آدرس : خیابان طالقانی نبش غذادارو  -    تلفن تماس : 66475055

  • Cougar

    متن تصویر

  • Lions

    متن تصویر

  • Snowalker

    متن تصویر

  • Howling

    متن تصویر

  • Sunbathing

    متن تصویر

یک لرن مرجع تخخصی وبلاگ نویسان
گفتگوی با آقای دکتر غفار زاده، ، مدیر بیمارستان حضرت رسول اکرم(ص) - مصاحبه با ایثارگران - اخبار : ایثارگران دانشگاه علوم پزشکی تهران
اطلاعیه
داوطلبین گرامی لطفا قبل از طرح سوال جدید سوالات موجود در آرشیو سوالات را با دقت مطالعه نمایید زیرا به سوالات تکراری پاسخ داده نمیشود.
مصاحبه با ایثارگران : گفتگوی با آقای دکتر غفار زاده، ، مدیر بیمارستان حضرت رسول اکرم(ص)
فرستنده منصور سرلک در تاريخ ۱۳۹۱/۱۱/۱۹ ۹:۰۰:۰۰ (2957 بار خوانده شده)

گفتگوی با آقای دکتر غفار زاده

روابط عمومی دفتر امور ایثارگران : در گفتگویی صمیمانه با دکتر غفار زاده ، مدیر  بیمارستان حضرت رسول اکرم(ص) به بیان خاطرات دوران دفاع مقدس می نشینیم.



ضمن تشکر از وقتی که در اختیار ما قرار دادید دكترلطفاخودتان را معرفي كنيد.

 با تشكر از این اقدام شما، بنده جلال غفارزاده با 45 سال سن، پزشك هستم.

دوران تحصيلات را كجا گذرانديد ؟

دوره ابتدايي را در منطقه 14 تهران در مدرسه مصطفي خميني و دوران دبیرستان را در دبیرستان دهخدا سپری کردم و  ديپلمم را دررشته تجربی از دارالفنون دریافت کردم. دوران دانشگاه را نیز در دانشگاه علوم پزشکی ارومیه طی سالهای 67 الی 74 گذراندم.

 ادامه تحصيل براي تخصص مد نظرتان بود؟

بله قصد ادامه تحصیل در دوره تخصص داشتم ولی به علت مشغله های اجرائی میسر نشد. البته برای دوره خارج از کشور در رشته ارگونومي قبول شدم ولي شرايط خانوادگي اقتضا نكرد.        

 علت انتخاب رشته پزشكي؟

البته از ابتدا قصد انتخاب رشته پزشکی را نداشتم. با توجه به این که آن زمان دوران جنگ بود و در آن زمان حدود 12 بار به جبهه اعزام شدم و سه بار هم مجروح شدم ابتدا به عضویت در سپاه انقلاب اسلامی ایران در آمدم پس از گذشت دو الی سه ماه به خاطر اینکه با طی دوره دانشگاهی موافقت نکردند، تصمیم گرفتم به خدمت نیروی هوایی ارتش درآیم که در معاینه پزشکی در سال 1365 قبول نشدم واز سربازی نیز معاف شدم . به علت سابقه جانبازی . پس از طی این مراحل، پدرم بنده را نصیحت کردند که درسم را ادامه دهم. که پس از شرکت در آزمون کنکور در سال 1367 در رشته پزشکی دانشگاه علوم پزشکی ارومیه پذیرفته شدم.

 خلاصه اي از فعاليت هاي اجرايي، پژوهشي، فرهنگي و علمي از دوران دانشجويي تا به حال را نام ببريد؟

از دوران دانش آموزي در انجمن اسلامی  و بسيج دانش آموزی عضو بودم. در دوران دانشجويي هم همانطور دبیر انجمن اسلامی و  مسول بسيج دانشجویی دبیر امور دانشجویان شاهد وایثار گر دانشگاه ارومیه بودم. بعد از فارغ التحصیلی بلافاصله  مسول روابط عمومي و رييس دفتر رياست دانشگاه و در عین حال مسئول ایثارگران بودم. همزمان رييس اداره بازرسي دانشگاه و مدير درمان دانشگاه نیز شدم یعنی در یک چند سالی 5 مسوليت همزمان داشتم. بعد معاون غذا و دارو شدم که مسئولیتهایم جمعا به 6 مسئولیت ارتقاء پیدا کرد. به دلیل اینکه مسئولیت های سنگینی بر عهده داشتم مسئولیت های روابط عمومی و دفتر ریاست، ستاد شاهد و بازرسی را به طور مقطعی واگذار کردم و تنها در سمتهای مدیر درمان و معاونت غذا و دارو به فعالیت ادامه دادم که البته بعدها مدیریت درمان را نیز واگذار کردم.  پس از معاونت غذا و دارو چند سالی نیز سمت معاونت پشتیبانی دانشگاه را بر عهده داشتم.  ضمنا"حدود 10سالی  رئيس شورا و هم رئیس سازمان بسيج جامعه پزشكي استان آذربایجان غربی بودم .مدت 14-15ماه مدیر بیمارستان سینا بودم و هم اکنون نیز در مجتمع بیمارستان حضرت رسول اکرم(ص) در خدمت شما هستیم.

 چطور شد تصميم گرفتيد جبهه برويد؟

در سال 1360 اول دبيرستان بودم، در بسيج محلمان واقع در میدان 13 آبان مسجد 5 تن آل عبا عضو بودم،شبها نیز در پایگاه مسجد كشيك می دادیم اواخر سال 60 كه 14 سالم بود و سال اول دبیرستان بودم عمليات فتح المبين شروع شد و از پایگاه به قید فوریت نيرو خواستند. این عملیات همزان با شب سال نو شروع شد. صبح قبل از اذان به مسجد محل رفتم برای اقامه نماز جماعت که این موضوع را شنیدم من نیز که منتظر بودم تا شرایطی پیش آید تا به جبهه اعزام شوم به منزل رفته با پدرم خداحافظي كردم بقیه افراد خانواده در خواب بودند. اما از مادرم چون مي ترسيدم اجازه نده خداحافظي نكردم. دوباره به مسجد مراجعه کردم هوا در حال روشن شدن بود که چند دستگاه وانت برای انتقال داوطلبان به پایگاه مالک اشتر مستقر شده بودند. در پایگاه مالک اشتر اعلام شد که متولدین سال 1343 به بعد را اعزام می کنند و من هم که قدم بلند بود سال تولدم را که 45 بود پاک کرده و به سال 43 تغییر دادم. البته ما 5 نفر بودم که از دبیرستان دهخدا شرکت کرده بودیم دو نفرمان که کوتاه تر بودند نتوانستند شرکت کنند. بعد یک محلی را مشخص کردند تا همه داوطلبین از آنجا عبور کنند وهرکس که قدش تا یک میزانی نمی رسید رد می شد  ولی سه نفرمان که در سرکلاس کنار هم می نشستیم با راه رفتن روی پنجه توانستیم خودمان را بزرگتر از سنمان وانمود کرده و به جبهه اعزام شویم! قبل از اینکه حرکت کنیم مادرم دوان دوان به مسجد آمد تا به دلیل سن کم و بهانه درس خواندن مانع از اعزام بنده شود. و هر چه اصرار کردم مادر راضی نمی شدولی در نهایت متوسل به حاج آقايي از مسولين پايگاه شدم که از اعتقادات و مرام و وظيفه و تکلیف با مادرم صحبت كردند تا راضي شد. بعد به فرودگاه و از آنجا توسط هواپيماي باري بوئينگ 707  به پایگاه هوایی دزفول اعزام شدیم. و از آنجا نیز به  گردان انصار رسول لشگر 27محمد رسول الله ملحق  ودر عملیات فتح المین به منطقه دو كوهه كه محل عقبهء عمليات بود اعزام شدیم. در این عملیات تک تیرانداز ساده بودم.

 آموزش نظامي ديده بوديد؟

در جبهه آموزشی ندیدم البته قبل از آن در مسجد آموزشهاي ابتدايي را ديده بودم. در ضمن قبل از آن هم به تبع از پدر عضوسازمان  فدائيان اسلام بودم كه در يك دوره نظامي آن آموزش دیده بودم. ولي آموزش رزمي را نديده بودیم تا اینکه به جبهه و جنگ اعزام شدیم و در آنجا به کسانی که توان رزمی ضعیفی داشتند آموزشهای لازم شامل رزم شبانه، تاكتيك، پياده روي و بدنسازي را ارایه می کردند( البته به شکل سازمان یافته پادگان امام حسین (ع)آن زمان نبود.) در دوران جبهه بیشتر  در گردان انصاررسول لشگر27 بودم به جز آخرین بار که در تیپ 110 خاتم الانبیاء شرکت کردم در اواخر زمان جنگ بود.

آقاي دكتر در مورد مجروحیتتان صحبت بفرمائید؟

بنده سه بار مجروح شدم، اولين بار در عمليات آزاد سازي خرمشهر آنهم در آخرین مرحله آزادسازی خرمشهر، روزي كه خرمشهر آزاد شد موقع خروج از شهر داشتيم زمانی که در حال پاك سازي سنگرهای عراقی بودیم مي كرديم که يك عراقي تيراندازي كرد و تیر به پام خورد و از ناحیه پا مجروح شدم. خیلی عمیق نبود ولی به خاطر آن مجبور شدم مدتی به تهران بازگردم که این واقعه در سال 61 در سن 15 سالگی بنده اتفاق افتاد.

بار دوم در عمليات بدرحوالی شهر درقرنه عراق از شكم كه خيلي شديد بود مجروح شدم كه مفصل است. بار سوم هم در كربلاي5 به صورت سطحی مجروح شدم. در این عملیات در کانال زوجی که تلفات زیادی هم داده بود، ما تعداد 150 نفر بودیم که رفتیم  خط را بگیریم ولی در آخر کار همه مجروح یا شهید شدند و فقط چند نفری با یک وانت توانستند بازگردند.که من هم یکی از آنها بودم.

آقای دکتر باتوجه به اینکه سه بار مجروح شدید روند مجروحيت را بيشتر باز كنيد؟ ( بعد از مجروحيت كجا رفتيد، چند روز بستري بوديد؟)

بار اول و سوم قابل ذكر نيست. بار اول كه از ناحیه پا مجروح شد که به بيمارستان سرخحصاردر تهران منتقل شدم و بار آخر هم از ناحیه دست مجروح شدم که به بیمارستانی در اهواز متتقل و از آنجا به تهران منتقل شدم ولی بار دوم مجروحیتم که از ناجیه شکم آسیب دیده بودم عميق تر بود. در تاریخ 23 اسفند سال 63 در عمليات بدر از جزاير مجنون به سمت القرنه با قایق  حركت كرديم جمعی لشگر 27  همراه بودیم با شهید کریمی فرمانده لشگرکه در همان محل وهمزمان با شهید باکری شهید شد، گردان های قبلی خط را شکسته بودند و ما هم قرار بود از آن محل به بعد را طی کنیم. در این عملیات من تیربارچی بودم  ومرحوم پسر عمویم كه آرپی جی زن بود و در همان محل شهيد شد به اتفاق  2 نفر ديگه نزديك خط دفاعي عراقي ها به خط تانكها رسيديم كه بايد شكسته مي شد، نزديك خط دفاعي عراقي ها تانكي بود كه چراغی گذاشته بود و راه را براي عراقي ها روشن مي كرد. دو نفر آرپی جی زن و دو نفر تیربارپی از جمع جدا شدیم و رفتیم جلو تا تانک اولی را هدف قرار دهیم تا بقیه بتوانند حمله کنند. پسر عموي من چراغ بالای تانك را هدف گرفت كه از بالای آن رد شد. این چراغ طوری تعبیه شده بود که بالاتر از تانک بود و خطای آرپی جی زن را بالا می برد و این باعث شد عراقي ها متوجه شدند و زمين و زمان را به جهنم تبديل كردند و خیلی شدید همه جا را زیر آتش خود گرفتند. من هم سعی کردم که کمک کنم تا بتواند تانک را بزند بار دوم هم زد نخورد همه جا آتش و دود و صدای مهیبی در محل پیچیده بود طوری که صدای کسی را نمی توانست بشنود هرچه فریاد می زدم که پایین تر را بزن نمی شنید. دفعه بعدي سريع موشک را به ارپی جی گذاشت و سریع هم شلیک کرد كه به هدف خورد ولي خودش هم كلي تير خورد كه در جا شهيد شد. بعد از اصابت تیر به تانك ما هم به همراه کل گردان که پشت خاکریز خوابیده بودند حمله كرديم به سمت مواضع عراقی ها. ولي چون تیربار تانک ها بسیار سنگین بود اكثریت بچه ها را زخمی و یا شهید و از پا انداختند كه خودم هم همانجا مجروح شدم و تعداد كمي ماندند كه سريع برگشتند عقب و متاسفانه نتوانستيم موضع را از عراقی ها بگيريم و بچه ها بدجوری پراکنده شدند. من شكمم به دلیل اصابت تیر دوشگای دوزمانه پاره شد. اول هوشيار بودم ولی به فاصله اندکی دیگر چیزی احساس نکردم و از هوش رفتم. بعد از این كه به هوش آمدم سرو صدای زیادی از ناله ها و فریادهای افرادی که مجروح شده بودند را شنیدم تعدادی که شهید شده بودند ساکت و آرام خوابیده بودند. عراقي ها آمدند جلو و به مجروحين تير خلاصي مي زدند و بقیه را هم به اسارت می گرفتند. یکی از مجروحین که پایش زخمی شده بود و درد زیادی داشت در فاصله 10 الی 15 متری از من قرار داشت عراقی ها تیر خلاصی به او زدند و همین موضوع باعث شد تا وقتی آنها بالای سر من آمدند ساكت ماندم و تكان نخوردم تا زمانی که رفتند. من یک مقدار هوشیار بودم خودم را سينه خيز كمي كشاندم  عقب، اصلاً احساس ترس نمی کردم. توانستم خودم را از يک تپه اي كوچك پایین بیاندازم. اصلا احساس نگراني و ترس نمي كردم ولي دائم منتظر چهره اي بودم كه بياد و قبض روح شوم ولي چنین اتفاقی نیفتاد. پايين تپه يك نفر سرباز از لشگر 21حمزه بود كه از ترس وحشت كرده بود، به او گفتم كمك كن تا بتوانیم عقب برویم.  گفت من اینجارا نمی شناسم، گفتم من می شناسم. حدود 40 تا 50 متر که عقب آمديم، یک مقدار به من آب داد ، عراقي ها هم در اطراف پر بودند، كمي عقب تر بچه هاي اطلاعات عمليات لشگر امام حسين(ع) اصفهان آمده بودند براي شناسايي، وقتی به ما رسيدند پرسيدند كه از كجاييد؟ خط نشكستيد؟ گفتيم نه. به ما کمک کردند و رساندند به عقب تر تا ساحل مجنون (حورالعظيم) و از آنجا ما را سوار قایق کردند. در تمام این مدت به شدت احساس سرما مي كردم، با حالت نيمه هوشياري مي ديدم جنازه ها را خالي مي كردند، ما در داخل قایق جنازه ها بودیم، جنازه ها را که داشتند خالی می کردند، من آخ کوتاهی گفتم. فقط یادم است که یکی گفت این زنده است و من را با آمبولانس قدیمی به سرعت به پشت خط مقدم آوردند. هنوز صدای انفجار می آمد من  ديگر چيزي نفهميدم ولی وقتی بهوش آمدم در بيمارستان جرجاني تهران خودم را دیدم. نمیدانم چند روز یا چند ماه در حالت اغما يا كما يا بيهوشي بودم. 3 ماه روي تخت بيمارستان بودم هفت یا هشت بار هم عمل شدم.و6ماه طول درمانم طول کشید سال 64 طول درمانم تمام شد و سال 65 دوباره به جبهه رفتم و در عملیات کربلای 4وکربلای 5 شرکت کردم که برای بار سوم مجروح شدم. عملیات آخری که شرکت کردم عملیات مرصاددر سال 67 بود.

البته در عملیات بدر تلفات زیادی داشتیم ولی به فرموده امام راحل این جنگ بود ووظیفه عمل به تکلیف بود  باید پای همه چیز ایستاد.

در زمانی که دربیمارستان جرجانی بستری بودم واقعه انفجار نماز جمعه تهران رخ داد که در آن انفجار، اخوی بزرگترمن مجروح شد که البته بعداً هم در عملیات فاو شهید شد. البته اخوی، پسر عمویم وپدرم برادر کوچکترم نیز سابقه طولانی در جبهه وجنگ داشتند. پدرم از همان ابتدای جنگ در جبهه حضور داشتند و خاطرات زیادی از ایشان دارم.

آقاي دكتر خاطره اي از آن دوران داريد که تابحال بیان نکرده باشید؟

بعضی از خاطرات را نباید گفت، یا حداقل اینکه نزد افراد خاصی باید گفت. مثلا عملیات مرصاد که اتفاقات زیادی رخ داد و خاطرات زیادی دارم. یکی از آنها عملیات آزاد سازی خرمشهر بود که شهید صیاد شیرازی فرمانده نیروی زمینی ارتش بود. ما از گردان انصاررسول(ص) بایکی از گردان های لشکر هوا بردشیراز به نام نیروی زمینی ارتش  ادغام شدیم، نیروی زمینی به قصد ورود از شمال شهر خرمشهر از محور شلمچه (محوردژ) روز دوم خرداد حرکت کردیم تا نقطه درگیری، کل نیروها از بین رفتند. البته نه در اثر نبرد بلکه در اثر برخورد با تیر و یا عبور از مین ها. نکته ای که تصورش بسیار سخت بود، سخت تر از آنچه که در فیلمها نشان داده می شود این بود که: ستون رسید به میدان مین وچون از چپ وراست تیر اندازی می شد، تیرهای آزاد و پراکنده فراوان بود. ما رسیدیم پشت میدان مین وتا ساعت 4یا 5 صبح ستون به صورت فشرده در دو ستون نشست. باتوجه به اینکه به روشنی روز نزدیک می شدیم و باید منطقه باز می شد، گفتند هرکی داوطلب است بیاد جلو ستون تا میدان مین باز شود. از ابتدای ستون پیام می دادند تا به بقیه برسد. آنقدر داوطلب بود که کل ستون به همان شکل آمدندجلو. من اول ترسیدم ولی وقتی دیگران داوطلب شدند من نیز گفتم چه فرقی است بین من و دیگران و داوطلب شدیم. چند نفر رد شدند و چند تا انفجار صورت گرفت و من به چشم خود بدن های دو نیم شده را دیدم. افرادی که پایشان را از دست داده بود. کل ستون همچنان در حال حرکت بود طوری که برای نماز هم توقف نکردیم و قرار شد در حال حرکت وراه رفتن  نماز بخوانیم. و من نیز برای اولین و آخرین بارطول عمرم  درحال حرکت2رکعت  نمازصبح  خواندم ستون رسید به دشت صاف ودر یک محدوده 2یا 3کیلومتری جلو رفتیم در حالی که هوا داشت روشن می شد در یک لحظه دشت بان باز شدیم همه آماده شلیک بودیم،که  دیدیم از نقطه هدف، خط آتش  باز شد وشروع کردند به شلیک کردن تیربارها وموشکهای  آرپی جی به سمت ما  و عراقی هایکپارچه به سمت ما آتش گشودندهوا هم روشن شده بود و آنها ما را می دیدند. به فاصله کوتاهی بیش از  نیمی از مجموعه افتادند زمین، فرمانده گردان که بعدا شهید شد گفت، نایستید جلو بروید چرا که اگر بمانید شما را نشانه می گیرند. رفتیم جلو ولی چون آتش سنگن بود در فاصله ده دقیقه اکثر بچه ها شهیدیا مجروح  شدند. بعد از مدت کوتاهی آتش دشمن کم شد. حدود 3یا چهار نفر زنده مانده بودیم. من درحالت دراز کش برگشتم ببینم کسی یا نیروی کمکی می آید یا نه ! دیدم مانند صحنه کربلا فقط جنازه ها در دشت خوابیده بودند. یک نفر از من جلوتر بود همچنان الله اکبر می گفت ودراز کش شلیک می کرد بعد از 4یا 5دقیقه دیدم برگشت تیر مستقیم به سرش خورد و صورتش متلاشی وشهید  شد. دیگر جرأت تیراندازی نداشتم البته کلاشینکف من هم گیر کرد من اسلحه او را برداشتم اما جرات شلیک کردن نداشتم عراقی ها از مواضع شون آمدند بیرون تا بیایند برای پاک سازی واسیر گیری. یکی از نیروها گفت اگر بایستیم اسیرمان می کنند. دراین لحظه یقین کردم زنده نمی مانم ولی چون یکی از نیروها گفت اسیر می شویم، ترس اسیر شدن بیشتر از ترس مرگ برایم بود همرزمان گفت یا مهدی بگوییم بلند شویم و شلیک کنیم اگر برگردیم می زنن اگه بمانیم هم اسیر می شویم خودش نیز بلند شد و گفت یا مهدی، 4نفره حمله کردیم. عراقی ها که جلوتر آمده بودند ترسیدن و شیرازه نظامی شان از هم پاشید و چون در حال فرار بودند ما دیگر مهلت ندادیم. تا آنها به خاکریزشان رسیدند ما نیز رسیدیم به خاکریز دشمن و تا رسیدیم همه فرار کردند. تیرمان تمام شد و از تفنگ های خود عراقی ها برداشتیم یکی از بچه ها تیر بارو برگردوند پشت سرشان و 10یا 15نفر را زد. یک تعدادی از عراقی ها هم ایستادند و دستهاشان را بالا گرفتند. حدود 30نفر را اسیر کردیم و نیم ساعت بعد یکی از گردانهای نیروی زمینی ارتش از محور دیگر رسیدند و ما اسیران را تحویل آنها دادیم. ما ملحق شدیم به گردانهای جدید و وارد شهر شدیم. تا ظهر در شهر بودیم. بعد بیرون از شهر مستقر شدیم. از ساعت 1 الی ساعت 3بعد از ظهر تعدادی از نیروهای عراقی در منطقه پراکنده بودند و گاه گاهی تیراندازی می کردند. خاطره ی بسیار جالبم این بود که در لحظه ءاعلام خبر آزادسازی خرمشهراز رادیو  همه نیروها  از روی خوشحالی شروع کردند به شلیک انواع سلاحها که همین باعث شد بقیه عراقی ها از ترس از منطقه فرار کردند و منطقه کاملا" پاک سازی شد.

 

آقای دکتر زمان جنگ به بعد از جنگ هم فکر می کردید؟

نه فکر نمی کردم. برنامه ای برای زندگی نداشتم فقط به فکر این بودم که جنگ کنیم یا پیروزی یا شهادت همان شعاری که در آن دوران بر سر زبان ها بود. ولی در تحصیلاتم وقفه ای رخ نداد و دبیرستانم را بدون وقفه پایان بردم.

آقای دکتر با توجه به اینکه از همان ابتدا خانواده (مادر) با حضور شما در جبهه موافق نبود آیا بعد از مجروح شدن مخالفتی با مراجعه شما به جبهه نداشتند؟

نه مخالفتی نداشتند فقط با توجه به اینکه پدر و دو برادرم نیز در جبهه بودند می گفتند که نوبت را رعایت کنید و در هر زمان حداقل یک نفر در منزل باشند و در غیر این صورت مشکلی نداشتم.چ

آقای دکتر آیا مجروحیتتان در حال حاضر شما را آزار می دهد؟

خیلی نه ولی به هر حال با بالا رفتن سن آثار آن بیشتر مشخص می شود. چون یک کلیه ام را از دست داده ام و آسیب برداشت نسج در ناحیه کبد و کولون رژژخوم دارم الان که سنم کمی بالاتر رفته آثار آن را احساس میکنم

وظیفه ایثار گران چیست ؟

باید سعی کنیم عملان را درست کنیم. خیلی کارها می توان انجام داد فقط اگر بتوانیم که مواظب رفتار واخلاق خود وخانواده خودشان باشند و تلاش کند هر کاری از دستش بر می آید انجام دهد چون مردم عملکرد را بیشتر توجه می کنند.

یعنی ما به عنوان یک ایثار گر چه راهکاری باید داشته باشیم؟

آنهایی که دستی بر آتش داشته و اکنون نیز دستی بر آتش دارد، باید مراقب خود و خانواده اشان باشند. مثلا ما امروز بیمارستان در دست ماست .وقتی که بحث ایثارگری و رشادت مطرح می شود همه به این بر می گردد که انسان درست زندگی کند به حق خود قانع باشد و به حقوق دیگران تعرض نکند و تا آنجایی که می تواند بر نفسش حاکم باشد و وظیفه خود را درست انجام دهد. فرقی نمی کند در چه جایگاهی قرار دارد مهم این است که تا جایی که می تواند درست عمل کند. چون مردم به عمل ما نگاه می کنند و آنچه در معرض قضاوت دیگران است عمل ماست. نکته دیگر این نباید از گذشته خود پشیمان باشیم. چون اگر کسی پشیمانی احساس کند یعنی از روی دید واقعی خود این راه را نرفته است بلکه تحت تاثیر محیط قرار گرفته که این راه را رفته است. همه ما همه مسلمانی و دینمان را مدیون این انقلاب هستیم و این یک واقعیت است. اینکه یک روزی کسانی انقلاب کردند و این انقلاب را به اینجا رساندند و حالا باید مراقب باشند تا منحرف نشوند. نه تنها خودشان بلکه اطرافیانشان را نیز باید مراقب کنند. اگر منحرف نشوند و اعتقاد و باور خود را حفظ کنند و به وظایف خود درست عمل کنند خودبخود این تفکر حفظ می شود. اما اینها منافاتی با زندگی خوب ندارد در کنار این مسائل زندگی کردن هم حق همه است و همه باید از همه امکانات زندگی بهره ببرند(خانه مناسب، ماشین مناسب، تحصیلات خوب فرزندان و ...) ولی اگر کسی جایی دید انحرافی و یا فساد اخلاقی رخ داده است باید وظیفه خود را در این خصوص درست انجام دهد.

چه عواملی در موفقیت خود موثر می دانید؟

اصلی ترین عامل به خود خدا سوگند که خود خداست. و خدا را شاکرم به خاطر همه چیزهایی که به من عطا کرده است هم مادی و هم معنوی و هرچه که در مسیر زندگی رخ داده لطف خدا بوده است. البته خانواده هم در این مسیر بسیار نقش داشته و بعد از پدرو مادرم همسرم نیز در موفقیت، تحصیل و تربیت من و فرزندان بسیار کمک کرده اند.

برای سلامتی روحی وجسمی ایثار گران چه پیشنهادی دارید؟

باتوجه به حمایت های دولت و ... سلامت جسمی با وجود بیمارستانها وبیمه مشکل جدی ندارند اما سلامت روحی داری حائز اهمیت است و آنچه برای جانبازان ممکن است پیش بیاید، در بعضی ها خدای ناکرده ممکن است حالت افسردگی به وجود بیاید و مشکلاتی را برای آنان بوجود آورد.

چه رشته ورزشی رو دوست دارید؟

استخر(شنا)

بهترین دوران زندگی کی بود ؟

برای من همه دوران زندگی ام خوب بود.

آقای دکتر یک روز در سنگر دفاع از میهن ادای دین کردید اکنون نیز در بیمارستان در سنگر خدمت به مردم، این دو را چه گونه مقایسه می کنید؟

همه اینها فقط یک فرصتی است که اعمال نیک را جمع کنیم. کار بیمارستان خیلی سخت است ما در بیمارستان می توانیم کاری کنیم که کسانی که حتی   اعتقاد به دین ونظام   ندارند، راضی و امیدوار باشند ودر یک نقطه جمع شوند. کار بیمارستان کار خدمتی و خیلی خوب است و من علاقه دارم و دوست ندارم از این خدمت محروم باشم.  اینجا در بیمارستان ما همچنان در حال دفاع هستیم از کسانی که نیاز دارند و اگر بتوانیم در حد توان خود به مردم کمک کنیم و آنها راضی باشند از خدماتی که می گیرند قطعا خداوند نیز ما را کمک خواهد کرد و این به نفع همه ما خواهد بود و از طرفی، هم دنیای ما و آخرت ما را نیز آباد می کند. یعنی اگر ما بتوانیم در این دنیا کاری کنیم که ضمن کسب روزی مادی برای خود و خانواده امان که خداوند به همه ما عطا خواهد کرد، مردم را از خدماتی که می گیرند راضی کنیم توانسته ایم روزی معنوی برای آخرت خود نیز کسب کنیم. انشاءالله

حرف آخر :

هیچ، دست شما درد نکند.

خبر قبلی - خبر بعدی صفحه مناسب چاپ پیشنهاد این صفحه از این خبر یک pdf بساز


سایر خبرها
۱۳۹۶/۸/۳۰ ۱۳:۴۰:۰۰ - انا لله و انا الیه راجعون
۱۳۹۶/۸/۲۷ ۱۳:۲۰:۰۶ - انا لله و انا الیه راجعون
۱۳۹۶/۸/۲۷ ۱۱:۵۴:۲۹ - شهادت امام رضا(علیه‌السلام) تسلیت باد
۱۳۹۶/۸/۱۷ ۱۳:۲۰:۰۰ - اسلام را عاشورا بیمه کرد و عاشورا را اربعین.
۱۳۹۶/۸/۷ ۱۱:۵۰:۰۰ - سلسله گفتگوهای دفتر امور ایثارگران با رزمندگان دانشگاه / آقای دکتر احمدعلی نوربالا

خبرهای تصادفی

 

وبساز : منصور سرلک

شماره تماس : 09127769108