرستان آغاز کرده، هنوز هم با داشتن مشغله‌ی فراوان، دستی به قلم دارد. در دوران جنگ نیز معاون و مسئول واحد تبلیغات لشکر 27 محمد رسول‌الله(ص) بوده اند و در عملیات های مختلفی به‌عنوان پزشک‌یار و نیروی تبلیغاتی حضورداشته‌اند. در اتاق کار ساده‌ی ایشان به گفتگو نشستیم. آن چه در ادامه می‌خوانید حاصل گفتگوی ما با ایشان در رابطه با خاطرات دوران جنگ، دغدغه‌های ایثارگران و ایثارگری است.

در ابتدای گفتگو لطفاً معرفی کوتاهی از خودتان داشته باشید.
متولد تهران هستم. دوران دبستان و راهنمایی را در مدرسه‌ی «یکان» و «فرزین» گذرانده‌ام و در دوران دبیرستان به مدرسه‌ی «دکتر نصیری» رفتم و سال‌های دوم تا چهارم را در «دبیرستان خزائلی» خواندم. انقلاب که شد، کلاس دوم دبیرستان بودم و سال 1360 که فارغ‌التحصیل شدم، سالی بود که دانشگاه در آن وقت تعطیل بود و نمی‌شد کنکور داد.
دیپلم ریاضی دارم و زمانی که امکان کنکور برایم فراهم شد، در جبهه بودم و انگیزه‌ای هم برای ادامه‌ی تحصیل نداشتم. اواسط سال 1363 تصمیم گرفتم که وارد دانشگاه شوم. سال 1364 کنکور دادم و در رشته پزشکی دانشگاه شهید بهشتی قبول شدم. دوره‌ی عمومی را در دانشگاه شهید بهشتی خواندم و برای تخصص علاقه‌مند بودم ژنتیک‌شناختی بخوانم. آن زمان این رشته در کشور نبود و برای گرفتن بورس تحصیلی ام موافقت اولیه‌ای صورت گرفت. بااین‌حال مایل نبودم برای تحصیل به خارج بروم. در ایران ماندم و فیزیولوژی خواندم.

اولین بار در چه سنی به جبهه رفتید؟
اولین باری که به جبهه رفتم، بعد از دوران دیپلمم بود. یعنی در سال 59 که جنگ آغاز شد، من سال سوم دبیرستان را تمام کرده بودم. اولین بار در عملیات فتح المبین شرکت کردم. پس از آن به دفعات به جبهه رفتم
Picture

آموزش‌دیده بودید؟
بله. آموزش هم دیده بودم ولی به‌عنوان نیروی تبلیغات به جبهه رفتم. اما شب عملیات، با تیپ 7 ولی‌عصر به منطقه‌ی عملیاتی رفتیم. مرحله‌ی سوم عملیات فتح المبین؛ که در واقع، آزادسازی پایگاه‌های موشکی بود.
Picture




در کدام عملیات ها شرکت داشتید و در کدام گردان و دسته بودید؟ و آیا تیپ 7 ولی‌عصر متعلق به استان تهران بود؟
خیر. مربوط به استان خوزستان بود. ما برای کار تبلیغات به جبهه رفته بودیم. عملیات فتح المبین در واقع شکل‌گیری اولین کانون های تبلیغاتی در جبهه به طور جدی بود. شب عملیات هر کداممان به یک تیپ رفتیم.
Picture
بعد از این عملیات، از عملیات والفجر مقدماتی تا قبل از عملیات بدر به طور مستمر در جبهه بودم.  بعد برگشتم و درس خواندم و کنکور شرکت کردم. بعد از قبولی در دانشگاه، در عملیات های مختلفی حضور داشتم؛ از عملیات والفجر8 به بعد. اسم عملیات ها را کامل به خاطر ندارم. کربلای پنج، مرصاد، نصر 7 و ... .



هنوز هم با دوستان  دوران جنگ ارتباط دارید؟
هر از گاهی، بله. دوستان جبهه دو دسته و شاید هم سه دسته می‌شوند. یک دسته از دوستان دوران جنگ من، در واحد تبلیغات بودند و یک دسته هم بچه‌هایی بودند که در جبهه باهم بودیم و گاهی می‌بینمشان و ارتباطی دورادور باهم داریم. البته مدتی را هم در تبلیغات لشگر 27 محمد رسول‌الله(ص) فعالیت کردم و دوستان دیگری هم آن جا داشتم.یک گروه هم بچه‌هایی هستند که کادر اصلی لشکر را تشکیل می‌دادند و در عملیات ها می‌دیدمشان و باهم نزدیک بودیم. تعدادی‌شان شهید شدند. عده‌ای هم بچه‌های گردان 8 قدیم سپاه بودند که این‌ها فرماندهان بخش‌هایی از لشگر حضرت رسول(ص) را تشکیل می‌دادند. مثل شهید احمد نوزاد، شهید حاج امینی، نصرت‌الله اکبری، جعفر محتشم و ... که گاهی می‌بینمشان
Picture Picture.Picture
گروه سوم هم بچه‌های دانشگاه و کادر پزشکی بودند که بعد از ورود به دانشگاه با این افراد آشنا شدم

در تمام مدتی که در این عملیات ها شرکت داشتید، چند بار دچار مجروحیت شدید؟
من مجروحیت ناشی از تیر و ترکش نداشتم. یکی دو بار با اصابت ترکش زخم سطحی برداشتم. اما در جبهه سه بار تصادف کردم که آثارش در صورتم هست؛ بینی ام شکست.

چون می‌خواهیم خاطرات ایثارگران را هم جمع‌آوری کنیم، از شما خواهش می‌کنم اگر خاطره‌ی پُررنگی از این دوران در ذهنتان مانده است، برایمان بگوئید؟
خاطرات بسیاری از جبهه دارم. بخشی از خاطراتم در کتابی با عنوان «کاروان لاله ها» (انتشارات امیرکبیر؛ 1379) چاپ شد.
در عملیات فتح المبین تقریباً از سر شب به سمت منطقه‌ی عملیاتی به راه افتادیم. درست ساعتی که ماه طلوع کرد، به مواضع عراقی‌ها رسیدیم. این عملیات چند نکته‌ی بسیار قابل‌توجه و جالب داشت. به نظرم این عملیات یک عملیات ویژه-ای در جنگ

PicturePicture

بود.یکی از نکات ویژه و قابل‌بحث عملیات، شکل مقاومت عراقی‌ها بود؛ که تقریباً مقاومتی نکردند و آماده فرار بودند. یعنی ابتدا که رخ به رخ شدیم، سه گلوله شلیک کردیم. به نیم ساعت نرسید که در تاریکی شب، چند تانک دشمن به سمت ما آمد. عراقی‌ها در تاریکی شب و در دو سه تا از سنگرهایشان به سمت ما تیراندازی می‌کردند که بچه‌ها با آر.پی.جی به سمتشان  شلیک کردند. این که آر.پی.جی به هدف خورد یا نه، معلوم نشد. ولی عراقی‌ها فرار کردند.
برای این که به اهداف برسیم، تا صبح پیاده‌روی کردیم. مسیر را هم خوب بلد نبودیم. من و یکی، دو نفر از بچه‌ها از فرماندهان گردان و گروهان آن تیپ، خواستیم منور بزنند و مسیر را معلوم کنند؛ که به چه سمتی باید برویم

صبح، عراقی‌ها دسته‌دسته آمدند و خودشان را تسلیم کردند؛ داخل سنگرها بودند و مقاومت نکرده بودند. این تعداد کثیر تا صبح صبر کردند و بعد تسلیم شدند. شاید این قضیه در جنگ، اصلاً تکرار نشد. به خاطر ندارم و نشنیده‌ام در طول جنگ حوادث مشابهی اتفاق افتاده باشد. در عملیات فتح المبین، خط دفاعی عراق به‌طوری توسط نیروهای ما شکسته شده بود که اگر بلافاصله نیرو می‌رسید و کشور در خدمت جنگ بود، می‌توانستیم تا هر جا که می‌خواستیم جلو برویم.رسماً نیرویی برای مقاومت وجود نداشت و انگیزه‌ای برای مقاومت نداشتند. حالا این‌ها را با مسائلی که در کربلای 5 اتفاق افتاد، مقایسه می‌کنم. عراق در یک تکه جا در شلمچه، آن چنان آتش می‌ریخت که سه راهی ای که بچه‌ها برای رسیدن به خط باید از آن عبور می‌کردند، به سه راهی شهادت معروف شده بود. در آن جا شاید از گردان 300 نفره، یک سومشان شهید و مجروح می‌شدند؛ بس که عراقی‌ها روی سر رزمنده‌ها آتش می‌ریختند

PicturePicturePicture.

 ونکته‌ی برجسته‌ای که شاید خیلی وقت‌ها از آن غفلت می‌شود، بحث حضور نیروهای درمانی در جبهه است. چون تجربه ی سه گونه حضور در جبهه را به‌عنوان «خبرنگار و نیروی تبلیغاتی، نیروی رزمنده و همچنین نیروی درمانی» دارم، می‌توانم بگویم واقعاً کاری را که نیروهای درمانی در جبهه انجام می‌دادند، اصلاً قابل‌مقایسه با سایر کارها نیست! مثلاً خیلی بی مقدمه به یک تیم اضطراری می‌گفتند فردا شب بیایید فلان جا. معلوم هم نبود که چه طور قرار است آن‌ها را به محل ببرند؛ با ماشین یا قطار یا ... .گاهی اوقات که اعزام شب انجام می‌شد، اگر صبح با اتوبوس می‌رسیدند و عملیات شب قبلش شروع شده بود، صبح که می‌رسیدند، لباس‌ها را در می‌آوردند و در اورژانس‌ها و درمانگاه منطقه‌ی عملیاتی، شروع به‌کار می‌کردند. شکل کار هم قابل‌مقایسه باکارهای پشت جبهه نبود. گاهی هواپیما بمباران می‌کرد یا تهاجم شدید صورت می‌گرفت. به گونه‌ای مجروح می‌آوردند که در اورژانس Picture
و حتی بیرون اورژانس جا نبود تا مریض ها را بخوابانند. این موضوع هم به لحاظ روحی تأثیر بسیار منفی روی درمانگر می‌گذارد و هم خستگی ناشی از بی‌خوابی و کار و هم آمادگی نداشتن برای قرار گرفتن در این موقعیت.
مثلاً ما برای عملیات والفجر4 چیزی نزدیک به دو، سه ماه در قلاجه ماندیم و نیروهای رزمی در آن جا تمرین می‌کردند، نماز می‌خواندند و آمادگی روحی پیدا می‌کردند. این آمادگی در این شرایط برای پزشکان و کادر پزشکی رخ نمی‌داد و فرد یک دفعه از کنار خانواده به منطقه می‌رفت و وارد یک کار سنگین شبانه‌روزی می‌شد. از بابت خستگی جسمی هم که واقعاً قابل‌مقایسه باکار در بیمارستان های شهری نبود. شیفت ها هشت ساعته بود؛ 6 صبح تا 2 بعدازظهر، 2 تا 10 شب و 10 شب تا6 صبح. یعنی شبانه‌روز به سه شیفت تقسیم می‌شد و هر کس دوازده ساعت، دست کم،کار می‌کرد. مسلم است که در این هشت ساعت استراحت، باید می‌خوابیدند تا برای شروع شیفت کاری انرژی داشته باشند. سنگری که می خوابیدند، محل رفت‌وآمد بود؛ جای مجزایی برای استراحت نداشتند. در اورژانس وقتی مجروح زیاد بود، همه را احضار می کردند و بعد از 10 یا 15 روز کار این‌چنینی، افراد برمی‌گشتند.Picture

من در آن ایام به‌عنوان پزشک‌یار به جبهه رفته بودم؛ دانشجو بودم. پانزده الی بیست روز می‌رفتیم و برمی‌گشتیم. این مدت را از درس عقب می‌افتادیم و تسهیلات ویژه‌ای هم برای ما وجود نداشت. یک وقتی برگشتیم، درست دو هفته‌ی بعد از آن امتحانات شروع می‌شد. این شرایط فشار زیادی بر کسانی که به‌این‌ترتیب به جبهه می‌رفتند، وارد می‌کرد. دراین‌باره خاطره‌ی تلخی دارم.برای عملیات والفجر هشت

به جبهه رفته بودیم.   زمانی که از جبهه برگشتیم، نPictureزدیک یک ماه و نیم الی دو ماه از موعد اعزاممان به جبهه گذشته بود. آن ترم کلاس معارف هم داشتیم. استاد درس معارف، یک عزیز روحانی  بودند. ایشان

بدترین برخورد را با ما کردند. ایشان شروع کرد به Pictureحضوروغیاب دانشجویان. زمانی که به اسم من و چند نفر از دوستانم رسید، نگاهی کرد و گفت:«غیبت شما بیش از حد مجاز است.» گفتم:«من جبهه بودم حاج آقا!» گفت:« باشد، بالاخره غیبت کرده ای.» گفتم:«من نامه ی آموزش را برای تان می آورم.» ولی دوباره گفت:«از درس عقب افتاده ای و این قابل جبران نیست.» حال بماند که نامه آموزش را برایشان آوردم.
زمان امتحان کاملاً به درس مسلط بودم و ایشان امتحان را تشریحی گرفتند. جواب سؤالات را به‌صورتی کامل و دقیق نوشتم. هیچ کم نداشت. موقع اعلام نتایج دیدم به من نمره‌ی 17 داده‌اند. به ایشان مراجعه کردم و گفتم:«چرا این نمره را به من داده اید؟ من که همه چیز را نوشته بودم!» گفت:«من که گفتم شما بعضی جلسات غیبت داشته ای!» گفتم:«غیبت من موجه بود!» گفت:«باشد! من سه نمره از کسانی که غیبت داشته اند، کم کرده ام!»
به همه‌ی دوستانم که باهم در جبهه بودیم، سه نمره کم داده بود؛ دقیقاً به خاطر غیبت موجهی که داشتیم! 

علتش چه بود؟ مگر در زمان جنگ قانونی نبود که تمامی دانشجویان پزشکی و پزشکان یک دوره‌ی موظف یک ماهه را باید در جبهه‌ها حضورداشته باشند؟
نه، اصلاً! اجباری نداشتیم و همه به اختیار رفته بودیم. حضور در مراکز درمانی جبهه‌ها، برای پزشک‌ها و انترنها، سالی یک ماه، اجباری بود نه برای دانشجویان.

از دورانی که به‌عنوان پزشک‌یار در جبهه بودید، خاطره‌ای دارید؟ به طور مثال از بمباران بیمارستان یا کشته و مجروح شدن پزشکان.Picture
این موضوع در جبهه‌ها بسیار اتفاق می‌افتاد. بخش زیادی از خاطرات این‌چنینی مربوط به عملیات کربلای 5 است.
چیزی که خیلی در ذهنم مانده، در آن عملیات، مریض های سختی بودند که بستری کرده بودیم. بعضی‌هایشان خاطرم هست.
در بقیه عملیات ها هم شرایط گاهی سخت می‌شد. در عملیات نصر7، بیمارستان صحرایی را در منطقه‌ی ناامنی درست کرده بودند. اولین شهری که سر راه ما بود، بانه بود. مجروحانی که نیاز به جراحی داشتند، باید به بانه می‌بردیم. آن جا هم اتاق جراحی داشتیم. در روز بالگرد می‌آمد و مریض‌ها را منتقل می‌کردند. جاده هم برقرار بود؛ البته در روز. شب‌ها ناامن بود.
مجروحی داشتیم که گلوله خورده بود به سرش و احیاءش کردند. مسئول اورژانس گفت:« باید او را شبانه به بیمارستان منتقلش کنند. اگر بماند برایش مشکل ایجاد می شود». یک کُرد محلی اعلام آمادگی کرد که این مریض را با آمبولانس منتقل کند. در کادر درمانی یک عده پرستار هم داشتیم که در همان طرح اجباری‌شان آمده بودند و تقریباً آمادگی نداشتند که در طول مسیر با این مجروح  همراه شوند. هنوز دستگاه‌های تنفسی که حالا در آمبولانس‌ها هست، نداشتیم.
 باید مجروح را می‌رساندیم. برای این کار دو نفر پرستار لازم بود. یکی از آن‌ها که شخص وجیه تری بود، گفت:«من می روم.»، و من هم با او همراه شدم. زخمی، نیم ساعت مانده بود که به بانه برسیم، شهید شد. ما این مسیر را با تمام خطراتش طی کردیم، ولی باز هم نشد و او شهید شد.
گاهی به ازای قبول خطرات، این مسائل هم پیش می‌آمد. مخصوصاً در غرب این مساله شدیدتر بود. روزها وقتی می خواستند بیماران را منتقل کنند، چون جاده پر پیچ و خم بود، گاهی بخش‌هایی از جاده در دید دشمن قرار می‌گرفت. شب‌ها هم که امنیت نبود. واقعاً سخت بود.

پس از جنگ، کسانی که در آن دوران دچار مجروحیت شدند، به‌عنوان ایثارگر میان مردم برگشتند. شما چه پیشنهادی برای حل مشکلات ایثارگران دارید؟
سؤال  سختی پرسیدید. کسانی که در جبهه بودند، مثل همه مردم بودند. از این بابت هیچ فرقی با دیگران ندارند. بهترین کاری که کسانی که مجروح و جانباز شدند، می‌توانند انجام دهند این است که تصور کنند حتی اگر جبهه هم نرفته بودند، ممکن بود این اتفاق

PicturePicture

برایشان بیفتد، جراحتی به آن‌ها وارد و شرایط سختی برایشان ایجاد شود.اغلب کسانی که در جبهه بودند، تصور هم نمی‌کردند که بعدها تسهیلاتی برایشان در نظر گرفته شود. در جبهه این
فضا وجود نداشت. دوستانی که داوطلبانه رفته بودند، کسانی که از نزدیک می‌شناختمشان و کسانی که از دور با آن‌ها آشنا بودم، اصلاً فضای ذهنی‌شان این‌طور نبود و الآن هم دنبال این مسائل نیستند؛ مثل همه مردم.

چه طور می‌توان فرهنگ و تفکری که رزمندگان در جبهه‌ها به وجود آوردند، به نسل های بعد منتقل کرد؟
انتقال فضاهای معنوی کار بسیار سختی است. فکر نمی‌کنم بشود این کار را انجام داد. از طرفی  تصور ما نسبت به فضای موجود نیز تصور درستی نیست.
زمانی که جنگ شروع شد، کسانی که به جبهه آمدند و داوطلبانه حضور پیدا کردند، همه انسان های متعهد، مو من و باسابقه‌ای پاک نبودند. تنها، تحولی در آن‌ها اتفاق افتاد و این تحول، باعث شده بود تعداد زیادی از رزمنده‌های ما بدون هیچ چشم‌داشتی جبهه را انتخاب کنند و تَرک فضای جبهه برای آن‌ها راحت نبود! البته در این زمینه هم نباید اغراق کنیم. گاهی طوری نشان می‌دهیم که گویی همه افرادی که در جبهه بودند، کسانی بودند که سابقه‌ی نادرستی داشتند؛ این‌طور نبود! از هر قشری از جامعه در جبهه حضور داشتند؛ چه به لحاظ رده‌های سنی مختلف، چه به لحاظ سوابق قبلی و تحصیلی.
وقتی فضا، فضای ایثارگری می‌شود، ممکن است تعداد کسانی که متحول و در این فضا حاضر  شوند، بیش از آن چیزی باشد که ما در شرایط عادی جامعه تصور می‌کنیم. من فکر می‌کنم حالا هم تعداد کسانی که آمادگی ایثارگری دارند، کم نیست. باید نگاهمان را به این موضوع قدری عوض کنیم. اما این که بخواهیم آن فضا را منتقل کنیم، بسیار کار سختی است. تا به حال هم خیلی در این کار موفق نبوده‌ایم.  چون فضا قابل انتقال نیست؛ می‌توانیم توصیف کنیم، ولی این توصیف آن فضا را منتقل نمی‌کند. چطور می‌شود این فضا را منتقل کرد؟! فضایی که کسانی قرار است تا ساعتی دیگر از دنیا بروند و خودشان را مهیای این موضوع کرده‌اند. نمی‌ترسند، آماده‌اند و آن را پذیرفته‌اند. این را چه طور می‌شود انتقال داد؟! واقعاً قابل انتقال نیستPicture

در حال حاضر  چه توصیه‌ای به هم رزم‌هایتان دارید؟
بگذارید قبل از این که پیامی برای هم رزمان داشته باشم، این موضوع را طور دیگری بیان کنم. عده‌ای از کسانی که در جبهه‌ها جنگیدند، وقتی برگشتند وارد روزمرگی زندگی شدند و شاید بعضی‌هایشان روحیات زمان جنگ را ترک کردند و تغییر کردند. به‌طوری که حتی تصورش سخت است که روزی او چه طور انسانی بوده است. حتی در دوران جنگ هم عده‌ای که مقطعی را در جبهه‌ها گذراندند، جبهه را رها کردند؛ ممکن بود به‌واسطهٔ دیدن صحنه‌های دل خراش، تحول روحی منفی در آن‌ها ایجاد شده باشد و به دنبال مسائل مربوط به زندگی روزمره باشند. حفظ روحیه‌ی آن زمان یک طرف این ماجراست. ولی این به آن معنی نیست که اگر آن زمان با شلوار نظامی در شهر رفت‌وآمد می‌کردیم، حالا هم همان طور در جامعه حاضر شویم. به لحاظ زندگی شخصی هم همین‌طور است؛ آن زمان طور دیگری زندگی می‌کردیم و حالا زندگی‌مان با پیش‌ازاین فرق دارد.

Pictureهمه‌ی تلاشمان باید این باشد که رویه‌ی کلی، همان رویه‌ای باشد که بچه‌ها در جبهه داشتند و به دیگران هم این رویه را توصیه و یادآوری کنیم. هدف اصلی، زندگی دنیایی نیست. روزی انسان از دنیا خواهد رفت. بنابراین  باید تلاش کنددستش خالی نباشد و این مستلزم آن است که اقدامات مثبتی در زندگی انجام داده باشد. اگر تمام‌کارهایی که در زندگی انجام داده، تنها برای خودش باشد، طبیعتاً دستانش از آن چه که می‌تواند با خود ببرد، پر نمی‌شود. کارهایی که انسان برای خودش انجام می‌دهد، نهایتاً در این دنیا برای خودش باقی می‌ماند و دیگر به آن طرف نمی‌رسد. باید قدری فراتر از این عمل کرد.
گاهی می‌بینم گروهی از دوستان ایام جبهه، تغییر  شرایط را توجیه کارهایشان  قرار می‌دهند. همین یکی، دو روز گذشته در یکی از صفحات شبکه‌های اجتماعی، توسط یکی  از کسانی که می‌شناسم، اعداد و رقم های اغراق‌آمیز و دروغی منتشر شده بود که فلانی و فلانی آن قدر دزدی کرده‌اند! و ضرب و تقسیمی هم انجام داده و در انتها به این نتیجه رسیده بودند که به ازای هر ایرانی 220 میلیون تومان دزدی صورت گرفته است! معمولاً یادداشتی زیر این مطالب نمی‌نویسم، ولی دیگر طاقت نیاوردم و برای کسی که این مطلب کذب را نوشته بود، نوشتم انسان باید به عقل خودش رجوع کند. این رقم برابر است با 70 هزار دلار برای هر نفر ایرانی! مگر سرانه‌ی درآمد ناخالص ملی ما در سال چقدر است که بگوییم افرادی به ازای هر نفر 70 هزار دلار اختلاس کرده‌اند؟! آن هم ظرف مدت سه الی چهار سال! مسلماً این‌ها دروغ است و چرا بعضی‌ها این‌ها را نشر می‌دهند؟ برای این که قبح دروغ را بریزند، قبح دزدی را هم بریزند. گاهی اوقات در دام می‌افتیم و فکر می-کنیم دزدی کار خوبی است، یا به این بدی هم که می‌گویند، نیست! این‌ها تحت تأثیر القائاتی است که گاهی به انسان وارد می‌شود و ما هم غفلت می‌کنیم و در دام  می‌افتیم. به نظرم فضای کلی در حوزه‌ی پزشکی، فضایی است که راه برای ایجاد آینده‌ای خوب یا بد بسیار باز و

Picture

شرایطش را فراهم می‌کند.گاهی دوستان جبهه، تغییر شرایط را توجیهی برای کارهایشان قرار می‌دهند. فضای کلی که می‌تواند برای بچه‌های اهل خدمت وجود داشته باشد، این است که خدمت رسانی به مردم را هدف اصلی خود قرار دهند. گاهی به بعضی دوستان که طبابت می‌کنند، به طور غیرمستقیم یادآور می شوم فضای گذشته را فراموش نکنید. حفظ روحیه‌ی ایثارگری، در شرایط ایثارگری معنایش این نیست که از بیمار پول نگیریم، ولی به این معنا هم نیست که به من ربطی ندارد که تو پول‌داری یا نه! چون زندگی‌ات را به تو برگردانده‌ام باید هر چه داری به من بدهی! معنایش این است که اگر کسی در وقت اتمام شیفت کاری به شما رجوع کرد، او را مثل گذشته بپذیری و به‌کارش رسیدگی و توجه کنی و نظایر اینها.

PicturePicture     .

خبر قبلی - خبر بعدی صفحه مناسب چاپ پیشنهاد این صفحه از این خبر یک pdf بساز


سایر خبرها
۱۳۹۶/۶/۲۹ ۱۰:۰۰:۰۰ - به مناسبت هفته دفاع مقدس با رزمنده گرامی دکتر رئیس کرمی عضو محترم هیئت‌علمی و رئیس گروه کودکان بیمارستان امام خمینی (ره) به گفتگو نشستیم
۱۳۹۶/۶/۲۰ ۸:۴۰:۰۰ - میلاد کاظم آل محمد(ص) مبارک باد
۱۳۹۶/۶/۱۵ ۱۲:۵۰:۰۰ - سلام بر صاحب غدیر
۱۳۹۶/۶/۱۳ ۱۵:۰۰:۰۰ - گفتگوی صمیمی و جذاب با رزمنده و جانباز گرامی، حجت‌الاسلام‌والمسلمین دکتر غفاری معاون محترم دفتر نهاد رهبری در دانشگاه
۱۳۹۶/۶/۸ ۱۵:۴۰:۰۰ - عید قربان با نماز و عبادتش، با ذکر و دعایش، با قربانى و صدقات و احسانش، بسترى براى جارى ساختن مفهوم عبودیت و بندگى است .

 

وبساز : منصور سرلک

شماره تماس : 09127769108